es
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Ir al canal en Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
304
Suscriptores
+124 horas
-37 días
+2130 días
Archivo de publicaciones
از این به بعد دوست دارم فقط عکس های که خودم میگروم ره اینجه نشر کنم🥰

می گوید در یک زمستان سرد: کلاغ غذا نداشت که به چوچه هایش بدهد،و چوچه هایش کم بود از گرسنگی از بین بروند! کلاغ بیچاره مجبور میشه که گوشت بدنش را کنده و ذره ذره به چوچه هایش بدهد تا زنده بماند! زمستان تمام شد و کلاغ بیچاره داستان ما مرد... چوچه هایش همه زنده ماندن و به هم می گفتند که: خدا را شکر که کلاغ زودتر مرد! خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم! حکایت خیلی از آدم هاست.

از خود خواهر و مادر نداری؟ گوش هایمان با این کلمات خیلی آشناست ناموس و ناموس بازی های بی خود و بی جهت که بانی و باعث خیلی از خشونت هاست و سالها در ذهن ما کاشته شده. در جوامع که زن را ‹‹ناموس›› می دانند،ارزش او نه در شخصیت و اختیارش،بلکه در ارتباط با مردان خانواده تعریف می شود.این طرز تفکر،پیش از آنکه زن را محافظت کند،او را در قفسی از کنترول و قضاوت نگه می‌دارد. وقتی زنی مورد تبعیض قرار می گیرد،کمتر کسی از درد و آسیب روحی و جسمی او سخن می‌گوید.در عوض بحث اصلی این است که ‹‹آبروی›› خانواده چه می شود.گویا که مسله اصلی نه رنج قربانی،بلکه موقعیت مردان آن خانواده است.به همین دلیل،بسیاری از زنان به جای حمایت سرزنش می‌شوند.مجبور به سکوت می گردند،و حتی خودشان را مقصر می دانند. در ماجرای مزاحمت های خیابانی،به جای آنکه بپذیرند،هر زنی حق دارد.بدون آزار در جامع حضور داشته باشد. مردان.حتی شماری زیادی از زنان با جمله‌های مانند ‹‹از خود خواهر و مادر نداری؟›› به متجاوز هشدار می دهند. یعنی اگر زنی ‹‹متعلق›› مردی نباشد،تعرض به او قابل قبول است؟چرا باید کرامت زن را تنها از دریچه پیوندش با مردان سنجید؟ این نگاه در ازدواج هم دیده می شود.بسیاری از خانواده های زمانی که مردی همسرش را کتک می‌زند یا به او خیانت می کند. به جای حمایت از زن، به او توصیه می کند ‹‹بسوز و بساز›› چون ‹‹آبروی›› خانواده در طلاق زن است،نه در ظلمی که به او می شود.زن باید تحمل کند تا مبادا خانواده‌اش بدنام شود. گویی که او نه یک انسان،بلکه سپر حیثیتی دیگران است. در ماجرای قتل های ناموسی،مردان که زنان خانواده را به بهانه ‹‹حفظ غیرت››می کشند.اغلب از مجازات سنگین فرار می کنند، زیرا جامعه آن را ‹‹مدافع شرافت›› می‌داند.در واقع،جان زن در برابر آبروی مردان هیچ ارزشی ندارد. تا زمانی که زن به عنوان یک فرد مستقیل،صاحب حق و اختیار دیده نشود.نه امنیت او تضمین می‌شود، و نه عدالت برایش معنا دارد. زن، ناموس کسی نیست؛او یک انسان است،با کرامت،حقوق و آزادی های که نباید قربانی تعصبات پوسیده شود.

یک دورانی بود،دوستانی داشتم.که کلمات فارسی را به انگلیسی می نوشت،برایمان پیام میکرد.از این جماعت به حد کافی نجات پیدا کرده بودیم،که سر و کله یک جمع دیگر پیدا شد که تا قندهار نرفته، لهجه تهرانی را،از خود تهرانی ها غلیظ تر صحبت میکرد.این جمع را نیز درک کردیم و گفتیم تاثیرات رسانه ها سریال های ایرانی و دوبلاژ سریال ها و فیلم های خارجی به لهجه تهرانی است، حالا غم تازه که گریبان دلم را گرفته این است که دوست تقریبا صمیمی‌ام کمتر از دو ماه میشه که نامزد شده،نامزدش ده آلمان زندگی می کند این بند خدا تمام استوری های خوده به زبان آلمانی می نویسد😁😁 حالا ما از بیم آینکه مبادا طرف فکر کنه به نامزد خارجی‌اش حسادت می کنیم گفته نمی توانیم که سلو خلیفه تا شدنی داریم😔. شما اگر مسجد می رویید برای دوستان منم از خدای تان کمی ظرفیت طلب کند لطفا😊

امروز،از همان دم صبح،بد شروع شد.مادرم آمد و از پشت پنجره،صدا زد:‹‹بچیم،زینب. بخیز.که دکانت را دزد زده...›› با چشمانی نیمه باز گفتم:‌‹‹مادر،آزارم نتی.ده ای گل صبح!›› گفت:‹‹نه بچیم‌،راست می‌گم...›› بلند شدم.لباس هایم را پوشیدم و رفتم.دیدم راست بوده.سه قفل،هر سه‌اش شکسته بود،همه چیز به‌هم ریخته و گدو ما گد. همسایه ها هم می آمدن.می دیدن.سری می‌جنباندن.و می رفتن... راستش در نوزده سال عمرم،اولین بار است چنین چیزی میبنم،تقریبا ۱۱ سال می شود در بیرون کار میکنم.ولی این اولین باری است دوز ها دوکانم را غارت کرده‌اند.دکانی که سالها خودم تلاش کردم و زحمت کشیدم و از آبله دست خودم جور کردم. و از اینجا در آمد شخصی خودم را داشتم و شاید و کاش هایم را نیز گاهی به این دکان بند می کردم... و باید بگویم،تنها پناه و پشتیبان مالی‌ام بود.امروز رفت به دست دوزها... بعد از آمدن طالب ها دوزی و مادوزی کم نشده که هیچ،بدتر و زیادتر هم شده،یکی خانه‌اش غارت می شود،یک دکانش،یکی موتر سایکلش،یکی موبایل و کیف پول و... و همه بخاطر یک درد هست"گرسنگی". نه کاری برای مردم هست و نه نانی.جوانا همه در این کشور بیکار هستند،با مدرک های تحصیلی لیسانس،ماستری و دکترا.بعضی هایشان رفته‌اند در ایران و پاکستان به کار های ثقیل مصروف اند و آنهای هم که در وطن هست رو آورده اند به دود و دم.و خانم ها هم خانه نشین هستند،هیج کاری در ادارات و دفتاتر برایشان داده نمی‌شود.آن عده‌ای از مردم که در بازار های بی رونق این روز ها دست فروشی می‌کنند.چیزی گیر شان نمی‌آید،با روز صد افغانی که نمی شود،یک خانواده ۱۰ نفری را چرخاند.ناگفته نماند.معتادین هم زیاد شده اند دست شان هم به کاری گیر نیست و جز دوزی راهی نمی بینند.و مقصر تمام این ها حکومت است.حکومت طالب. خلاصه که شکم گرسنه که نعره بکشد،گوش،صدای وجدان را نمی‌شنود...همین می شود. پ.ن:از این نوشته،هدفی ندارم.نه شکایت و نه گله.چون اولین باری بود چنین اتفاقی برایم افتاده...این نوشته هم بماند در قالب کلمات به یادگار زینبـ

استاد انگلیسی‌ام از آن‌سوی دنیا،از امریکا کارخانگی داده بود: ‹‹در مورد قدرت زنان افغانستانی بنویسید،هر چه که می خواهید:مقاله،داستانک،روایت... و روز بعد به زبان انگلیسی در صنف بخوانید.›› مانده‌ بودم،در جواب این پرسش چه بنویسم.چطور برای کسی که این سرزمین را فقط در اخبار دیده،توضیح بدهم که"قدرت‌"در اینجا،چهار واژه نیست،یک عمر زندگی‌است؟ چگونه بنویسم؟ چگونه برای کسی که نه اینجا را دیده و نه در این خاک نفس کشیده،بفهمانم که قدرت زن افغان چیست؟ نمی‌دانستم،چه بنویسم؟از کجا شروع کنم؟داستانک بنویسم،دلنوشته،روایت،یا هم مقاله تحلیلی... گیج و سر در گم بودم،که به یاد استاد الهام موسوی افتادم،(استاد صنف نویسندگی مان) چند روز پیش در صنف،تکلیف خانگی‌ای داده بود:‹‹عکسی به دلخواه خود انتخاب کنید و داستانکی بر پایه‌ی آن بنویسید.›› یادم هست،من چند واژه را بی قاعده کنار هم نشاندم،نمی دانستم چه نوشته‌ام—دل نوشته بود؟روایت؟دیالوگ یا تنها تکه از چند کلمه؟ فرستادم. و او در پاسخ من،با همان لهجه‌ی شیرین و هراتی‌اش گفت:‹‹زینب جان،تو باید همه کارت را کنار بگذاری و فقط بنویسی...›› در دلم گفت:کاش می‌شود... نوشتن،در خلوتی خود،بی پیشانی اخم‌کرده‌ی زمان،بی مسوولیت های زندگی،دیگ و جاروی گوشه‌ی خانه.... اما زندگی این پیکر بزرگ طلبکار آسان نمی گذرد،که فقط بنشینی و بنویسی.... برای همین در پاسخ گفتم:‹‹استاد،کاش می شد...اما بار یک خانواده بر دوش من است،و نمیگذارد بیشتر به نوشتن فکر کنم.›› و او،باز هم با همان لهجه هراتی و آغشته با مهربانی گفت:‹‹من دارم دکترا می خوانم. خدا می داند درگیر مقاله ای هستم که باید اجباری نوشته شود و به مجله ارسال شود. رساله دکترای من می دانی موضوعش چیست: بررسی روایت های داستانی کودک و نوجوان افغانستان (1380-1400ه.ش). منبع ادبیات کودک کم داریم تو فکر کن با چه بدبختی دارم رساله کار می کنم. در همین موسسه که برایتان این صنوف را گذاشته از 8 صبح تا 4 عصر وظیفه دارم. دو دختر دارم که یکی صنف 5 است و بسیار درگیر درسهایش هستم و کمک می کنم پا به پایش و دیگری کوچک است. مثل تمام خانم های خانه دار دیگر وظایفی زنانه در خانه دارم. همان شست و روب و پخت و پز و مهمانداری. این وسط درگیر چاپ کتاب داستانم هم هستم. صنوف آنلاین هم برای دختران افغانستان می گذارم... با تمام این ها اگر یک روز بگویم خسته شدم یا نمی توانم و ... همه می پاشد باز بگویم یا بس است؟›› با شنیدن سخنان استادم،از خود شرمنده شدم.با خود گفتم:چگونه توانیستم آن‌گونه ساده و سطحی بگویم:"نمی‌شود."در درونم غوغایی برپا بود.بغضی گنگی.نه از روی ناتوانی‌ام،که از کم فهمی لحظه‌‌‌ی نسبت به عظمت زنانی چون او... و امروز می‌خواهم بنویسم:زنان افغانستانی می‌تواند همزمان دکترا بخواند و مادری کند،می تواند کار کند و همزمان همسری مهربانی بماند.می تواند هم زمان هم خانه را سرپا نگه‌دارد،و هم مهمانداری خوبی باشد.ودر همین میان،از آن سوی مرز‌،با اینترنتی نه چنان پایدار،با تمام حوصله مندی،به ما نوشتن بیاموزد.او ساعت ها وقتش را وقف ما میکند،صبورانه،و با مهربانی تمام.او به ما می آموزد که چگونه واژه‌ای را تراش دهیم ،جمله را بنشانیم،و چگونه حس را جاری کنیم... در حالی که هزاران دغدغه و مشکیلات زندگی خودش را دارد... آیا واقعا می‌توان این حجم از ایستادگی را تنها "قدرت"نامید؟ آیا واژه قدرت،توان حمل عظمت زن افغان را دارد؟ آیا این همه تاب‌آوری در دل جامعه‌ای مرسالار و زن ستیز مثل افغانستان،در چند کلمه خلاصه می‌شود؟ یا وقت آن رسیده که نامی تازه برای این شکوهمندی بیابیم؟ نه نه...قدرت،کوچک است برای توصیف این همه شکوه.کاش می شود.واژه‌ای فراتر از "قدرت"بیافرینیم،واژه‌ای که بتواند بار تمام این رنج‌ها،ایستادن‌ها و جنگیدن‌ها را بر دوش بکشد... و من که اینجا در بامیان،رو به سوی شمامه ایستاده‌ام و صدای او را از آن‌سوی مرز می شنوم.انگار در دشت خشکیده دلم،دشتی از سوسن می روید.انگار امید،چون جوانه‌ای خجالتی،از خاک دلم سر می‌زند.انگار درون سینه‌ام طوی‌‌ای دوباره بر افروخته می شود،که سالها دو عاشق و معشوق انتظارش را می کشیدند.انگار جشنی،با ساز و شوری با صدای احمد ظاهر در جانم برپاست....انگار صلصال و شمامه نه از سنگ،که از روح زنانی چون او ایستاده‌اند. انگار در قلبم،آبی به وسعت بندامیر به جوش می‌ آید.انگار هر "انگاری"حقیقی‌ست از درون من،که در آیینه‌ی صدای زنی قهرمان،به خود آمده است. آه،انگار غلغله‌ی فراموش شده،دوباره معمار شده است... زینب

گل‌بخت سال‌ها پیش ویران شده بود عشق فقط رسوایی‌اش را جار زد دستش را گرفت و به خیابان برد به مست‌ها نشانش داد به پیاله‌ها نشانش داد به سیگار و تنهایی پنجره نشانش داد عشق آدرنالین گمشده‌اش بود حشیش‌ها بی‌خود دود می‌شدند گل‌بخت سال‌ها پیش تجاوز شده بود الت مردان دیگر فقط زخمش را باز کردند خون سال‌ها پیش از آرزوهایش ریخته بود پرده بکارتش در کودکی از نامش دریده شده بود او در نه ساله‌گی از کابوس‌هایش باردار بود اسپرم‌ها فقط به پیدایش جنینش رنگ دادند گل‌بخت از پنج ساله‌گی زن بود وقتی روی ران ملای مسجد نشست وقتی دست‌هایش را لای پاهایش برد وقتی لب‌هایش را مردان فامیل بوسیدند تا برای روزهای پیری‌شان شهوت بخرند وقتی پسرعموی نوجوانش دست برد به پاهایش تا ببیند آلت زن چگونه‌ است او سال‌ها پیش زن بود سینه‌هایش فقط منتظر بهار استخوان‌هایش بودند تا برویند گل‌بخت سال‌ها پیش کشته شده بود با سیلی پدر با زخم‌های زبان مادر با چشم‌های حریص مردان کوچه با بسم‌الله ملای مسجد با کشتار آرزوهای زنانه‌اش در سرزمین مردان گلوله‌ها فقط سال‌ها دیر رسیدند به تنش 😢

و انسان ها طوری با ما برخورد می‌کند،که انگار آنها را خدا جور کرده و ما را نجار... همتو نیست😁

photo content

مرگ گوشم را می‌کشد. می‌گوید زندگی کن؛ دارم می‌آیم. - ویرژیل

و در ادامه با این سوال،میتانم به آن سلول سوال کننده مغزم بگویم که:ممکن است خداوند بند ناف را از همان آغاز در بدن حضرت آدم قرار داده باشد، نه به خاطر نیاز شخصی‌اش، بلکه به‌عنوان ساختار زیستی که در نسل‌های بعدی مورد استفاده قرار می‌گیرد. بدن آدم الگویی برای نسل انسان‌ها بود، و بسیاری از ویژگی‌های زیستی در بدن او به شکل کامل و برنامه‌ریزی‌شده نهاده شده بود تا در روند تولید مثل طبیعی نسل‌های بعد، کاربرد داشته باشد. ولی هیچ مقاله یا نوشته رو نتانیستم در این مورد پیدا کنم،من را ببخش سلول سوال کننده عزیزم🙈😄

یک چیزی رو در این نقاشی ها دیدم،و یک سوال در ذهنم ایجاد شد... اینکه اگر آدم و حوا مادری نداره پس چرا بند ناف داره؟

آدم و حوا نقاشی های میکل آنژ
+2
آدم و حوا نقاشی های میکل آنژ

برایم نوشته بود: محبوب من... آدم چقدر می‌تواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند از زرگران گرفته تا حومه‌های صلصال و شمامه ر
برایم نوشته بود: محبوب من... آدم چقدر می‌تواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند از زرگران گرفته تا حومه‌های صلصال و شمامه را قدم بزند، بر بلندای کوه بابا برود و قهوه بنوشد، به هوتل آی‌خانم برود و طعم منتو لب سوز را بچشد به هیاهوی بند امیر برسد و قهقهه بزند، در غلغله بایستد، و قدامت بوداهای بامیان را تماشا کند... اما من در این آوارگی سخت غمگینم... زینب

هوا این روز ها در بامیان چنان سرد شده،که گویا نفس آدم به سینه نا رسیده یخ می زند. امروز تصمیم گرفتم برای مقابله با این سرما و یخی،کلکین ها را پلاستیک بگیرم. چند متر پلاستیک خریدم،و به خانه آمده و دست به کار شدم. هاجر خواهر کوچکم،که هشت ساله است.پایین پنجره ایستاده بود و میخ ها(کوکه ها) را یکی یکی در دستم میداد. درحال کوبیدن میخ در پنجره بودم که پرسید: ‹‹ زینب، به نظرت پلاستیک اضافه میکنه؟›› من که فکرم به پلاستیک بود،گفتم: ‹‹اره،فکر کنم خیلی هم اضافه کنه،چرا؟میخای کتاب هایته پوش بگیری؟›› قههه خندید و گفت: ‹‹نی زنبو جان،پوش چی؟ میگم اگه اضافه کد،بریم یک زیر شلوار و زیر پیرهنی پلاستیکی جور کو.زمستان ام‌سال بسیار یخ است!›› یک لحظه جا خوردم،چکش در دستم ماند و از خنده، نزدیک بود از روی چوکی پایین بیافتم. دهانم باز مانده بود از این پیشنهاد نابغه وار...😂 گفتم با شما هم‌،این چنین ایده های را شریک کنم شاید بدرد تان بخورد،و از یخی نجات یافتین...😄

هیچوقت پیش کسی ناله نکن زخم بجز صاحبش برای کسی درد نداره.!

photo content

ناگهان در قریه دیدم،دلربایی خویش را پاک از خاطر زده، عهد و وفایی خویش را دست در دستی کسی، بی اعتنا بر اشک من پاک می‌کرد از‌ لب‌اش،رد بوسه‌های خویش را دست او در دست یاری،خنده‌اش همچون بهار کُشت در یک لحظه‌ی تلخ، ماجرای خویش را رفتم از کوی خیال‌اش،با دلی پرخون و درد تا فراموشی سپارم،یاری بی‌وفای خویش را لیک هر شب در خیال‌ام، باز مهمان می شود می‌کشد در‌خواب هم،بی‌رحم،پای خویش را با نفس‌هایش هنوزم شعر می گوید دلم گرچه دیگر دفن کردم بی وفایی خویش را سنگ‌دل بود و ندانست این دل دیوانه را ریخت بر خاکستر من،روشنایی خویش را او گذشت از عشق،اما من هنوزم در غم‌اش می سرایم با جنونی، نارسایی خویش را عهد ها را او شکست و رفت،چون بیگانه‌ای تا بسازد بر لب دیگر،رضایی خویش را من ولی در کوچه‌های خالی از لبخند او می برم با گریه‌های شب،جدایی خویش را گفتمش"برگرد" اما رفت بی برگشت و رد دفن کرد آن لحظه‌ها،بی انتهائی خویش را دل برید از من،ولی از خاطرم بیرون نشد با خودش برده تمام عاشقایی خویش را مثل شعری نیمه‌جان افتاده در دست باد برده با لبخند سردش ناخدایی خویش را او رها کرد و من اینجا مانده‌ام با یک غزل تا بخوانم در سکوتش ماجرایی خویش را گرچه سوخته آشیانم در هجوم بی کسی باز هم بخشیده‌ام، آن آشنایی خویش را زینب

گاهی فکر می‌کنم در پستوی جمجمه‌ام، زنی نفس می‌کشد با چشمانی شبیه دو پنجره و دهلیزی تاریک از اندوه‌های موروثی صورتی از شکل فریادهای بلعیده شده خنده‌هایی که در گلو پوسیده‌اند و دلی که در سرزمین بی‌وفایی پرچم شکست برافراشته است. آزادی انگار در قلبش کپک خورده ولی امید، این واژه‌ی چهارحرفی هنوز در معبر مغز مه‌آلودش با صدای تق‌تق گام‌های وهم‌انگیزش می‌نوازد در خلوت شب‌های بی‌فانوس نامش را با بغضی فلک‌سوز می‌سراید و هر ذره از این حجره عطرش را در خفا می‌پرواند پنجره نیز با هر نفس باد مرثیه‌ای نانوشته از امید را بازگو می‌کند... گاهی فکر می‌کنم این‌گونه‌ام... زینب

سلام دوستان امروز بعد از ظهر متوجه شدم که ۸۱ اکونت فیک به کانالم اضافه شده‌اند.و کسی این اکونت ها را عمدا به کانالم اضافه کرده و بعد از طریق یک روبات ناشناس برایم پیام فرستاده با این جمله:"هزاره کک ممبر ها را دیدی؟" بعد از برسی دیدم که من چهل پنج ممبر واقعی داشتم،اما حالا بعد از حذف کردن اکونت های فیک همچنان ۶۵ در لیست دیده می‌شود. خواستم با شما شریک بسازم که اگر مشکیلی در کانال یا فعالیت هایم به وجود آمد،لطفا در جریان باشید...! ممنون از توجه و همراهی تان!❤️