es
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

Ir al canal en Telegram

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
267
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
اگر طوطو کانال داشت، احتمالا می‌نوشت: خانم خونه این روزا یه‌جوری با تعجب و دلسوزی بهم زل می‌زنه که انگار داره توی دلش می‌گه: «این واقعاً همون طوطوی پر سر و صدای منه یا یه جوجه یاکریم کچل جاش فرستادن؟» 😕😂 ​خانم عزیز! جهت اطمینان خاطر شما عرض کنم که: ۱. اونی که با تمام وجود روی شونه‌تون جا خوش می‌کنه هنوز خودِ منم، فقط با سیستم تهویه مطبوع بیشتر و بادخورِ عالی! ۲. پرهام ریخته ولی ارادتم به دست‌های شما برای ماساژ سر و البته اون ذخیره مخفیِ تخمه و تشویقی‌ها، همچنان به قوت خودش باقیه. ۳. اصلاً این کچلی مصلحتیه که دلتون بسوزه و سهمیه نوازش و توجه من رو دوبرابر کنید. پس لطفا به وظایف خودتون در قبال این پرنده بی‌دفاع عمل کنید! ارادتمند شما طوطو @age_kanal_dasht

طوطو یه‌جوری داره پرریزی می‌کنه که من واقعاً نگرانم تا چند روز دیگه شبیه جوجه یاکریمه بشه که علی عکسش رو گذاشت!😕😂 #طوطو

به نظرم بدتر از ناامیدی، امید واهی داشتنه. درست از لحظه‌یی که این امید بیهوده رو کنار بذاریم، می‌تونیم واقعی‌تر زندگی کنیم.

«در «نامه‌هایی به میلنا» عشق به مصاف خودشناسی بیرحمانه و اندیشه‌ای پر کشمکش می‌رود. این‌ همه ترس و تشویش، این‌ همه مشتاقی و پ
«در «نامه‌هایی به میلنا» عشق به مصاف خودشناسی بیرحمانه و اندیشه‌ای پر کشمکش می‌رود. این‌ همه ترس و تشویش، این‌ همه مشتاقی و پریشانی و این همه کشش و گریز از چیست؟ «نامه‌هایی به میلنا» هم جنگ است و هم عشق.» اگر مثل من هم کافکا رو دوست دارین و هم نامه‌‌نگاری و نامه‌خوانی، خوندن این کتاب می‌تونه براتون یه لذت وصف‌نشدنی باشه. 📚 نامه‌هایی به میلنا ✍ فرانتس کافکا ترجمه‌ی سیاوش جمادی انتشارات شادگان #یک_کتاب_بیشتر

می‌شه گفت بدترین مواجهه‌م با یه فرد در فضای مجازی بود. تجربه‌ی تلخی شد.

Repost from N/a
photo content

اون لحظه که انگور یاقوتی‌ها رو شستی، بعد دونه‌هاش تهِ ظرف موندن، اونا رو مجدداً می‌شوری و می‌ریزی تو یه سبد جدا، و مُشت‌مُشت می‌خوری‌شون! این لحظه هزاران‌ بار تقدیم تو باد!🙂‍↔️🙂‍↔️ ارادتمند، یک انگورپرسن!

از وقتی تلاش کردم خودم را بشناسم، فهمیدم دوست دارم در چگونگیِ بودنم شبیهِ دو چیز در طبیعت باشم: درخت و‌ کوه. حالا هر دوی این استعاره‌ها را کمی بهتر از پیش می‌شناسم و می‌دانم که این علاقه هر روز بیشتر می‌شود.  درخت را نه‌فقط برای ریشه‌هایش، تنه‌اش، شاخه‌ها و برگ‌هایش که بابت انعطافش در برابر بادها و توفان‌ها و برای بَر و ثمرش، دوست می‌دارم.  که آدمی اگر درخت بود، ریشه‌اش، باورها و ارزش‌هایش بود لاجرم. تنه‌، شخصیتش بود. شاخه‌ها لابد همان نقش‌هایی بود که در زندگی می‌پذیرفت. برگ‌ها هم به نظرم عادت‌های او بودند که گاه تغییر می‌کنند و برگ‌ نو رستن آغاز می‌کند. باد و توفان گویای نظرات و قضاوت‌های دیگر آدمیان است که باعث می‌شود درخت گاهی خم شود، اما به میزان سرسختیِ ریشه‌ها، امکانِ شکستن در توفان، کم و کمتر می‌شود به ناگزیر. بر و میوه‌ش هم که حتماً همان اثری‌ست که از خویش باقی می‌گذارد. و نیز آن‌که درخت عجله ندارد. رشدش را تنها خودش می‌فهمد و می‌داند. و اگر کسی پرحوصله در کنارش باشد، او نیز می‌بیند! و چیزی در درخت هست که تا امروز عمیق‌ترین جای قلبم از آن تهی‌ست: از آنی که زیر سایه‌ی مِهرش می‌نشیند به امید خنکایی و خواب نوشینی، نمی‌پرسد چه کسی است... و برای کوه‌بودن نیز چنان مشتاقم که تشنه در کویر، به قطره‌ی آبی. کوه‌بودن برایم این‌گونه است که افراد زیادی فقط تا دامنه می‌آیند و همان‌جا کمی استراحت می‌کنند و یارا و ذوقِ رسیدن به قله‌ را ندارند و می‌روند. اصرار به ماندن‌شان از کوه‌بودگی جدام می‌کند. لابد اندک افرادند که صخره‌ها و درّه‌ها را بین راه دوام می‌آورند. گو این‌که هر صخره و درّه زخمی‌ست -دهان باز کرده به بلعیدنِ اویی که قرار است استواری کند- که بازگو کردنش تنها برای کسی ممکن است که چشمانش را با دیدن کوه آزموده باشد. تنها با چنین دُرّی می‌توان تا قلّه هم‌سفر بود و طلوع و غروب را به نظّاره نشست.  بیش از هرچیز از سکوتِ کوه خوشم می‌آید. تصور کن اگر خرگوشی یا روبهی میان صخره‌ها جست‌وخیز کند و رد پاهایش نمک باشد بر زخم، کوه حتا سمت نگاهش را تغییر نمی‌دهد. خرگوش‌ها کوچک‌اند بنابراین نمی‌توان نگاهِ زیادی خرج‌شان کرد. کوه این را خوب یاد گرفته‌ست. کوه می‌داند اگر ابرِ اندوه باریدن گرفت، اگر ابرِ خشم و اضطراب و سردرگمی قلّه را پوشاند، کوه هنوز همان‌ست، که ابرها می‌گذرند. کوه می‌داند نیازی ندارد کوه‌بودنش را برای کسی اثبات کند، حضورش اثبات است و بیشتر از آن هم. هر روز که می‌گذرد دلم بیشتر از قبل برای درخت‌بودن و‌ کوه‌بودن، پرپر می‌زند... 🌳🗻 ۲۲ تیر ۱۴۰۵

من سال ۹۷ بود یه وبلاگ تو بلاگفا ساختم. اون‌جا درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوندم معرفی و نقد (چه چیزا!) می‌نوشتم. ولی فضاش بابت کامنت‌هایی که می‌گرفتم برام ناخوشایند شد و زدم ترکوندمش. دیگه وبلاگ ننوشتم تا همین اسفندِ سال گذشته که با همین عنوان «نیست‌همتا» یه وبلاگ در بلاگیکس ساختم که محبت نمود و مسدودمون کرد. حقیقتاً نمی‌دونم چرا. بعد رفتم تو سرویسی به نام بلاگیفای یه وبلاگ ساختم چون نت نبود و نیاز داشتم بنویسم، که اون‌جا هم مدیریت پلتفرم فرمودن که اگر پستی رو نپسندم بدون اطلاع حذف می‌کنم!!! که منم تیکت زدم وبلاگم رو حذف کنن. در نهایت الان در سرویس «نویسنده» می‌نویسم که راوی عزیز ساخته. همه‌ی این وبلاگ‌های اخیر هم با نام «نیست‌همتا» بودن. من اصولاً خودم رو وبلاگ‌نویس نمی‌دونم اما دلم خواست تو چالش علی شرکت کنم! ☺️😌 از اون‌ وبلاگ‌هایی که الان ندارم‌شون هم متأسفانه عکس ندارم. +الان یادم اومد اسم وبلاگم تو بلاگفا «نام‌ناپذیر» بود. نام اثری از بکت. (سه‌گانه‌ی بکت.)

Repost from N/a
دوست دارم دوستان وبلاگ‌نویس رو دعوت کنم تا یه عکس از وبلاگی که قبلا توش فعالیت داشتن و الان به هردلیلی فعالیت ندارن بذارن و اسم وبلاگ و تاریخ شروع/پایان فعالیت‌شون رو بگن. بعید می‌دونم مثل من از وبلاگ‌تون عکس داشته باشید، اگه عکسی هم نداشتید مشکلی نداره و می‌تونید همچنان در این #چالش شرکت کنید 😁 + اگه دوست داشتید، این پست رو هم فوروارد کنید تا شاید وبلاگ‌نویس‌های قدیمی دوباره همدیگه رو پیدا کنن❤️

گفت‌وگو با خودم می‌پرسی زندگی چیه؟ می‌گم همون که وقتی ایستادی پای سینک داری ظرف می‌شوری، هم‌زمان با صدای خواننده بلند می‌خونی «من عاشق‌تر از پیشم دارم عاشق‌ترم می‌شم» و حواست نیست اسکاچ دستته، می‌رقصی!  می‌پرسی چه‌طوری باور کنم دوستم داری؟ می‌گم اون‌طوری که می‌ذارم گوشتِ دور هسته‌ی انبه رو تو دندون بزنی. اون‌طوری که سمت شیرین‌ترِ خربزه همیشه برا توئه! می‌پرسی زندگی خیلی سخته، چه‌طوری دووم بیاریم؟ می‌گم با خندیدن به دردهامون. اخم نکن! دارم طوری می‌گم که مدت زمان بیشتری بخندی. درد وقتی بیشتر از یه حد بشه خونه‌زاد می‌شه و با تو رفیق.  می‌پرسی چرا شاهرگ آدمی این‌قدر کبوده؟ می‌خندم و می‌گم جای بوسه‌های غولِ اندوهه بر گردنِ آدمی، که معشوقِ یزدانه. می‌پرسی چرا گریه می‌کنی؟ می‌گم برای تو که کودکی و به پاسخ‌های مادری در خویش مضطرب دلخوشی... ۲۱ تیر ۱۴۰۵

که دل را ز مِهر کسی بَرگُسِل کجا نیستَش با زَوان راست دل! +این هم پند پدرم، جناب فردوسی: دل بکنید از مهرِ کسی که دل و زبونش یکی نیست! #شاهنامه‌ی_فردوسی

می‌نویسمت که بمانی‌ام. که اگر روزی، کسی پرسید «خودت را چگونه ساختی؟» با لبی متبرک به لبخند، بگویم: «زخم به زخم!» و‌ چون به پاهایم بنگری، ردِ راه‌های دراز را ببینی. تا ردِ نام‌هایی که از قلمِ تنهایی افتادند را بر لب‌هایم ببینی، گرچه به سخن باز نشده باشند. می‌نویسمت که به صدایی حزن‌آلود، اما رسا بگویی بودن چگونه هر روز زیستن را به ناکجای صحرای خستگی، تشنه برد و بازگشت. و‌ شگفت آن‌که آب‌های جهان همه در مُشت‌های تو بود. تو بودی که آب در دهانم چکاندی. و من زنده‌تر شدم هر روز. اکنون به چگونه ساختنم که نگاه کنم، تنها تو می‌مانی و من. یگانه‌تر از پوست بر تن. نشسته‌ای بر جایی از قلبم که ایزد راه بدان‌جا نیارِست بُردن... ۱۹ تیر ۱۴۰۵

من وقتی جایی کامنت می‌ذارم و اون کامنتم چندتا ری‌اکشن می‌گیره:

سلام ^ـ^ تصمیم گرفتم اگر بشه، شاهنامه به نثر رو براتون بخونم. هیچ ایده‌ی پخته و برنامه‌ریزی‌شده‌ای ندارم درباره‌ش. صرفاً یه تصمیمِ خامه! :)) اومدم بپرسم ببینم اصلاً نظر شما چیه؟ شنونده‌ی چنین متنی هستین یا خیر، علاقه دارین یا خیر..؟

«کلارا و خورشید» داستان رباتی به نام کلاراست که همراه با دوستش به نام رزا در یک فروشگاه منتظرن که کسی اون‌ها رو بخره. رزا چند
«کلارا و خورشید» داستان رباتی به نام کلاراست که همراه با دوستش به نام رزا در یک فروشگاه منتظرن که کسی اون‌ها رو بخره. رزا چند روز زودتر به خونه‌ی جدیدش منتقل می‌شه. و مدتی بعد خانواده‌ی دختر نوجوانی به نام جوزی، کلارا رو هم خریداری می‌کنن. کتاب شرح روزهای زندگی این ربات در خانه‌ی جدیدش کنار جوزی‌ست. اگر نوجوانی در اطراف‌تون هست که به خوندن رمان علاقه‌منده، فکر می‌کنم این کتاب می‌تونه هدیه‌ی مناسبی براش باشه. 📚 کلارا و خورشید ✍ کازوئو ایشی‌گورو ترجمه‌ی سهیل سُمّی انتشارات ثالث #یک_کتاب_بیشتر

به نظرم، نفرت اون‌قدر که تلاش شده زشت نشونش بِدن، کَریه نیست. اتفاقاً از دیدگاه من، این‌که از چه چیز یا چیزهایی یا چه کس یا کسانی، متنفر باشی تعیین‌کننده‌ست. نشون می‌ده تا این‌جا چه راهی رو اومدی و قراره چه راهی رو ازین به بعد انتخاب کنی تا ادامه بدی. می‌دونید چی می‌گم؟ نفرت، آموزگارِ خوبیه. :) #دریافت‌ها

این قسمت: #طوطو در نایلونی که با لونه اشتباه گرفته! 😄😅

صبحانه‌ی مورد علاقه‌م! 🙂‍↔️🙂‍↔️
صبحانه‌ی مورد علاقه‌م! 🙂‍↔️🙂‍↔️