💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
Ir al canal en Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
Mostrar másIrán151 319La categoría no está especificada
281
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
بانو قصد نوشتن رمان جدید ندارید
اگر ندارید حداقل یک رمان دیگر نشر کنین
ارزش هر کس به عمقِ دردهایی است که از آنها لبخند ساخت. در جهانی که همه میخواهند با هیاهو دیده شوند، تو به شیوه برکهها آرام باش؛ بگذار دیگران سنگ بیندازند، تو با هر تلاطم، تصویرِ ماه را از دست نده. بزرگی در فریاد زدن نیست، در این است که چنان باشی که نبودنت، حفرهای بزرگ در جهان ایجاد کند . 🫠
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بیبادهی گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهی خاک ما تماشاگه کیست
خیام #
من در خیالاتِ خودم، با تو خوشحالم…
در همان لحظههایی که با تو قصه میکنم، در جهانی زندگی میکنم که شاید روزی به حقیقت بدل شود…
برای تو هزاران واژه نوشتهام،
اما هیچگاه اجازه ندادم کسی آنها را بخواند…همه را نگه داشتهام، برای روزی که بیایی
تا واژهها را، بیهیچ دریغی، فدای نامت کنم…
گاه از این انتظار، لبخندی آرام در دلم مینشیند، و گاه، تلخیِ نبودنت در جانم ریشه میدواند…
اما حقیقتی هست که نمیتوانم انکارش کنم..این انتظار، آرامآرام مرا میسازد و همزمان میفرساید…
میانِ امید و خستگی معلق ماندهام؛ نه توانِ دلکندن دارم، نه جرأتِ فراموشی…و با اینهمه،
باوری خاموش در من زنده است باوری لجوج و سرسخت، که بیاعتنا به این همه فاصله و سکوت،
در گوشِ دلم تکرار میکند: روزی، تو خواهی آمد...❤️
#آوای_گمنام..🍃
#هوای_دلتنگی..🖤
من قصه هایی را دوست دارم...
که زنها خودشان، خودشان را نجات میدهند.!🫀
اولینبار که رمان خواندم، شانزدهساله بودم…خواهرم میخواند و من گوش میدادم؛همین رمان بود که دلِ مرا برد…بعد از آن، علاقهام به خواندن آرامآرام عمیقتر شد گویی دری به دنیایی دیگر برایم گشوده شده باشد…🖤🙂
مرا در حدِ واژه های خود پایین آوردند..
چون زبانشان توانِ کشیدِن معنایم را نداشت...🖤🥀
Farhad_Darya_Oo_Ghaitaa_Official_Video_فرهاد_دریا_اوغایتا_.m4a1.74 MB
نوشتن، نوعی درمان است..
گاهی با خود فکر میکنم، کسانی که نمی نویسند...
نمی آفرینند، یا نقاشی نمی کنند، چگونه می توانند، از دیوانگی، هراس و ترسی که در ذات زندگی انسان نهفته است، رهایی یابند..؟🖤
