es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
817
Suscriptores
+1524 horas
-97 días
-11530 días
Archivo de publicaciones
امشب فال گرفتم. برایِ خاله، برایِ عزیز، برایِ زن‌دایی. برایِ دختر‌دایی. همشون درست در اومد. همشون مربوط در‌اومد. تو گروه هم بچه‌ها گفتن چه قدر درست در اومده براشون. مشکات می‌گفت حافظ امسال باهامون حال کرده. می‌خوام الان آخرین فال رو خودم برایِ خودم بگیرم. امیدوارم آقامون حافظ با چهار صبح مشکل نداشته باشه.

مامان خوشبختیِ خودشو تو خوشبختیِ ما می‌دید. مامان اشتباه می‌کرد.

مامان خودش کلی چیز تو دلش تلنبار می‌کرد و خورده شیشه هایِ حرف نزدن‌هاش گاهی با خاک و خون از گلو و چشماش می‌زدن بیرون. دلش زخم بود خودش. اونم دلش می‌خواست تو قلعه‌یِ هزار اردکمون احساسِ خوشبختی کنه.

ما همه‌یِ دردمون همه‌یِ دردمون دوست‌داشتنِ زیادی بود. کلِ خانواده داشتیم از دوست‌داشتن‌ ها و توجهاتِ اشتباهِ افراطی به هم تا مرزِ جنون آسیب می‌زدیم. خودمون و همدیگه رو به کشتن می‌دادیم. نمی‌دونستم کِی سیاهی می‌ره و دست به سر می‌شه و این قفل و طلسم هم می‌شکنه. اما ما یک بار دیگه قول دادیم. یک بار دیگه قرار گذاشتیم که تلاش کنیم. خدایا خدا جون. کاش این بار کاش این بار کاش این بار آخرین دفعه باشه.

تو تاریک‌ترین و بلند‌ترین شبِ سال بودیم امشب. انقدر تاریک که در آغاز با دعوا و گریه و غصه‌یِ تمامِ دنیا شروع شد و انقدر بلند که پایانش پر از بازی و خنده و شوخی و ته ته تهش با کلی حرف و دردِ دل تا ساعت ۳ شب تموم شد. طی شب، من ژولیتِ به رومئو نرسیده بودم. پرنسس دایانا بودم سرِ میزِ سلطنتیِ شام. اوفلیا در مرز جنون. زیبا، با لباس‌هایِ نو، چشمانِ پف کرده از گریه و در میانِ جمع. با لبخندِ مصنوعی. با داستانِ مصنوعی. تورِ سیاهِ آستین‌هام من رو یادِ مجلل بودن و عزا می‌انداخت. نشسته بودم اون‌جا و باز هم، باز هم، باز هم، باز هم حواسم به مامان بود. مامان. مامان. مامان تو جونِ منی. اگه ده ها بار از دستت بمیرم و زنده بشم نمی‌تونم ازت دل بکنم. نمی‌تونم نگاهت نکنم. نمی‌تونم دوستت نداشته باشم.

sticker.webp0.13 KB

آدم فکر می‌کنه تو این دنیا چند نفر شانسِ اینو دارن که افرادی رو تا آخرِ عمر تو زندگیشون داشته باشن که واقعاً حسِ خانواده بده. نه عزیز جون. تنهایی و مستقل بودن هیچ‌وقت برام معنایِ عمیقی نداشته. من رو هم که می‌شناسی، بدونِ معنا بلد نیستم زندگی کنم.

نمی‌دونم چی بگم. فقط می‌تونم بگم من واقعا بابتِ همه‌یِ این‌ها خانوادمو هیچ‌وقت نمی‌بخشم.

والا وقتی که قرار بود بخوابی صبح ۷ پاشی برای کنکور خوندن اما تا این ساعت خوابت نبره دیگه به درد نمی‌خوره این دنیا.

با اون زبان‌آموز پسره که ازم متنفر بود داریم رفیق می‌شیم فکر کنم. باورم نمی‌شه. فقط کافی بود بگه شمالیه تا بگم عاشق رشتم تا درباره‌یِ بهشت بودنِ رشته خشکار و چای آلبالو اتفاق نظر داشته باشیم. درود بر رشت! درود بر رشته خشکار!

Mensaje de video00:17

Mohsen Chavoshi - Goldoon.mp311.95 MB

بمان، برنج خیس کرده‌ام.

تهِ استکان چای مانده؟ تهِ کتاب، خطِ من؟

تو راستی!، همه چیز ها را می‌اندازی دور؟ همه‌چیزها را؟

نگاه کن. زمستان آمده. خوب شد من آن لباس را برایت خریدم، نه؟

نه... نمی‌ترسم. کِل می‌کشم. قربانی داریم تا قربانی.

این عشق نبود. تو همان آغاز رنج آمدی و رنج مانده‌ای. عشق باید مهربان باشد. ساده باشد. صاف باشد. کاش بتوانم یک شب هیولایِ رنجت را از زیرِ تخت و از درونِ آستینِ لباس‌هایم بیرون بکشم. کاش یک شب عشق بیاید و تو را قربانی کند.

من با یک نگاهِ تو شبِ یلدا را نرسیده صبح می‌کردم.

اصلاً چه فرقی دارد چرا دروغ می‌گفتی؟ تو حرف می‌زدی با من. همین کافی بود.