آشوبِ نہان
Ir al canal en Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
465
Suscriptores
-224 horas
-107 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
465
هیولا زیر تخت نبود؛ او در آینه کمین کرده بود، چشمانش من را میشناخت اما من او را نه.
هر نگاه، گام به گام مرا در تاریکی فرو میبرد.
465
•صبح امروز رفتگری کنار خیابان زانو زده بود و دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود؛ شیشهی ماشین را پایین کشیدم و گفتم: خوبی عمو؟
سرش را بالا گرفت و نگاهی کرد و گفت: “سردم بود، حالم را که پرسیدی گرمم شد” و لبخندی زد و بلند شد و رفت سراغ کارش…
465
ای دل و دین رفته ز یک خندهی جانانِ تو
جان من و هر نفسم بسته به پیمانِ تو
زلف تو آتش زده بر صبر و قرارم چنان
دل شده آوارهی یک گوشهی چشمانِ تو
-راوش
465
•دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟
کو چاره به جز اینکه در این گوشه ببارم؟
ای قایق توفانزده، ای دل! به چه امید
گفتی که تو را باز به دریا بسپارم؟
موجم که شنید از لب ساحل دم آخر:
برگرد، به غیر از تو کسی نیست کنارم
ابرم که بریدم دل از اعماق تهی تا
بر شانهات ای کوه کمی سر بگذارم
دلتنگم و دلگیر ولی چاره ندارم
جز اینکه تو را چون همگان دوست بدارم
465
در سرم دختر پیری عصبی میرقصد
شهر بر روی سر من عربی میرقصد
این جهان با همهی دغدغههایش دارد
روی یک جمجمهی یک وجبی میرقصد
سالها رفته و از برق نگاه تو هنوز
مرد دیوانه به سازی حلبی میرقصد
ماه افتاده بر آب و منم افتاده در آب
اشک میریزم و او نصفه شبی میرقصد
کاش آغوش مرا عطر تو معنا میداد
بوسه یعنی که لبی روی لبی میرقصد
از سبا گیسوی بلقیس بـه همراهی باد
بر سر تخت سلیمان نبی میرقصد !
465
من فلسطینم و چشمان تو اشغالگر است
خندهات بر دل من ، آتشِ بیبال و پر است
خانهام سوخت ز شوقت، دلِ من ویران شد
هرچه آمد به سرم ، از دلِ بیباورم است
قصهی عشق من و تو همه فتنهست ولی ...
چشمِ مستت همه سرچشمهی این بیخبر است
من و این خاکِ دلِ خسته و ویران زِ توام
فتحِ عشقت به خدا ، فتحِ دلِ بیسپر است
-راوش
465
روانشناسی میگه آدمهایی که در کودکی
پدرِ کمحضور داشتن و مادری که از نظر احساسی ناپایدار بوده، خیلی زود یاد گرفتن «قوی بودن» یعنی چی.
از همون بچگی عادت میکنن همهچیز رو خودشون حل کنن.
کمکم باور میکنن که کمک خواستن، مزاحمته.
قبل از حرف زدن، محیط رو دقیق بررسی میکنن.
کلمههاشون رو با وسواس انتخاب میکنن
مبادا باعث دردسر یا ناراحتی کسی بشن.
حتی وقتی از درون فرو میریزن، لبخند میزنن.
برای همین، وقتی بزرگ میشن، اعتماد کردن براشون بهشدت سخت میشه.
مشکلشون این نیست که نمیخوان عاشق بشن؛ میترسن دوباره همون حسِ رهاشدگی تکرار بشه.
محکم میایستن، اما همزمان فاصله میگیرن.
چون طاقت از دست دادنِ آدمِ مهمی رو ندارن.
پشت این ظاهرِ قوی، هنوز یه کودکِ کوچیک نشسته که منتظر روزیه که پدر و مادرش بالاخره بهش نزدیک بشن و اون گرمایی رو ببینه که همیشه دنبالش بوده.
#روانشناسی
