530
Suscriptores
-324 horas
-117 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
529
Repost from Imina SkyNani『 aaa era 』
خب ام ... یک دو سه، یک دو سه امتحان میکنیم🎤 🗣️
دنیای شیرین ام جی و گای!(◔‿◔) جایی که دوتا آدم گنده فقط از نظر ابعاد و هیکل همچنان بعد از سالها دوستیشون رو حفظ کردن در حالی که هنوزم کودک درونشون گاهی اوقات بیرون میپره و شلوغ بازی میکنه! ام ... البته این بیشتر درمورد ام جی صدق میکنه چون اون دقیقا از اون آدماست که نمیگه دوست دارم اما یهو از وسط ناکجا آباد پیداش میشه و میاد نجاتت میده و در جوابِ "چرا اومدی؟" میگه: "چون حال میداد اومدم !" یعنی جون به جونش کنن اعتراف نمیکنه طرف مقابلش رو دوست داره 😵💫😂 اینجور آدما عمیقا طرف مقابلشون رو دوست دارن اما از اعتراف به این حس میترسن چون حس میکنن نکنه بعد از گفتن واقعیت همه چیز از بین بره! در مقابل کاراکتر گای، به شدت میفهممش! پسر درسخون و مرتب که فقط به قوانین ذهن خودش پایبنده و درگیر هیچ چارچوب بیرونی نیست که محدودش کنه، همیشه این جمله تو سرش بالا و پایین میره که "هی، من مطمئنم هیچ بچی اون بیرون حرفامون رو نمیفهمه!" اون مکان مخفی، پشت بوم!جایی دور از هیاهو و تمام چیزایی که با ظاهر زننده راه نفس کشیدن اون دونفر رو بسته بود و اونا برای پیدا کردن جرعه ای زندگی بهش پناه بردن! با این بهانه : هی بهم یه مکان امن بده تا منم از این به بعد پدر هر کی اذیتت کرد رو دربیارم ! موضوع بعدی سیگار بود! ام جی سیگار نازنینش رو با گای تقسیم کرد حتی با اینکه فهمیده بود اون هیچ تجربه ای نداره اما ابدا یه لحظه هم به ذهنش خطور نکرد تا گای رو دست بندازه چرا؟ چون یکم بعدتر گفت: نمیخواد بکشی، من جای هردومون انجامش میدم ! کلا تعارف کردن یه منبع آرامش و سکون (اینجا سیگار) یعنی من دارم مهمترین چیزم رو بهت میدم پس تو آدم امنی هستی و جمله بعدیشم اینو نشون میده که اوکی حتی اگه قراره این مسیر مبهم و سخت باشه من، خودم بجای هردومون تموم خطراتش رو به جون میخرم! تغییرات دقیقا از چیزای کوچیک شروع میشن! نه با اجبار و نه با سرکوفت و هرچیز دیگه ای ! اینکه ام جی حس کرد بوی سیگار گای رو اذیت میکنه کافی بود تا منبع ارامش عزیزش رو کنار بزاره چون اولویت زندگیش تغییر کرده بود اون حرفا و بغل زیر بارون!تک تک دیالوگهاش به شدت قشنگ بود و مدام باعث میشد به خودم بگم ، دوست داشتن واقعا اینجوری نیست که دم به دقیقه بگی دوست دارم، بلکه همین شوخیهاست، همین سربه سر گذاشتن ها و از نگاه هم همه چیز رو فهمیدن ! رابطه ی ام جی و باباش! صمیمیت عجیب و بامزه ای فقط در نگاه اول جالبه اما پشتش یه رابطه ی هم خونه ای جریان داره و نه خانوادگی ! اوضاع پیچیده ی زندگی ام جی باعث شده بود تا اون درک درستی از دوست داشته شدن نداشته باشه(مادرش عملا اونو از زندگیش حذف کرده بود و پدرش هم تمام اوقاتش رو صرف کارش میکرد)و همه اینا باعث شد تا این حس رو برای اولین بار با گای تجربه کنه ام جی از اون پسرایی بود که واقعا دوست دارم تو زندگیم به عنوان یه" دوست" داشته باشم و باهاش وقت بگذرونم چون در تمام زندگیم مثل گای زندگی کردم و فکر میکنم به یه نفر مثل ام جی واسه متعادل کردن این شلم شوربا نیاز دارم 🫠ام ... فکر کنم خیلی طولانی نوشتم ولی دیگه باید با جزیبات احساسم رو شرح میدادم (◕ᴗ◕✿)
