نیستهمتا
Ir al canal en Telegram
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
267
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
267
مکتوبِ انزوا
کمی ناسورَم این روزها. زخمی باز در معرضِ زمستانم. نوشتن از ذهنم رخت بربسته. نمیدانم چگونه زخم را به کلمه تبدیل کنم. یاد ایامی که زخمها کلمهشدنی بودند، به خیر! اکنون زخمهایم سکوتشدنیاند. ساکت میشوند و مرا سکوت میکنند. با چه کسی میتوان گفت زخمی برابر زمستان، بودنش چه مختصاتی دارد؟
دوستی دو روز پیش پیامک داد که میخواهد از من سوالی بپرسد، تأکید کرد بدون هیچ نیتی! گفتم بپرس حتا اگر با نیت هم باشد برای من علیالسویهست! پرسید کسانی که به هیچچیز اعتقاد ندارند، چگونه به آرامش میرسند هنگام ابتلا؟ با چه کسی رازهای مگویشان را بازگو میکنند؟ خندیدم! گفتم از خوب کسی سوال پرسیدی که خودت هم میدانی چرا! :)) جوابش را نه مفصل، که کوتاه دادم. چرا باید به چنین پرسشی حتا پاسخ داد؟! اصلاً حالم بههم میخورد کسی بخواهد اینگونه راه به جایی از درونم ببرَد که نخواستهام. که اجازه ندادهام. میگذارم با سر به درِ بستهی کلماتم بخورد تا بفهمد که وقتی راهی را بسته و مسکوت گذاشتهام اطرافش پرسه نزند!
همچون زخم در برابر سوزِ غروبهای پاییزم. و پراکنده مینویسم! کلماتم وحشی شدهاند. هر سمتی که خودشان بخواهند میروند، سرکش و خیرهسر! مصطفا مستور نوشتن را انزوای مکتوب میداند. من سالهاست که مینویسم، و با این نوع از انزوا همچون نوزادی به پستان مادرش، انس گرفتهام. راهی دور را با پای تاولزده، طی کردهام و حالا که برخی روزها کلمات از قلب و ذهنم میرَمند، دلم میگیرد و دستم میلرزد. با خودم میگویم اگر روزی برسد که کلمات تن به جنونِ منزویِ من ندهند، چه بایدم کرد؟ گو اینکه کودکی خردسال، در بازاری شلوغ، مادرش را گم کرده باشد...
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
267
سلام دوستان خوبم☺️
خوبین؟ گفتم بیام وحالتون رو بپرسم و اگر خواستین کمی از حال و احوال این روزهاتون برام بنویسین! کمی گپوگفت داشته باشیم دور هم.
267
این شبها اگر برم بیرون، با معدهدرد عصبی برمیگردم خونه. واقعاً چیزایی که میبینم خارج از تحمل منه.
267
خواهرزادهم که ۱۵ سالشه دیشب بهم پیامک داده که از بین این کتابها کدوم رو خوندی: قصر، برادران کارامازوف، بیگانه، قمارباز، مسخ و طاعون. بهش گفتم کدوم رو خوندم و کدوم رو به چه دلیلی نخوندم. بعد دیگه همونطوری پیامکی، بهش چندتا نویسندهی ایرانی رو پیشنهاد کردم. گفتم طبق حرفهایی که قبلاً با هم زدیم میدونم که دوست نداری رمان نوجوان بخونی. با این حال میتونی برای شروع، کتابهای سادهتری رو انتخاب کنی که علاوه بر کتابخونی، لذت در جریان قرار گرفتن رو هم بچشی. براش توضیح دادم خودِ من هنوز نیاز دارم کتابهای کافکا رو دو سه بار بخونم تا به فهم درستی ازشون برسم. چون کتابهای ثقیلیان. و اگر تو از الان بخوای بری سراغ چنین متنهایی، ممکنه اصلاً در جریان پیام و مفهوم اصلی کتاب قرار نگیری و واقعاً لذت که نمیبری هیچ، بلکه اینطوری انگار یکهو همهی سوختت رو مصرف میکنی و خسته میشی. چهبسا ممکنه دلزده بشی از کتاب خوندن.
حالا قرار شده از داستانهای عالیه عطایی و مصطفی مستور شروع کنیم. :)
و خبر خوب اینکه، بهش گفتم کتاب شاهنامه به نثر رو برات میگیرم که اگر به من اعتماد کنی، ضرورت خوندن این یکی، از تمام اونها بیشتره. قبول کرد و کتاب رو سفارش دادم...
۱۹ خرداد ۱۴۰۵
267
لطافتِ پوستِ دستش!
دیشب خواب پریشان ندیدم. اصلاً خواب ندیدم. از خودم انتظار داشتم بیشتر نگران شوم. اما در حدی که برادرزادهام اخبار را در گروه خانوادگی میفرستاد و هیجان پمپاژ میکرد، سر انگشتان دستم، سرد شده بود و دلم در هم میشورید. پیش از خواب به خودم گفتم اگر نیمه شب با صدای انفجار از خواب پریدی، میدانی که چیست. به خودم گفتم پیشتر چنین اتفاقی افتاده، اتفاق، خودت و واکنشت را بلد خواهی بود. دست کوچکِ آن دختربچهی درونم که بیحوصله و دمغ گوشهیی کز کرده بود را گرفتم. پشت دستش را که بسیار نرم و لطیف است، نوازش کردم. در چشمهای گِرد و تیلهطورش نگاه کردم و گفتم من اینجا کنارت نشستهام، بیدارم تا تو بخوابی. دستت را رها نخواهم کرد. آرام باش و به ستارهها، ببعیها و گنجشکها فکر کن. نیاز نیست بشماریشان، به زیبایی آنها فکر کن. و بعد به من، که اینجا کنارت نشستهام. به این که چهقدر تو را دوست دارم. پوست دستش نرم بود، نوازشش کردم تا کمکم نفسهای طفلکیاش سنگین شد و به خواب رفت. مادری میکنم برای خودم!
صبح، در رختخوابم نشسته بودم، خوشحال بودم که صدای هیچ انفجاری در نیمهشب بیدارم نکرده بود. چند نفس عمیق کشیدم. به صبحانه فکر کردم. به اینکه نیمرو یا کره مربا؟ دلم نمیخواهد دختر کوچولوی مغمومِ درونم را پریشان ببینم. میخواهم حواسش را به صبحانهی مورد علاقهاش پرت کنم. مگر مادرها از همین کارها نمیکنند؟ من هم مادری میکنم برای خودم!
۱۸ خرداد ۱۴۰۵
267
میخوام اسم کانالم رو عوض کنم. اما صادقانهش اینه که نگرانم گمم کنید. 😅
عنوان جدیدی که مدنظرمه، «آتاراکسیا»ست.
اگر عنوان رو تغییر بدم، قول میدید که کانال رو گم نکنید؟ 😁
۱۵ خرداد ۱۴۰۵
آپدیت: نام کانال تغییر نمیکنه.
267
اگر چشم و دل سیرید، بدونید که از نظر من بسیار احترامبرانگیزید.
چشم و دل سیری، یکی از اون ویژگیهاییه که باعث میشه آدمها اصیل و موقر بشن.
#دریافتها
267
کانالم امروز هشتماهه شد.
خوشحالم که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم و خوشحالترم از اینکه شما اینجا رو میخونید. ❤️
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
267
دوست دارم یه عطر بسازم با رایحهی طوطو! از بس که بوی کلّه و تاجش و بالهاش خوبه! 🙂↔️ خیلی کیف میده میگیرماش تو دستم و میچلونماش تا جیغش دربیاد :))) البته همین طوطو یکی دو ساعت ابتدایی صبح آدم رو رواننژند میکنه. از سروصدا، پریدن روی سر و... ولی خب به هر حال بوش خوبه😄
#طوطو
267
زیستن میان انگشتانِ دستِ او
گو اینکه لب بامِ خانهی پدری نشستهام، پاهایم را آویزان کرده و تکان میدهم.. نسیم خنکی میوزد، برگهای درخت انجیر خانهی پدری بهملایمت تکانی میخورند، انگار کن مستی پاکِشان و آویخته به تاری از هشیاری، تلوتلو قدم برمیدارد... در گوشم همهمهی آینده، و در قلبم اطمینانِ توانمندیست. نه توانمند در همهچیز، که توانمند در دوست داشتن. لب بامِ خانهی پدری نشستهام و نوجوانی بیش نیستم که به تو میاندیشم. داشتن تو انگار در جایی از هوش من حکاکی شده بود؛ حتا اگر خودم نمیدانستم، میخواستمات. رویایِ زندگی بودهای از دیرباز...
حال که گهگاه پای حرفهای دیگرانی نزدیک و دور مینشینم، و از پریشانحالی عاطفیشان میشنوم، تو در نظرم میآیی که چهگونه بودنت به نقطهی ثقل زندگیام بدل شدهست.. حالا خرسندتر و رضایتمندتر از نوجوانِ نشسته بر لب بامِ خانهی پدری، به زندگی میاندیشم.. زندگی به قول خویش عمل کرد، حالا نوبت من است که بودن تو را و خودم را کنار تو (که زیباترین شکلِ بودن من است)، به آیینِ سپاسگزاری جشن بگیرم... حالا وقتِ زیستن است، بهتمامی. مشت دستت را نگاه کن، زیستن از بین انگشتانت بر دست و صورت من میریزد... تو زیستافشانِ من بودهای از دیرباز...
۱۳ خرداد ۱۴۰۵
267
چند روز پیش مربای توتفرنگی درست کردم، خیلی راحت بود و بسیار هم لذیذ شد. بعد سوزنم گیر کرد که مربای هویج درست کنم. چون قبلاً مربای به هم پزیدم، خیلی خوب و خوشمزه شده بود. حالا سه ساعته درگیرم با این موجودِ درونِ قابلمه که اصرار داره مربا نشه:/ چرا اینجوریه مربای هویج؟! عه... 😕
267
در مرزهای خودم
امروز طی صحبتی که با علی پیرامون یه موضوعی داشتیم، متوجه شدم که گویا من از «نفهمیدن» آدما بهشدت خشمگین میشم. طوری که دلم میخواد به طرف ناسزا بگم. منظورم از نفهمیدن شاید این موارد باشه: با مسئلهی مهمی سادهلوحانه برخورد میکنن، در مقابل دیگران با نوعی تفرعن رخِ امپراتور میگیرن، مسئولیت تصمیمهاشون رو روی دوش دیگران میندازن، متوجهِ پیآمدِ حتا کوچکترین رفتارها و گفتارشون نیستن، تصمیم میگیرن خودشون رو از ماجراهای مهم کنار بکشن تا دیگران مسئولیتشون دوبرابر بشه. و مواردی از این دست...
کمی که گذشت، به هالی گفتم فکر میکنم بالغانهش این باشه که از ندونستن و نفهمیدن دیگران خشمگین نشم. یعنی درسته که من در حال حاضر برخلافِ اون دیگری متوجهِ جوانبِ بیشتری از ماجرا میشم، اما این مرز و نسبت من با اون ماجراست، و لزومی نداره خودم رو پرتاب کنم وسط مرز و نسبتی که دیگری با ماجرا شکل داده: نفهمیدن. این رویکرد اوست به ماجرا، به رخداد... و این هم رویکرد من به اتفاق. این دو از هم جداست. وقتی من عصبانی میشم یعنی خودم رو انداختم وسط رویکردی که از آنِ جهان و جهانبینیِ من نیست. و خب طبیعتاً بابت همین بیگانگیست که خشمگین و برافروخته میشم. کافیه در مرز خودم آرام بنشینم و وظیفهیی که جهاننگری من بهم میگه رو انجام بدم و وارد مرزهای دیگری نشم. اینطوری خیلی بهتره :) و به سلامت روانم هم کمک بیشتری میکنم! :)) والا به خدا😄
#دریافتها
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
267
این یکی از بزرگترین شانسهای من بوده و هست. :) که طبیعتاً فقط من درِش نقش نداشتم.
من تلاش کردم شبیهِ آرزوی خودم بشم. من نه عمهیی داشتم که بتونم باهاش صمیمی باشم و نه خالهیی. بنابراین تلاش کردم شبیه اون عمه و خالهیی بشم که آرزوش رو داشتم.
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
267
واقعاً کی و بر چه اساسی گفته سحرخیز باش تا کامروا شوی؟! خب من امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. و تا همین لحظه فقط دارم چرت میزنم. ۵۴۰تا هم خمیازه کشیدم. یه چیزی از خودشون میگفتن.. 😏
267
هیچچیز مثل قبلِ دی نمیشه. نه اینترنت، نه ما. بعد از دی همهچیز برای همیشه، تغییر کرد، خصوصاً ما.
