پژواک من
Ir al canal en Telegram
اینجا نشد زندگی بعدی حتما اینجا واسه وطن مینویسم. زیرا که رسالت بازماندگان به یاد آوردن است @Gooooooorba_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
316
Suscriptores
Sin datos24 horas
-87 días
-5230 días
Archivo de publicaciones
316
به خیال این آمده بود که زیر سقفی بخندد و برقصد
عیش و نوشش براه باشد حالش بسان لک لکی در برکه ی دل
چه میدانست ابر تاریک و نژندی آسمان دلش را تنگ میکند
آنقدر تنگ که گلویش را فشار دهد
چه میدانست غم خرخره ی شادی را در تنگنای سه گوشی میدرد
چه میدانست دیده که باز کند نبض انسانی به دست کمندیست ، کمندی که هنوز هم نمیدانست راه سعادت و رهاییست یا شقاوت یا شاید هم پلی برای رد شدن از نجاست
چه میدانست در منجلابی دست پا میزند که نفس را میبرد و دوام را میشکافد
حال با خود میگفت کاش در نطفه سوخته بود و در این کثافت هر روز و هر روز مرگ زندگانی اش را نمیدید
کاش در نطفه میسوخت اما وطنش را پاره پاره نمیدید
کاش دهانش هرگز فریاد نمیشناخت
گوشهایش نغمهی گریهی مادران را نمیشنید
و چشمانش به بیداری کودکانی که بیخواب بزرگ میشوند عادت نمیکرد
دستهایش حالا خالیتر از آناند که دلی را نگه دارند و پا هایش بریدهتر از آنکه راهی بجویند
روحش در جنگی بیسلاح،در خاکریزی بیدفاع،پوسیده میان آرزویی که نه به خواب آمد، نه به بیداری.
او آمده بود که زندگی کند،نه آنکه هر لحظه، به نجات از زنده بودن بیندیشد
و هر شب
شبتر از شب پیش
میان دیوارهای سرد و بیلبخند خود را جمع میکرد در گوشهای از ذهن آنجا که نه صدای تفنگ بود و نه بوی باروت تنها سکوتی گسترده شبیه گورستانی در سینهاش زبانه میکشید
به آیینه که نگاه میکرد نه خود را میدید و نه آینده را فقط انسانی بینام و بی نشانی
که در آوار بیپناهی به دنبال تکهای آسمان
چشم هایش را دوخته بود به شکافی در سقف پوسیده ی جهان و با خود میگفت
آیا هنوز میشود از خاکستر این همه سوختن، پرندهای ساخت؟
آیا میشود در این همه پژمردگی، دانهای کاشت
که روزی شاید روزی چیزی شبیه زندگی شبیه
به امید از آن بروید؟
و بعد، انگار صدایی آمد نه از بیرون از درون
صدایی کمجان، ولی سرکش:
شاید همین که هنوز میپرسی، یعنی هنوز کامل نباختهای
و قلبش هرچند خسته، اما هنوز میتپید
برای آن لحظهای که شاید، شاید
خورشیدی دوباره، بیاجازهی سایهها
طلوع کند از پشت بلندترین و بیرحمترین و تاریک ترین دیوارها..
316
دلم میلرزه با
اگر که جان دادیم اگر جوان دادیم بهای انسان بود، برای آزادی..
آخه چرا باید بهای آزادی ما، جان جوان باشه؟
