Mari
قناة بسيطة
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
239
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+2930 أيام
أرشيف المشاركات
239
👻 اتاقی که وجود نداشت
سینا تازه به خانهی جدیدشان نقل مکان کرده بود. خانه قدیمی بود؛ آنقدر قدیمی که شبها چوبهای سقف خودش صدا میداد.
شب اول، ساعت ۲:۴۷، صدای کشیده شدن صندلی از طبقهی بالا آمد.
سینا چراغ را روشن کرد و رفت بالا.
هیچکس آنجا نبود.
شب دوم، دوباره همان ساعت:
خِررررر...
صدای صندلی.
اما این بار، از پشت درِ یک اتاق میآمد.
سینا در را باز کرد.
اتاق کاملاً خالی بود.
فقط یک آینهی قدیمی گوشهی اتاق قرار داشت.
سینا نزدیک آینه شد.
تصویر خودش را دید.
اما تصویرش...
لبخند میزد.
درحالیکه خودش لبخند نزده بود.
سینا سریع عقب رفت.
تصویر داخل آینه دستش را بالا آورد و به پشت سر سینا اشاره کرد.
سینا برگشت.
هیچکس نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
این بار تصویر داخل آینه دیگر آنجا نبود.
فقط روی شیشه، با انگشت نوشته شده بود:
«پشت سرت نیستم.»
سینا نفسش را حبس کرد.
آرام به آینه نگاه کرد.
تصویرش برگشته بود.
ولی این بار...
پشت سرِ تصویرِ سینا، یک دختر با لباس سفید ایستاده بود.
سینا جرئت نکرد برگردد.
دختر داخل آینه سرش را نزدیک گوش تصویر سینا برد و چیزی گفت.
سینا چیزی نشنید.
اما تصویر خودش ناگهان با انگشت روی بخار آینه نوشت:
«اون میگه تا وقتی نگاهش نکنی، نمیتونه بیاد بیرون.»
سینا چشمهایش را بست.
چند ثانیه گذشت.
صدای صندلی دوباره بلند شد.
خِررررر...
بعد صدای قدمها.
نزدیکتر.
نزدیکتر.
و درست کنار گوشش، صدایی آرام گفت:
«ممنون که نگاه نکردی...»
سینا چشمهایش را باز کرد.
اتاق خالی بود.
آینه هم خالی بود.
اما روی زمین، درست جلوی پایش، یک جفت کفش خیس قرار داشت.
کفشهایی که از راهرو...
به سمت داخل اتاق آمده بودند. 👻
