خان زِنّیرَه
Ir al canal en Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
253
Suscriptores
-424 horas
-297 días
-4230 días
Archivo de publicaciones
253
تنها زمانی که رنگ سفید خواهم پوشید، قطعاً زمان مرگم خواهد بود؛ آن کفن، اولین پارچهٔ سفیدی است که بر تنم خواهند کرد...
هستی_شایان
253
+ درد داشت؟
_ نه.
+ پس چرا هنگام جواب دادن، بغض کردی؟
_ چون زندگی درد دارد؛ زنده ماندن درد دارد. این تلاش کردنها و دستو پا زدنها همه درد دارند چرا نمیفهمی؟!
+ میفهمم، دردِ بیدرمان، درد دارد....
هستی_شایان
253
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمی فهمند اما عزیزان تو هستند.
#گابریل_گارسیا_مارکز
253
از بیرون به منزل آمدم کسی در خانه نبود، پدر نیز جای مهمان بود، آنقدر خسته و مانده بودم که حوصله غذا خوردن را نداشتم. به اتاق خود پناه بردم و اندکی رفع خستگی کردم و تا اکنون چیزی میل نکرده ام، از شددت خسته گی حرکت کرده نمیتوانم:(
هستی_شایان
253
گاهی به این فکر میکنم که چگونه خواهم مُرد؛ در بستر بیماری، میان یک حادثه، شاید هم با یک حمله قلبی ناگهانی یا چیزی به نام مرگ طبیعی. چطور و چگونهاش را نمیدانم، اما وقتی در حال حاضر همانند یک جسد متحرک زندگی میکنم، چه فرقی میکند پایانم چگونه باشد؟برای منی که همین اکنون تمام شدهام، مگر فرقی هم دارد که چگونه دنیا را ترک خواهم کرد؟ آیا من در دنیای فعلیام واقعاً زندگی میکنم؟ آنهمه دویدنها به کجا رسید؟ خود را به آب و آتش زدنها چه شد؟ چرا در حالی که میدانم عاقبت این راه هیچ است، هنوز اینگونه جان میکَنم؟ عجیب است نه! میدانم که هیچم، اما حیرتم از این است که چرا هنوز بر سر هیچ میجنگم؟ و هر لحظه از خود میپرسم: عاقبتِ تو چه خواهد شد، منِ هیچ چه؟
هستی_شایان
253
Repost from N/a
این پست را فور بزن، یک حرف رندوم از الفبای انگلیسی بنویس؛ ناگزاد برایت یک فیلم، سریال یا انیمه نظر به وایب کانالت پیشنهاد میدهد..
ظرفیت ۷ کانال..
253
احساس میکردم آدم وقتی تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند؛ احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.
#عباس_معروفی
253
فکرش را بکنید؛ بعد از یک روز دویدن و جان کندن، با چشمهایی که از شدت خستگی کاسه خون شدهاند، برمیگردی به خانه تا کمی آرام بگیری. اما هنوز پایت را درون خانه نگذاشتهای که با کوهی از حرفهای تلخ و طاقتفرسا روبرو میشوی. انگار از همان اول صبح کمین کرده بودند تا خودت را برسانی و تمام ناامیدیهایشان را سرت خالی کنند. حال همه این ها به کنار «مگر من از آهنم؟» دلگیر نمیشوم، به دل نمیگیرم و در سکوت مطلق فرو میروم. حق دارند، حرفی بالای حرفشان نیست؛ اصلا چه میتوانم بگویم؟حرفهای ملامتگر و دردآورتان روی چشمهایم؛ آنقدر بگویید تا دلتان خالی شود و سبک شوید. اما فراموش نکنید، زمانی که دیگر در کنارتان نباشم، این عذاب وجدانها نه دردی از من دوا میکند و نه آرامشی به شما میبخشد.
هستی_شایان
253
فضای بیرون و آدم ها وحشتناک شده است
من نیز همینطور وحشتناک شده ام وحشتناک!
هستی_شایان
