es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

Mari

Mari

Canal cerrado

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
239
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+2930 días
Archivo de publicaciones
Mari
239
خفشووووووووو

Mari
239
Soghoot.mp37.99 MB

Mari
239

Mari
239
گریه کنید

Mari
239
دارم میمیرم

Mari
239
قلبم درد میکنه

Mari
239
sticker.webp0.24 KB

Mari
239
-2147483648_-210392.webp2.92 KB

Mari
239
بخدااا

Mari
239
🤣🤣🤣

Mari
239
نیمه گم شدم:

Mari
239
من که دارم سر به سر مردم میزارم

Mari
239
گپ بدید

Mari
239
sticker.webp0.13 KB

Mari
239
حصلمون سر رفتتتت

Mari
239
هن

Mari
239
شبتون پر ستاره

Mari
239
اینم بزارید برا فردا

Mari
239
👻 اتاقی که وجود نداشت سینا تازه به خانه‌ی جدیدشان نقل مکان کرده بود. خانه قدیمی بود؛ آن‌قدر قدیمی که شب‌ها چوب‌های سقف خودش صدا می‌داد. شب اول، ساعت ۲:۴۷، صدای کشیده شدن صندلی از طبقه‌ی بالا آمد. سینا چراغ را روشن کرد و رفت بالا. هیچ‌کس آنجا نبود. شب دوم، دوباره همان ساعت: خِررررر... صدای صندلی. اما این بار، از پشت درِ یک اتاق می‌آمد. سینا در را باز کرد. اتاق کاملاً خالی بود. فقط یک آینه‌ی قدیمی گوشه‌ی اتاق قرار داشت. سینا نزدیک آینه شد. تصویر خودش را دید. اما تصویرش... لبخند می‌زد. درحالی‌که خودش لبخند نزده بود. سینا سریع عقب رفت. تصویر داخل آینه دستش را بالا آورد و به پشت سر سینا اشاره کرد. سینا برگشت. هیچ‌کس نبود. دوباره به آینه نگاه کرد. این بار تصویر داخل آینه دیگر آنجا نبود. فقط روی شیشه، با انگشت نوشته شده بود: «پشت سرت نیستم.» سینا نفسش را حبس کرد. آرام به آینه نگاه کرد. تصویرش برگشته بود. ولی این بار... پشت سرِ تصویرِ سینا، یک دختر با لباس سفید ایستاده بود. سینا جرئت نکرد برگردد. دختر داخل آینه سرش را نزدیک گوش تصویر سینا برد و چیزی گفت. سینا چیزی نشنید. اما تصویر خودش ناگهان با انگشت روی بخار آینه نوشت: «اون میگه تا وقتی نگاهش نکنی، نمی‌تونه بیاد بیرون.» سینا چشم‌هایش را بست. چند ثانیه گذشت. صدای صندلی دوباره بلند شد. خِررررر... بعد صدای قدم‌ها. نزدیک‌تر. نزدیک‌تر. و درست کنار گوشش، صدایی آرام گفت: «ممنون که نگاه نکردی...» سینا چشم‌هایش را باز کرد. اتاق خالی بود. آینه هم خالی بود. اما روی زمین، درست جلوی پایش، یک جفت کفش خیس قرار داشت. کفش‌هایی که از راهرو... به سمت داخل اتاق آمده بودند. 👻