es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

دومآن.

دومآن.

Ir al canal en Telegram

داروساز/ از من، رو به هرکسی که می‌خواند.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-2330 días
Archivo de publicaciones
از ترسِ سرمای بیرون، به خانه‌ای پناه برد که در آتش می‌سوخت؛ بین دو مرگ، سوختن را برگزید.

بنده‌ی این طرح‌ و رنگم.
+3
بنده‌ی این طرح‌ و رنگم.

شب از پنجره به اتاقش می‌ریخت و او به تاریکی خیره می‌ماند؛

من خوشبختی را در تنهایی جستم، در نقاشی و دوری از دیگران. آن چنان از آدمیزاد بیزار بودم که سال‌ها از دیدنِ خود در آینه پرهیز کردم. اما دایره خلوتم آن‌قدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمی‌گیرم؛ من همان خالِ سیاهم بر بومِ سفید و باز هم به چشم نمی‌آیم. داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمی‌دانم. از این بازیِ غم آلودِ زندگی دست می‌شویم که جانم را چون زخمِ خشکیده پاره پاره کرده. من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست. پس از این چه خواهم شد؟ از دارِ مکافات رخت بر می‌بندم و به دیارِ مجازات راهی می‌شوم. _درخت خون / مهدی جواهریان

تو شبیه جمله‌ای بودی که تمام کتاب را برایش خواندم.

راه‌پله‌ها صدای رفتن را بهتر از رسیدن می‌فهمند.

photo content

او شبیه حاشیه‌ی یک کتاب کهنه بود؛ تمام حرف‌های اصلی‌اش را آنجا نوشته بود، جایی که هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد.

Repost from Parhamx
Mensaje de video00:33

دیوارها بیشتر از آدم‌ها راز نگه می‌دارند.

Az insan, Çok huzur.
Az insan, Çok huzur.

بعضی صداها فقط در راه‌پله‌ها طنین واقعی خود را پیدا می‌کنند.

photo content

به گمانم دنیا در نهایت همه را به یک جا می‌رساند؛ به سکوت، به تماشا، به فاصله‌ای امن از هیاهوی آدم‌ها.

کیک و شیرکاکائو؟ نه؛ چای. حدسِ قومیت: آسان.

_سمفونی مردگان / عباس معروفی
_سمفونی مردگان / عباس معروفی

photo content

Bırakın alsın ne varsa, Hayali benimle kalsın.

‏در قضیه خودکشی پسر اروین یالوم،‌ اکثراً‌ از این متعجبند که پسر یک روان‌درمانگر مشهور بوده. نکته‌ی مهم‌تر شاید این باشه که ویکتور یالوم، خودش دکتری روان‌شناسی بالینی داشت و نزدیک به ۴۰ سال به کار روان‌درمانی مشغول بود.

بعضی آدم‌ها آن‌قدر تنها می‌شوند که دیگر تنهایی برایشان یک انتخاب نیست؛ سرنوشت است. نه خانواده آن‌ها را می‌فهمد، نه دوستان، نه جامعه‌ای که هر روز از آن‌ها توقع بیشتری دارد. همه طلبکارند، اما کمتر کسی می‌پرسد: «حالت چطور است؟» هر بار که زیر بار بی‌انصافی خم می‌شوند، به جای دستی برای بلند شدن، انگشتی به سمتشان نشانه می‌رود. دردهایشان قضاوت می‌شود، سکوتشان بی‌تفاوتی تعبیر می‌شود و خستگی‌شان تنبلی. انگار هیچ‌کس نمی‌بیند که آن‌ها مدت‌هاست در حال جنگیدن‌اند. و کم‌کم، آدم از جایی به بعد دیگر توضیح نمی‌دهد. دیگر از خودش دفاع نمی‌کند. فقط عقب می‌نشیند و در تنهاییِ خودش فرو می‌رود؛ نه چون تنهایی را دوست دارد، بلکه چون از درک نشدن خسته شده است.