نیستهمتا
Ir al canal en Telegram
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
267
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
octubre '26oct '26
octubre '26
+126
en 3 canales
septiembre '260
en 7 canales
Get PRO
agosto '26
+77
en 2 canales
Get PRO
julio '260
en 2 canales
Get PRO
junio '26
+32
en 0 canales
Get PRO
mayo '260
en 1 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '260
en 0 canales
Get PRO
enero '260
en 0 canales
Get PRO
diciembre '250
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+37
en 3 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 03 octubre | +1 |
Publicaciones del Canal
باز هم زنی دیگر برای رسیدن به آنچه میخواهد، میجنگد. هر صفحه را که ورق میزنی صدای گامهای زنی به گوش میرسد که برای رسیدن به خواستهاش، مبارزه میکند. یعنی زمین میخورد، میایستد، ناامید میشود، بلند میشود، به کورسوی امیدی چنگ میزند و در نهایت پیروزی را با رقص و کِل در آغوش میگیرد.
لیاندخت، زن است. زنی مصمم به زیستن به ساز خودش. طوری که دریا هم او را تحسین میکند. و نقطهی عطف ماجرا نه تصمیم لیاندخت، که عشق اوست. عشقی که سوختِ جان او برای مبارزه است. سلیمه اراده میکند به عاشقبودن. و عاشقی کمکم یاد میگیرد شبیه سلیمه باشد.
لیاندخت نامِ دیگر تمام دختران ایرانزمین است.
📚 لیاندخت
✍ ثریا شیری (بانوچه عزیز)
نشر صاد
| 2 | دندونم درد میکنه. از دندونپزشکی میترسم؟ خیلی. با این حال تصمیم گرفتم برم دندونپزشکی چون اصلاً تحمل این درد توانکاه رو ندارم. و یه سوال مهم هم از خودم میپرسم، اینکه: چه نیازی هست چنین دردی رو به خودم تحمیل کنم وقتی نهایتاً کار دندونپزشک با دندونِ فرسودهم دو ساعت طول میکشه و تمام؟ میتونم به بعدش فکر کنم که دیگه دندوندرد امانم رو نبریده طوری که نتونم حرف بزنم.
هوم؟ منطقی نیست..؟ | 114 |
| 3 | صبحانه در طبیعت!
پاییز داره از هوا شُره میکنه و این یعنی سرزندگی🙂↔️💃 | 148 |
| 4 | بچهها کامنتهاتون زیر پست شاهنامه و اینکه میبینم معرفیاش میکنید، خیلی خوشحالم میکنه. سپاسدارِ مِهر و دوستیتون هستم. 🤝❤️ | 158 |
| 5 | 📚 شاهنامه به نثر
✍ کاوه گوهرین
قسمت یازدهم، پادشاهی نوذر و زَو
🪶🪶🪶
یک توضیح کوتاه: اصطخر نام شهری است.
#شاهنامه_به_نثر / و البته: فهرست انتشار همهی قسمتها تا امروز | 179 |
| 6 | هر که بگویدَت: «ز مَه، اَبر چگونه وا شود؟»
باز گشا گرهگره بندِ قبا که: همچنین
مولانا | 406 |
| 7 | هر کسی کو عیبِ خود دیدی زِ پیش
کی بُدی فارغ خود از اِصلاحِ خویش؟
غافلند این خلق از خود ای پدر
لاجَرَم گویند عیبِ همدگر
هشتم مهرماه، روز بزرگداشت مولانا جلالالدین بلخی | 187 |
| 8 | در رنج کشیدن فضیلتی نیست.
جملاتی از این دست: «چه فرد قویای هستی که تنهایی از پسش براومدی!» «تو چهقدر قوی هستی، اینهمه رنج کشیدی!» «یعنی از هیچکس کمک نگرفتی؟ دمت گرم! اینهمه رنج رو بهتنهایی تحمل کردی و دم نزدی!» رو در نظر بگیرید.
دیدگاه من اینه که در تنهایی رنج کشیدن، گاهی نوعی میل به خودقربانیپنداری هم نهفتهست که باعث میشه فرد در پسِ این رنج بردن، خودش رو همیشه مُحق بدونه. گاهی رنجهایی هستن که حلشدنی نیستن مثل فقدان، سوگ، بعضی زخمها و چیزهایی که بخشی از زندگیان و بهتره یاد بگیریم با بودنشون زندگی کنیم. با این وجود بسیاری از مسائلی که باعث رنج ما میشن، حلشدنیان و میشه برای تغییر و بهبودشون یه کاری کرد. در هر صورت به نظرم در خودِ رنج کشیدن بهتنهایی ارزشی نیست.
گاهی فرد دودستی به رنج خودش میچسبه و مثل نوزاد که از پستان مادر، از رنج خودش تغذیه میکنه. اونقدر به تحمل رنج خودش عادت میکنه که این وفاداری به رنج و تحملش تبدیل به ارزش میشه. در حالی که تحمل کردن همیشه منجر به قدرت درونی، نجابت و بزرگمنشی نمیشه. چیزی که ارزشمنده، نه صرفاً تحمل رنج، که شیوهی مواجهه با رنجه؛ اینکه گاهی کمک بخوایم. بفهمیم که ارزشمندی ما به تحمل رنج و درد کشیدن گره نخورده. مسئولیت تغییر اونچه قابلتغییره رو بپذیریم و کمکم شروع کنیم به کنار گذاشتن رنجی که سالها با خودمون حمل کردیم؛ رنجی که شاید یه منبع شده برای تأیید اینکه ما قربانی هستیم. فکر میکنم برای همینه که بعضی وقتا رها شدن از رنج، از خودِ رنج کشیدن سختتر میشه. چون دیگه فقط با یه درد یا رنج طرف نیستیم بلکه با تصویری مواجه شدیم که از خودمون در اون رنج و درد ساختیم. تصویر آدمی که خیلی تحمل کرده، خیلی بیپناه بوده پس خیلی حق داره!
و خب پذیرش این موضوع سخته. اینکه قبول کنیم رنجی که کشیدیم، به ما این حق رو نمیده تا همیشه بهش بچسبیم.
اینهمه نوشتم که بگم به نظرم گاهی مقدسسازیِ رنج باعث یهجور گریز از مسئولیت میشه. اینطوری که: من خیلی سختی کشیدم، خیلی رنج بردم پس اصلاً نیاز نیست مسئولیتِ دیدن اون بخشی که قابلتغییره رو بپذیرم. انگار که فرد رنجش رو به هویتش گره میزنه و رهایی از اون رنج باعث میشه فکر کنه بخشی از خودش رو هم از دست داده... | 255 |
| 9 | داشتیم میرفتیم بیرون، بعد از مدتها محمدمعین رو تو کوچه دیدم. داشت با ماشینش بازی میکرد. خواهرش کنارش وایستاده بود. رفتم پیش محمدمعین، سلام کردم بهش جواب نداد! :)) ولی سریع انگشت شصت پاش رو آورد بالا نشونم داد که زخم شده! 😄 حالا من و ایشون داشتیم صحبت میکردیم ولی مدام این بین خواهرش دخالت میکرد که معین به خاله دست بده، دست نمیدی به خاله؟ پس من رفتم. خاله شما هم برووو. معین من رفتم خاله هم رفت. چندین بار این حرفا رو زد. حالا من هربار میگم نه نیازی نیست اصلاً به من دست بده، خودش داره تعریف میکنه که پاش اوخ شده، از خود بچه پرسیدم چی شده پات، یه بار دیگه ببینم، بالا رو نشون میداد :)) باز خواهرش پابرهنه پرید وسط مکالمه که: چیزیش نشده که! یهذره پاش زخم شده انقد نازکنارنجیه همهش میگه برام ببندید. من: 😐 دوباره با خودش حرف زدم که چهقدر ماشینت قشنگه، همیشه میشنوم باهاش تو حیاط گاااز میدی. باز خواهرش گفت محمدمعین دست ندادیا به خاله، پس من میرم دیگه. خاله؟ هنوز طوطوتون رو دارید؟ ندید به معینهااا چون دست نمیده! ای لال نشی دختر. کاش حرف نزنی تو. اَه! بچه خودش داشت با من ارتباط برقرار میکرد به همون شکلی که دوست داشت، میخواست راجعبه پاش که زخم شده با من حرف بزنه. هیچکدوم از ما اصرار نداریم دست بدیم به همدیگه. ای بابا کاش تو زبون به دهن بگیری وایستی کنار!
خداحافظی کردم. اعصابم دیگه نمیکشید. این کارا چیه میکنید آخه... عه. 😵💫 دو دیقه میخوایم با این بچهی زشت ولی بانمک حرف بزنیما...
+برای دوستان تازهوارد هم بگم که محمدمعین پسر دوسالهی صاحبخونهی ماست. | 207 |
| 10 | و اما.. تهچین مرغ! | 230 |
| 11 | این چند روز هوای صبحها بیش از هر زمان دیگه پاییزیه! خنکه، هوا بوی مدرسه و نارنگی میده! و آدم دلش میخواد خنکای این وقت صبح رو بکنه تو شیشه برای تابستونا ذخیره داشته باشه! :)) | 243 |
| 12 | فکر میکنم آدمها فقط تظاهر میکنند تنها نیستند، چون تنهایی همیشه با آنهاست. ببینید چطور خودشان را در جمع جا میکنند: مگر تمام اینها، انجمنها، جوامع، مذاهب، شهرها، همه گواهی بر این تنهاییِ بیانتها نیستند؟
📚 یخبندان
✍ توماس برنهارت
ترجمهی زینب آرمند
نشر بیدگل | 340 |
| 13 | یه وقتایی میبینماش داره تو اتاق برا خودش راه میره، یا مثلاً وقتی سفره رو پهن میکنیم زودتر از ما میره سر سفره منتظره، وقتایی که میخوایم بریم بیرون یه صدای متفاوتی از خودش درمیآره که انگار میگه منم با خودتون ببرید، وقتایی که داریم آب میخوریم و ایشون حتماً باید یه قلپ آب از لیوان ما بخوره! یا وقتایی که صدای موتور علی رو تشخیص میده و همزمان با من که بلند میشم میرم دم در، میآد میشینه روی سرم و منتظر علی میمونه... تمام این وقتا به این فکر میکنم که ما تقریباً یک ساله که طوطو رو آوردیم پیش خودمون... یک بار هم رفته و دوباره پیداش کردیم..! حالا شیرازهی اغلب کتابهام جویدهشدهست! و صبحها از سروصدا و جیغهای طوطو کم مونده خودمون هم جیغ بنفش بکشیم..! با این حال بودنش بسیار بسیار سرزندگی به خونهمون بخشیده🙂↔️❤️
#طوطو | 365 |
| 14 | روایتِ ساختنِ یک دوستی
دیشب برادرم طی صحبتی که با هم داشتیم میگفت هر وقت شما دونفر (من و علی) رو میبینم، متوجهِ نگاه دوستانهیی که دارید میشم. اینکه بیش از هر چیزی با هم دوستاید. تعریفهای دیگهیی هم کرد که شکفته بودم از خرسندی! :))
به علی گفتم برای چیزی که امروز از بیرون زیبا و دوستانه به نظر میرسه، چه زحمتی کشیدیم. دیگری که از بیرون میبینه شاید صرفاً وصفی دلنشین براش جلوه کنه، برای ما دو نفر اما، تلاشی روزانه بوده و هست.
تلاش برای موندن در مسیر گفتوگو و شنیدن. تلاش برای موندن در مسیر مسئولیتپذیری؛ اینکه هرکدوم سهم مسئولیت خودمون رو برداریم تا دیگری بهمرور فرسوده نشه. تلاش برای فهمِ دیگری، بهمثابهی یک انسان مستقل با نگرش، جهانبینی، تنهایی و مرزهای منحصر به خودش. تلاش برای به خاطر داشتنِ اینکه این رابطه مهمترین رابطهی ماست؛ رابطهیی که برای ساختنش از مهمترین داشتههامون سرمایهگذاری میکنیم.
منظورم اینه که اون دوستی که برادرم دیده و ازش حرف میزد، چیزی نیست که یکدفعه نصیب ما شده باشه، میشه گفت چیزیه که ما هر روز دوباره انتخابش میکنیم... | 458 |
| 15 | دو تصویر مربوط به داستانی که این قسمت خوندم.
منبع: دانشنامهی مصور شاهنامه. نشر سایان.
#شاهنامه_به_نثر | 347 |
| 16 | 📚 شاهنامه به نثر
✍ کاوه گوهرین
قسمت دهم، اندر زادهشدنِ رستم
🪶🪶🪶
معنای دو واژه:
پازاچ: ماما، قابِله.
پروانه: اجازه.
#شاهنامه_به_نثر | 417 |
| 17 | بهخاطر گل روی ماهت🫂 و بهخاطر این «لبخند عمیق و آروم» امشب قسمت دهم رو منتشر میکنیم. ❤️
+ واقعیت اینه که هر پیام اینچنینی، یا هربار که دوستان «شاهنامه به نثر» رو معرفی میکنن، قلب من روشن میشه. شاید دوستانی هم باشن که بشنون اما بازخوردی ندن، میخوام بدونید که وقتی مهرتون رو میبینم عمیقاً خوشحال میشم.🤝☺️ | 334 |
| 18 | برای شبهای پاییز پیشِ رو، که گاه قبای کلمات به هیچ روی بر اندامِ اندوه ما اندازه نخواهد بود...
🍁🍂🍁 | 309 |
| 19 | و تو چه میدانی آویز بودن از شاخه نورستهی بیدِ رودخانه ای یعنی چه؟
https://t.me/parrchenan | 335 |
| 20 | خیلی کارا تو ذهنم هست که لازمه انجام بدم. اما موضوع اینه که الزام برای انجامشون فقط تو ذهنم وجود داره. وگرنه در واقعیت میشینم و فقط نگاه میکنم..! مثلاً دیشب آخروقت که طوطو خواب بود و خونه تا حد رضایتبخشی ساکت و آروم بود، نشسته بودم مقابل حجم زیادی از کتابهام که هنوز نخوندم. یکیشون رو برداشتم ورق زدم، دیدم چهقدر خوب و خوشاینده برام. بعد یادم افتاد کارای دیگهیی هم دارم که مدام ذهنم رو مشغول کردن. و هربار به خودم میگم کافیه فقط شروع کنی. اما فعلاً ترجیح میدم نگاه کنم! :))
شاید هم... تصمیم بگیرم یه قدم بیش از فقط نگاه کردن، بردارم! | 246 |
