غزلنامه
Canal cerrado
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
293
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
293
برای تک تکتون بمیرم
برای جوونی تک تکتون بمیرم
برای قلب داغدار مادراتون بمیرم
برای آرزوهای زیر خاک رفتتون بمیرم
برای شمال تا جنوب ، شرق تا غرب این خاک بمیرم
293
Repost from غزلنامه
مدت هاست معادله دلم یک مجهول دارد.. پرانتز های ذهنم باز ماندهاند و من پاسخی برایشان ندارم.
چون علامت سوال به همه مینگرم و در همه به دنبال x از دست رفته خود میگردم. هر نالایقی را جایگزین یار از دست رفته خود کردهام و در آخر به پوچی و صفر رسیدم.ریشههایم چیزی جز صفر ندارند و آخر صفحه رسیدم اما برای این معادله هنوز جوابی نیافتم.
هیچ اعداد و توانی جایگزین x از دست رفته من نیستند. حتی اگر قدر مطلقشان راهم گیرم بازهم به مثبتی و پاکی تو نخواهند رسید. معادله وجودی من ناخودآگاه پسشان میزند.
دیگر تاب و توانی نمانده.
جمعهایم کفایت نمیکند و تفریقهایم از وجودم میکاهند.
ضربهایم به صفر میرسند و تعریفی برای تقسیم این بیعدالتی در دلتنگی ندارم.
تو نیستی؛ و دیگر حتی مشتق عاشقانههایم هم پیوسته نیست.
حتی حد عشقم را گرفتم، اما باز هم به بینهایت دلتنگی میل میکند.
دیگر کافیست. به پایان رسید این دفتر، سکوت در دلم همچنان باقیست. معادله ها حل نشدنیست. پاسخ ها در گزینههای نیست. گمگشته و ناامیدم. چو دانش آموزی که سالها درس خوانده اما کنکور درس اشتباهی را داده.
برگرد عزیز از دست رفته من. قبل از اینکه بازه دلم پر شود از xهای تعریف نشده.
بیاxجانم. بیا تا باهم به معادلههایمان معنا بخشیم.
این معادله با تو معنا دارد. بیتو در نهایت، به یک جواب میرسم... صفر.
همان پوچی مطلق که بزرگتر و کوچکتر نمیشناسد.
برگرد قبل از اینکه تمام زندگیام به «مجموع تهی» تبدیل شود.
✍🏻به قلم غزلچشمی
293
دیشب مادرم خیال میکرد دارم فارسی میخوانم؛ لغت حفظ میکنم و آرایه از بر میشوم. نمیدانست تمام حواس من معطوف به چیز دیگری بود؛ جایی حوالی آخرین نگاهت، جایی میان غمِ گوشهی چشمانت. گویی خطبهخطِ کتاب درسی را تو نگاشته بودی. درس میخواندم، اما صدای تو مدام در سرم طنین میانداخت.
امروز، سرِ جلسهی امتحان فهمیدم من فارسی نخوانده بودم... تمامِ شب، دوست داشتنت را تمرین کرده بودم.
به سؤالهای امتحان توجهی نمیکنم. در تمام متنها و سؤالها، به دنبال تو میگردم. آخر مگر میشود این همه شعرِ عاشقانه و مهر در صحیفهای باشد و برای تو نوشته نشده باشد؟ مگر میشود برای کسی جز تو شعر گفت؟
تو همان غزلهای غمگینِ شبانهی منی؛ همان غزلهای خاکخورده در دفترِ عاشقی. چرا نمیآیی دیداری تازه کنی و این فاصله را به صفر برسانی؟ بیا، جانانِ من...
به سؤالها نگاهی میاندازم.
سؤال اول: معنیِ بیت را بنویسید.
پاسخ: دلتنگی.
سؤال دوم: کنایه را در مصرعِ زیر بیابید.
پاسخ: مگر کنایهای بالاتر از داغِ نگاهت هم هست؟
سؤال سوم: در این نثر، پروانه نمادِ چه کسانی است؟
پاسخ: نمادِ من؛ منی که در انتظارت سوختم و تو نیامدی. بیا، جانانِ من... بیا و طراوتی به جانم ببخش.
هر کجای برگه «فراق» را دیدم، خودم را نوشتم. هر کجا «یار» را دیدم، تو را نوشتم. و هر کجا «وصال» را دیدم... چیزی برای نوشتن نداشتم. آخر مگر عشق، بدون وصل، معنا دارد؟
جانانِ من، بیا تا مفهومِ وصال را به جهانیان بیاموزیم.
خوب... همه را نوشتم. برگه پر است از خالی؛ پاسخنامه، اما پر شده از... تو.
برگه را که به مراقب میدهم، نگاهی عجیب به من میکند.
— چرا برگه را سفید دادی، دختر؟
— چون جوابها توی کتاب نبود.
— پس کجا بود؟
— توی آخرین گفتوگوی ما... توی آخرین نگاهش... توی چشمهایش...
آخ...
امان از چشمهایش.
_غزلچشمی
293
بچهها تونستید از اون سورپرایزه استفاده کنید امروز؟
بگید ذوق کنم🥹😂
https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF
