es
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

Canal cerrado

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
294
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
از نو برایت مینویسم … حال همه ما خوب است؛ اما تو باور نکن.

+سپهر من... کجایی بابا؟ _در زیر خرواری از جنازه‌ها بابا. بی هیچ‌کفنی بابا. +سپهر بابا کجایی بابا؟ در دریایی از خون غوطه ورم بابا. _خدایااا سپهر بابااا +دیگه حتی خدا هم جوابگو نیست بابا. _خدایا کربلا اینجاست مردم سپهر بابا کجایی سپهر؟ +زیر گنبد کبود. همونجا که قصه‌گو قصه می‌گفت. رسیدیم به پایان کتاب بابا. از لای صفحه‌ها خون میچکه. من سپهرم بابا. این جنازه‌هارو میبینی؟ ایناهم سپهرند بابا. همه سپهر هایی هستیم در خون غلطیده. آثار جنایتی خونین. من سپهرم بابا. سپهر اعظمی هم سپهر باباست. سپهر شکری هم سپهر باباست. حتی سینا حق شناس هم سپهر باباست. حتی11780نیز سپهر باباست. همه‌ی ما فرزندان ایرانیم. اما نکنه غمگین بشی بابا. از خون هر یک از ما، سپهری جدید جوونه می‌کنه. برای ما عزا نگیرید. کیل بکشید و شادی کنید بابا. جای ما امنه. حال همه‌ی ما خوب میشه؛ حالا که من نیستم تو جای من بخند بابا:)
_غزل‌چشمی

عزیزانی که از مطالب چنل خوششون نمیاد مثل بقیه که لف دادند، اینها هم لف بدند. من تغییر توی مطالب ایجاد نمیکنم. و فعلا هیچ محتوایی رو مهمتر از وطن و شهید های وطن نمی‌بینم. یه ایران عذاداره. اگر خودتون و غیر از این مردم می‌بینید و شریک غمشون نمی‌خواید باشید لف بدید. ممنون از اینکه تا الان کنارم بودید و حمایت کردید.

یه روزی حالمون خوب می‌شه، اگه اون روز من نبودم تو جایِ من بخند.

https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF امیدوارم حال همتون خوب باشه:)) از این چند وقت بگید برام. از جاوید نام هاتون بگید. هرچه دل تنگتون میخواد بگید. فقط بگید بدونم حالتون خوبه:)

+اگه منافق زده چرا بچه من قطعه شهدا نیست؟

بزار بمیرم برای ایرانم.

روایتی بر اساس واقعیت در تاریخ۱۸دی،در شهر قیامدشت تهران، شهید راه آزادی، محمد رضا حسنی با شلیک مستقیم نیرو‌های سرکوبگر به سینه اش به شهادت رسید. وی یک برادر دو قلو دارد که او نیز دستگیر شد.

_جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه صدای پر تحکم مردم در خیابان آزادی طنین انداز میشود. چه جالب. در اینجا فقط آزادی میتوانست نام کوچه یا خیابان باشد. حال اما هدف مردم است. با تمام وجود خواستار آن هستند. گرسنگی، فقر، گرانی، سفره‌های خالی، استبداد و زور ، همه و همه تبدیل به یک فریادی از ته حنجره میشود و چون تیری از چله رها میشود: «مرگ بر دیکتاتور مرگ بر دیکتاتور» با تمام شجاعت به سمت مصلی روانه میشوند. ترسی ندارند، زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند. تمام شهر را صدای اعتراضاتشان فرا گرفته. صدای آنها خاموش نخواهد شد. حتی نیرو‌های امنیتی نیز جلودار آنها نیست. هر قدمی که به جلو بر میدارند، یادآور شکم خالی کودکانشان است. شیاطین حکومتی با وحشت به هم می‌نگرند. وهم آور است. این همبستگی و اتحاد باور کردنی نیست. مردم قدم به قدم جلو می‌روند و قصد تصرف مصلی را دارند. گاز اشک آور و گلوله هم جلودار آنها نیست. سگ های دست آموز حکومت با گلوله و کار اشک آور به مردم حمله میکنند تا صدای آنها را خاموش کنند، تا حقیقت را سرکوب کنند. مردم دانه دانه چون گلی پر پر شده و بر روی زمین می افتند. از خونشان حقیقت جاری میشوند. مگر آنها چه جز عدالت میخواستند؟ مردم این بار محکم‌تر فریاد برمی‌آورند: _میکشم میکشم آنکه برادرم کشت میکشم میکشم آنکه برادرم کشت نیروهای پست حکومتی به قصد کشتن به سوی مردم میروند و جوانان مردم را به شهادت می‌رسانند، از روی آنها رد می‌شوند و آنهارا لگدمال میکنند و آنها را °اغتشاشگر° میخوانند. از کی تابه حال خواستن حق، اغتشاش نام دارد؟... شاید از همان وقتی که کشتن مردم را دینداری خواندند. مردی به جنازه‌های جوانان بر روی زمین خیره میشود. اشک از چشمانش جاری میشود. جوانانی که قرار بود آینده ساز باشند. این ها همان دهه هشتادی هایی بودند که آنهارا نسلz میخواندند، حال اینها برای پس گرفتن حقشان به کف خیابان آمده بودند و جان دادند. زیرا به این شعار اعتقاد داشتند و اعتقادشان را فریاد می‌زدند: «فقط کف خیابون، به دست میاد حقمون» مرد قلبش به حال خانواده‌های این لاله‌های آغشته به خون، فشرده می‌شود. به سمت جنازه‌ها می‌رود تا آنها را جمع آوری کند. او می‌دانست بعد از این قضایا پس گرفتن جنازه‌ها از حکومت چه کار دشواری است. با کمک دوست خود در حال جمع آوری جنازه بود. با برداشتن هر جنازه تکه‌ای از او می‌شکست و بر روی زمین می‌افتاد . امشب تمام شدنی نبود؛ بلکه یلدای خونین بود. به سمت جوانی می‌رود که بی‌جان بر روی زمین افتاده و در خون خود غلط میزند. احتمالا هم سن و سال های دوقلو هایش بود؛ محمدرضا و محمد مهدی. دوقلوهایی که در خانه بودند و انتظار پدر را می‌کشیدند. خیلی سخت توانسته بود آنها را قانع کند تا در خانه بمانند. زیرا آنها می‌گفتند:« باید رفت... ماندن خیانت است.» پسرک را برمی‌گرداند تا روی دوشش بیندازد و سوار ماشین کند، اما با دیدن چهره پسرک درجا خشکش می‌زند، گویی زمان متوقف شده است. گوش‌هایش کر میشوند و دیگر صدای گلوله و فریاد مردم را نمی‌شنود. این جوان که تیری در سینه‌اش خورده و بی جان روی زمین افتاده ، محمدرضای اوست؟ پسر بزرگش؟ همان که هرشب وقتی از سرکار می آمد بر روی شانه هایش بوسه میزد؟ همان محمد رضا بود؟ نه امکان نداشت.این فقط شباهت بود، این جوان فقط لباس های محمد رضا را پوشیده بود. امکان ندارد. اما دستان آغشته به خون پسرک جوانش گویای همه چیز بود. اشک تمام صورتش را خیس کرده. با دو زانو روی زمین می‌افتد و جسم غرق خون پسرکش را در آغوش میگیرد. پیشانی‌اش را می‌بوسد. آخ محمد رضای بابا...
_غزل‌چشمی

به نام خدای سپهر بابا....

من زنده ام!

«می‌دانی وَطن چیست صفیه خانم؟ وَطن یعنی همه این‌ها نَباید اتفاق می‌افتاد...»
غسان کنفانی

برای شرمندگی برای بی‌پولی برای حسرت یک زندگی معمولی🤝🙂

من اگر خسته شوی یک تنه ایران بودم:)))

عزیز من! این مملکت دوباره سرپا میشه اما مردم یادشون میمونه تو کجا وایساده بودی:))))

_بازار بزرگ تهران
_بازار بزرگ تهران

شب بخیر!

می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی می‌بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد می‌بوسمت وقتی صدای تیر‌ها خوابید می‌بوسمت پای تمام چوبه‌ها
می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی می‌بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد می‌بوسمت وقتی صدای تیر‌ها خوابید می‌بوسمت پای تمام چوبه‌های دار وقتی کبوتر روی آن‌ها آشیان دارد وقتی قفس تابوت مرغ‌عشق دیگر نیست وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد می‌بوسمت پشت در سلول‌ها وقتی بوی شکنجه از در زندان نمی‌آید وقتی که زخمی روی تن‌هامان نمی‌خندد وقتی که از چشمانمان باران نمی‌آید می‌بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم یکرنگ با مردم سرود صلح میخواند وقتی که نان عده‌ای گندم نیست در مزرعه، گندم سرود صلح میخواند
_امیر رضا وکیلیان

این هارو میبینید آقای رنگو؟ این ها جوونای وطن‌اند. اسم داشتند، رویا داشتند، آرزو داشتند، خانواده داشتند، عاشق بودند. اینا همون خورشید هایی بودند که قرار بود از پشت کوه طلوع کنند،گلوله‌هاتون نزاشتند. ماموراتون نزاشتند. آقای رنگو ما این هارا یادمون نمیرود. وطن با حافظه زنده است. گلوی شهر از زخمشون میسوزد. شهر با اسمان بیدار ایت، به امید انتقام گرفتن خون اینا شبش را صبح می‌کند. آقای رنگو یک شهر داغدار است. قلب ایران درد میکند. شهر پر شده از چیزهایی که صاحب ندارند. کفشی که جفتش کامل نشد. گوشی که بی‌صدا زنگ میخورد اما پاسخی دریافت نمی‌کند. لیوانی که لبه‌لش ترک برداشته. چراغ‌هایی که هنوز روشن اند، اما کسی به خانه برنگشت. عروسی که انتظار داماد را میکشد و دامادی که زیر خروار‌ها خاک دفن میشود. آقای رنگو اینجا حتی گریه مجوز میخواست... آقای رنگو ما داغداریم همین... فریاد نمی‌زنیم چون داغ صدا ندارد اقای رنگو! هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق سگان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد
_غزل‌چشمی

لرستان تسلیت...💔🖤
از خونه جوانان وطن لاله دمیده!