es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
817
Suscriptores
+1524 horas
-97 días
-11530 días
Archivo de publicaciones

شاید هم باید گِل گرفت درِ این آینده‌یِ مبهم رو. من آن گذشته‌یِ سیاه را از ازل می‌شناختم.

بله ما بیداریم. و نمی‌دونیم چرا جدیدا ها عاشقِ رنگِ قرمز شدیم. چه بر سرِ آبیِ آسمانی آمد؟
+1
بله ما بیداریم. و نمی‌دونیم چرا جدیدا ها عاشقِ رنگِ قرمز شدیم. چه بر سرِ آبیِ آسمانی آمد؟

Mensaje de video00:09

Mensaje de video00:07

Mensaje de video00:44

Mensaje de video00:21

Mensaje de video00:51

Mensaje de video00:12

در زمانه‌ی دیت‌ها ما وعده خواهیم

نامِ اثر 2: وقتی فقط یک ثانیه یکی از پاهاتو از منبرِ مردستیزی می‌ذاری پایین. یکی از پاهاتو. فقط.

نامِ اثر: خیالات و خواسته‌هایِ مختصر بعد از یک مدت فروپاشیِ روانی.
+1
نامِ اثر: خیالات و خواسته‌هایِ مختصر بعد از یک مدت فروپاشیِ روانی.

sticker.webp0.11 KB

حافظ مکن اندیشه که آن یوسفِ مه‌روی باز آید و از کلبه‌یِ احزان بدر آیی.

حافظ.

امشب فال گرفتم. برایِ خاله، برایِ عزیز، برایِ زن‌دایی. برایِ دختر‌دایی. همشون درست در اومد. همشون مربوط در‌اومد. تو گروه هم بچه‌ها گفتن چه قدر درست در اومده براشون. مشکات می‌گفت حافظ امسال باهامون حال کرده. می‌خوام الان آخرین فال رو خودم برایِ خودم بگیرم. امیدوارم آقامون حافظ با چهار صبح مشکل نداشته باشه.

مامان خوشبختیِ خودشو تو خوشبختیِ ما می‌دید. مامان اشتباه می‌کرد.

مامان خودش کلی چیز تو دلش تلنبار می‌کرد و خورده شیشه هایِ حرف نزدن‌هاش گاهی با خاک و خون از گلو و چشماش می‌زدن بیرون. دلش زخم بود خودش. اونم دلش می‌خواست تو قلعه‌یِ هزار اردکمون احساسِ خوشبختی کنه.

ما همه‌یِ دردمون همه‌یِ دردمون دوست‌داشتنِ زیادی بود. کلِ خانواده داشتیم از دوست‌داشتن‌ ها و توجهاتِ اشتباهِ افراطی به هم تا مرزِ جنون آسیب می‌زدیم. خودمون و همدیگه رو به کشتن می‌دادیم. نمی‌دونستم کِی سیاهی می‌ره و دست به سر می‌شه و این قفل و طلسم هم می‌شکنه. اما ما یک بار دیگه قول دادیم. یک بار دیگه قرار گذاشتیم که تلاش کنیم. خدایا خدا جون. کاش این بار کاش این بار کاش این بار آخرین دفعه باشه.

تو تاریک‌ترین و بلند‌ترین شبِ سال بودیم امشب. انقدر تاریک که در آغاز با دعوا و گریه و غصه‌یِ تمامِ دنیا شروع شد و انقدر بلند که پایانش پر از بازی و خنده و شوخی و ته ته تهش با کلی حرف و دردِ دل تا ساعت ۳ شب تموم شد. طی شب، من ژولیتِ به رومئو نرسیده بودم. پرنسس دایانا بودم سرِ میزِ سلطنتیِ شام. اوفلیا در مرز جنون. زیبا، با لباس‌هایِ نو، چشمانِ پف کرده از گریه و در میانِ جمع. با لبخندِ مصنوعی. با داستانِ مصنوعی. تورِ سیاهِ آستین‌هام من رو یادِ مجلل بودن و عزا می‌انداخت. نشسته بودم اون‌جا و باز هم، باز هم، باز هم، باز هم حواسم به مامان بود. مامان. مامان. مامان تو جونِ منی. اگه ده ها بار از دستت بمیرم و زنده بشم نمی‌تونم ازت دل بکنم. نمی‌تونم نگاهت نکنم. نمی‌تونم دوستت نداشته باشم.