es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
817
Suscriptores
+1524 horas
-97 días
-11530 días
Archivo de publicaciones
photo content

پانسیون، سالِ دوازدهمِ انسانی. گوشیِ فاطمه‌ای که رفته بود زیرِ میز و بیگانه‌یِ کامو می‌خوند. بحث درباره‌یِ ویروسِ جدیدی که از
پانسیون، سالِ دوازدهمِ انسانی. گوشیِ فاطمه‌ای که رفته بود زیرِ میز و بیگانه‌یِ کامو می‌خوند. بحث درباره‌یِ ویروسِ جدیدی که از کلاس کشف شده بود و خنده. خنده. خنده میونِ کوهِ دشواری‌ها

Iran Khube.m4a2.69 MB

گس وات! منم مریض شدم و حالا همگی خانواده‌یِ مریض هستیم. مامان‌بزرگ، بابا‌بزرگ و خاله‌یِ بابا دارن از نهاوند میان خونمون و و ما دیشب تا دو شب بیمارستان بودیم.

کشته مرده‌یِ مترجم هایی هستم که کامنت می‌ذارن.
کشته مرده‌یِ مترجم هایی هستم که کامنت می‌ذارن.

sticker.webp0.13 KB

به نشانه‌یِ اعتراض سرم شروع کرد به درد گرفتن.

هر شو هر شو مهمانی هر شو هر شو بی‌خوابی مشکات بیا برویم کتاب‌خانه.

خداوندا در این خانه یک روز صبح نیست که از خواب بیدار شوی و هیچ اتفاقی نیفتد یا قرار نباشد که بیفتد تا بتوانی صبح تا شب در اتاق بمانی و درس بخوانی. هر روز هر روز کار و اتفاقِ نو هر روز هر روز مهمانی. دیروز مکّه رفتنِ زن‌دایی، امروز آمدنِ خاله‌ی بابا به قم و خانه‌یِ ما برایِ اولین بار و هم‌زمان مریض شدنِ مامان. سرم را به کدام دیوار بکوبم؟

تغییرِ حال‌و‌هوام در عرضِ یک ساعت:

Mensaje de video00:09

Mensaje de video00:07

خلاصه! این طور بود که همین‌طور که ایشان می‌گن، کلاسِ فنونِ چهارشنبه‌ها قرار بود که با وجودِ مراسمِ نمازخونه (که باور کن همه‌یِ بچه ها می‌پیچونن) برگزار بشه. (قضیه برایِ اون‌هایی که نمی‌دونن: سالِ دوازدهم من درسِ عروض سماعی رو به بچه‌هایِ سال پایینیِ دهم تدریس می‌کردم‌. از طرفِ استاد ادبیاتمون، و چون توش خوب بودم و گوشم زود سماعی شده بود.) اون روز وقتی مثلِ همیشه واردِ کلاس شدم، دو سه نفر گفتند که وای نه ما می‌خواستیم مراسم رو شرکت کنیم. و بهشون گفتم که هر کسی که دلش می‌خواد بره نمازخونه من مشکلی ندارم اصلا و می‌تونه بره. (لبخند، بدونِ منظوری جز همین منظور.) مرتضوی و حامدی ( که انقدر ازشون بدم میاد که دلم نمی‌خواد "خانم" پشتِ اسمشون بذارم)، یکهو وسطِ تدریس در رو باز کردن و با بی‌احترامیِ تمام و لحن و حرکتِ دستِ خیلی بدی ما رو بیرون کردن. جلویِ بچه‌ها چیزی بهشون نگفتم. وسایل‌هامو جمع کردم و بیرون از کلاس، بهشون گفتم که شما حق ندارید که با من این شکلی صحبت کنید! و ایشون هم گفتن که شما حق ندارید به ما بگید که حق داریم یا نداریم! مستقیم رفتم پیش خانم مقیمی و خانم مقیمی گفتن که بله من به آسمان گفتم و ایشون به نیابت از من اون‌جا تدریس می‌کنن. یه کَمَکی هم اون حالتِ چهره‌یِ "داری چی کار می‌کنی آسمان از دستِ تو!" رو گرفتم از خانم مقیمی اما توجهی نکردم. خانم مقیمی دنبالِ صلح بود. راست می‌گفت و حق با من بود؛ اما تابعِ نظرِ جمع هم بود. گوگولی و مهربون و محترم و سازگار. من اما از دستِ این جماعت چه‌ها کشیده بودم که خانم مقیمی نمی‌دونست. حامدی یا مرتضوی (یادم نمیاد کدومشون) گفت بچه ها می‌خوان برن مراسم اما خانم زنگنه نمی‌ذاره! جواب دادم که خیر من نگفتم وایسن! خودشون دوست‌داشتن که کلاس تشکیل شه. بفرمایید بهشون بگید که هر کس خواسته بره نمازخونه، بره. من هم می‌رم تو حیاط که کسی تو رودروایسی گیر نکنه. رفتم پایین. آب زدم به صورتم، برگشتم. وقتی رفتم بالا و درِ کلاس رو باز کردم هیچ‌کدومشون نرفته بودن. حتی اون‌هایی که می‌خواستن قبلش برن هم پشتِ من موندن. نشستن سرِ کلاس. نمی‌دونم اون روز چه‌قدر ازشون تشکر کردم یا نکردم، نمی‌دونم فهمیدن چه کارِ بزرگی کردن یا نه؛ اما اون روز‌ها، روز‌هایِ سختی بود. نه زیرِ بارِ حرفِ زور و اشتباه نمی‌رفتم و این رو فهمیده بودن. منتظرِ اشتباه کردنم بودن. منتظرِ خطا رفتنم بودن که مچم رو بگیرن و نمی‌تونستن. خدا می‌دونه چه‌قدر غرورم حفظ شد اون‌روز و چه‌قدر اون حرکتِ کوچیکشون برام معنا‌دار بود و بزرگ بود و چه چیز‌هایی رو ثابت کرد. لبخند. عشق به بچه‌هایِ دهم انسانی و نفسِ راحت که اون‌روز‌ها گذشت.

امروز اولین روزی بود که جدی جدی با body doubling دو درس هم که شده درس خوندم. غروب رفتیم پیشِ خاله لیلا و موهامونو دسته‌جمعی کوتاه کردیم. آبجیم و نازنین مصریِ کوتاه، من هم چتری‌هامو دوباره زدم. دوباره و دوباره. چتری چتری چتری چتری چتری. تا وقتی مهربونم چتری. تا وقتی بارون میاد چتری‌. تا وقتی صبح‌ها آفتاب در میاد چتری.

رشت. ۲۶ نوامبر. (یک ماهِ پیش بود؟ عجب!)
+1
رشت. ۲۶ نوامبر. (یک ماهِ پیش بود؟ عجب!)

و من هر شب غبطه می‌خوردم که کاش می‌شد چیزی را بینِ آن‌روز‌ ها جا می‌گذاشتیم و برمی‌گشتیم.

photo content

آخرِ شبا سریال می‌بینم و "Reverdale" رو گذاشته بودم آخرِ لیستم. فصلِ اول که تموم شد، مطمئن بودم دیگه نخواهم دید و از لیستم خطش می‌زنم. از بس که بی‌نمک و آبکی بود با دیالوگ‌ها و سناریو هایِ تکراری و زیادی فیلمی. اما مثلِ ماهی قرمز، فراموش کردم و قسمت یک فصلِ دوم هم دیدم. داستان جالب شد. بالاخره احساساتم رو بر‌انگیخت و یک جا‌هایی حرص خوردم و بالاخره دلم خواست بدونم بقیه‌ش چی می‌شه. بله من این سریال رو دیدم که مسخره‌ش کنم. اومدم که مسخرش کنم اما اعتراف می‌کنم حالا، قسمتِ هفتم از فصلِ دوم، تپش قلبم تا آخرین صحنه بالا بود. به بعضی سریال‌ها باید زمان داد. برخلافِ خیلی از سریال‌ها که فقط فصلِ اولشون قشنگه، بعضی‌هاشون هر چی می‌گذره پخته تر می‌شن. داستان‌هاشون و شخصیت‌هاشون قابل‌درک‌تر می‌شه. به بعضی سریال‌ها باید زمان داد. به بعضی آدم‌ها هم همین طور. به بعضی رابطه‌ها هم.

photo content

"آسمان تو نمونه‌یِ یه دختر اصیلِ ایرانی ای. هم چشمات خوشگله، هم قرمز بهت میاد، هم مهربونی هم درست حرف می‌زنی. هم بدترین آدمِ دنیا هم ببینتت عاشقت می‌شه." She told me and i never forget. =)