نشانیِ سوّم
Ir al canal en Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Mostrar más817
Suscriptores
+1524 horas
-97 días
-11530 días
Archivo de publicaciones
819
امشب فال گرفتم. برایِ خاله، برایِ عزیز، برایِ زندایی. برایِ دختردایی.
همشون درست در اومد. همشون مربوط دراومد. تو گروه هم بچهها گفتن چه قدر درست در اومده براشون. مشکات میگفت حافظ امسال باهامون حال کرده.
میخوام الان آخرین فال رو خودم برایِ خودم بگیرم. امیدوارم آقامون حافظ با چهار صبح مشکل نداشته باشه.
819
مامان خودش کلی چیز تو دلش تلنبار میکرد و خورده شیشه هایِ حرف نزدنهاش گاهی با خاک و خون از گلو و چشماش میزدن بیرون.
دلش زخم بود خودش. اونم دلش میخواست تو قلعهیِ هزار اردکمون احساسِ خوشبختی کنه.
819
ما همهیِ دردمون
همهیِ دردمون دوستداشتنِ زیادی بود.
کلِ خانواده داشتیم از دوستداشتن ها و توجهاتِ اشتباهِ افراطی به هم تا مرزِ جنون آسیب میزدیم. خودمون و همدیگه رو به کشتن میدادیم.
نمیدونستم کِی سیاهی میره و دست به سر میشه و این قفل و طلسم هم میشکنه.
اما ما یک بار دیگه قول دادیم. یک بار دیگه قرار گذاشتیم که تلاش کنیم.
خدایا
خدا جون. کاش این بار کاش این بار کاش این بار آخرین دفعه باشه.
819
تو تاریکترین و بلندترین شبِ سال بودیم امشب. انقدر تاریک که در آغاز با دعوا و گریه و غصهیِ تمامِ دنیا شروع شد و انقدر بلند که پایانش پر از بازی و خنده و شوخی و ته ته تهش با کلی حرف و دردِ دل تا ساعت ۳ شب تموم شد.
طی شب، من ژولیتِ به رومئو نرسیده بودم. پرنسس دایانا بودم سرِ میزِ سلطنتیِ شام. اوفلیا در مرز جنون. زیبا، با لباسهایِ نو، چشمانِ پف کرده از گریه و در میانِ جمع. با لبخندِ مصنوعی. با داستانِ مصنوعی. تورِ سیاهِ آستینهام من رو یادِ مجلل بودن و عزا میانداخت. نشسته بودم اونجا و باز هم، باز هم، باز هم، باز هم حواسم به مامان بود.
مامان. مامان.
مامان تو جونِ منی.
اگه ده ها بار از دستت بمیرم و زنده بشم نمیتونم ازت دل بکنم. نمیتونم نگاهت نکنم. نمیتونم دوستت نداشته باشم.
819
آدم فکر میکنه تو این دنیا چند نفر شانسِ اینو دارن که افرادی رو تا آخرِ عمر تو زندگیشون داشته باشن که واقعاً حسِ خانواده بده.
نه عزیز جون. تنهایی و مستقل بودن هیچوقت برام معنایِ عمیقی نداشته. من رو هم که میشناسی، بدونِ معنا بلد نیستم زندگی کنم.
819
نمیدونم چی بگم. فقط میتونم بگم من واقعا بابتِ همهیِ اینها خانوادمو هیچوقت نمیبخشم.
819
والا وقتی که قرار بود بخوابی صبح ۷ پاشی برای کنکور خوندن اما تا این ساعت خوابت نبره دیگه به درد نمیخوره این دنیا.
819
با اون زبانآموز پسره که ازم متنفر بود داریم رفیق میشیم فکر کنم. باورم نمیشه. فقط کافی بود بگه شمالیه تا بگم عاشق رشتم تا دربارهیِ بهشت بودنِ رشته خشکار و چای آلبالو اتفاق نظر داشته باشیم.
درود بر رشت! درود بر رشته خشکار!
819
این عشق نبود.
تو همان آغاز رنج آمدی و رنج ماندهای. عشق باید مهربان باشد. ساده باشد. صاف باشد. کاش بتوانم یک شب هیولایِ رنجت را از زیرِ تخت و از درونِ آستینِ لباسهایم بیرون بکشم.
کاش یک شب عشق بیاید و تو را قربانی کند.
