Critical Inquiry
Ir al canal en Telegram
- Critical Research in Science - Neuroscience - Criticism of Pseudoscience and Research Misconduct ID: @Eyes_deceive
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
470
Suscriptores
-824 horas
-707 días
-15130 días
Archivo de publicaciones
در حوزه ارتباط میکروبیوم روده و مغز، مهمترین و مشهورترین مقاله ، مقاله کرایان و همکاران در Physiological Reviews سال ۲۰۱۹ با عنوان محور میکروبیوتا-روده-مغز است. این مرور ۱۳۷ صفحه ای با احتساب فهرست منابع یا حدود ۸۸ صفحه بدون فهرست منابع ، تمام راه های ارتباطی از عصب واگ و سیستم ایمنی گرفته تا متابولیسم تریپتوفان، اسید های چرب کوتاه زنجیر، پپتیدوگلیکان ها و تاثیرات دوره اولیه زندگی، پیری، استرس و بیماری های مرتبط با اوتیسم، اضطراب، پارکینسون و آلزایمر را پوشش می دهد.
اگر زمان خیلی محدود باشد و فقط بشود یک مقاله در این حوزه خواند، همینن مقاله کرایان را بخوانید. هنوز هم به عنوان یک مرجع کلیدی و جامع در این حوزه شناخته می شود و تقریبا تمام جنبه های محور میکروبیوتا-روده-مغز را در یک جا پوشش می دهد.
https://journals.physiology.org/doi/full/10.1152/physrev.00018.2018
هشیاری (Consciousness)
آگاهی (Awareness)
خودآگاهی (self-awareness)
گرچه این اصطلاحات در گفتگوهای روزمره اغلب به جای یکدیگر به کار می روند اما در بافت فلسفی و بالینی هر کدام معانی متمایزی دارند. آگاهی، خودآگاهی و هشیاری مفاهیمی مرتبط اما جدا از هم هستند، هرچند تعاریف دقیق آنها در رشته های مختلف کمی متفاوت است.
هشیاری گسترده ترین واژه است و به وضعیت کلی آگاه بودن از محیط و پاسخگو بودن به آن اشاره دارد. در پزشکی بالینی، هشیاری معمولا با دو مؤلفه عملیاتی تعریف می شود. اولی بیداری است یعنی حالت هشیار بودن که توسط سیستم فعال کننده مشبک در ساقه مغز میانجیگری می شود. دومی آگاهی است یعنی توانایی درک و پردازش محرک های محیطی که عمدتا توسط مدارهای قشری و تالاموکورتیکال میانجیگری می شود. یک بیمار می تواند بیدار باشد اما آگاه نباشد، مثلا در وضعیت نباتی یا سندرم بیداری بدون پاسخ. این نشان می دهد که این دو مولفه از هم قابل تفکیک هستند.
خود واژه آگاهی معمولا به ظرفیت درک، احساس یا تجربه کردن محرک ها اشاره دارد؛ چه محرک های بیرونی مثل صداها یا محرک های بینایی، چه محرک اای درونی مثل درد یا گرسنگی.
در عصبشناسی بالینی، آگاهی اغلب به عنوان بعد محتوایی هشیاری در نظر گرفته می شود. آگاهی می تواند آشکار باشد یعنی بیمار می تواند ادراک خود را گزارش کند یا به صورت رفتاری نشان دهد و میتواند پنهان باشد یعنی پردازش بدون آگاهی قابل گزارش رخ می دهد. نمونه های معروف شامل پدیده کوربینی یا الگوهای آگاهی حین بیهوشی است.
خودآگاهی اما یک کارکرد شناختی سطح بالاتر است. یعنی توانایی بازشناسی خود به عنوان یک موجودیت متمایز، تامل بر حالات ذهنی خود مثل افکار، هیجانات و باورها ، و درک رابطه خود با دیگران. در روانشناسی رشد و تطبیقی، خودآگاهی را معمولا با آزمون بازشناسی خود در آینه می سنجند. در موقعیت بالینی ، نقص خودآگاهی به شکل آنوسوگنوزیا ظاهر می شود، مثلا انکار فلج نیمه بدن بعد از سکته مغزی، یا بینش مختل در شرایط روانپزشکی.
در یک جمع بندی ساده می توان گفت هشیاری همان وضعیت کلی است که بیداری و آگاهی را شامل می شود. آگاهی محتوای ادراکی و تجربی درون هشیاری است. خودآگاهی هم شکل خاص و سطح بالاتری از آگاهی است که متوجه خود و حالات ذهنی خود فرد می شود.
این تمایزها در کار بالینی اهمیت مستقیم دارند. مثلا بیماران در وضعیت کمهوشیاری ( حداقل هوشیاری) آگاهی متناوب را بدون خودآگاهی نشان می دهند. بیماران تحت انواع خاصی از آرامبخشی ممکن است آگاهی پنهان را بدون هشیاری آشکار حفظ کنند. اختلالاتی مثل آنوسوگنوزیا نشان می دهند که آگاهی از جهان بیرون می تواند سالم بماند در حالی که خودآگاهی به طور انتخابی آسیب دیده است.
در نهایت باید گفت مرز دقیق میان این مفاهیم هنوز در علوم اعصاب و فلسفه محل بحث است و هیچ ردهبندی واحدی که مورد قبول همگان باشد وجود ندارد.
پینوشت: این متن از منظر بالینی و عملیاتی نوشته شده و هدف آن آموزش مفاهیم به پزشکان و دانشجویان و علاقهمندان به علوم اعصاب است. استعاره هایی مانند «هشیاری به عنوان ظرف و آگاهی به عنوان محتوا» یا «خودآگاهی به عنوان سطح بالاتر» صرفا ابزارهای آموزشی برای ساده سازی مفاهیم پیچیده هستند و نباید به عنوان ادعاهای هستی شناختی (وجود یک «فضای درونی» جدا از پردازش های عصبی) تلقی شوند. همانطور که در متن اشاره شد، مرز دقیق میان این مفاهیم همچنان محل بحث است و هیچ اجماعی وجود ندارد. از دوستانی که رویکرد فلسفی دقیق تری دارند دعوت می شود متن را در چارچوب هدف خود (آموزش بالینی) بخوانند.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
درمورد مطالعه کوالیا، برای شروع مقاله تامس نیگل با عنوان
What Is It Like to Be a Bat?
از منابع کلاسیک و تقریبا نقطه اغاز اغلب بحثهای فلسفه ذهن درباره کوالیاست. بعد از ان هم مقاله دنیل دنت با عنوان Quining Qualia که مهمترین نقد بر مفهوم کوالیا محسوب میشود. اگر مسیر فلسفی را ادامه بدهید کتاب دیوید چالمرز با عنوان The conscious mind و مقاله فرانک جکسون با عنوان Epiphenomenal Qualia ( ازمایش فکری معروف اتاق مری) از منابع پایه هستند. همچنین مقاله ند بلاک با عنوان
On a Confusion about a Function of Consciousness
برای تفکیک آگاهی پدیداری و اگاهی دسترسی اهمیت زیادی دارد بعلاوه اینکه برای فهم دقیق کوالیا هم ضروریست این تفکیک. در رویکرد نوروساینتیفیک هم اثار جولیو تونونی درباره IIT ، مقاله ریویو sturm با عنوان
Consciousness Regained?
و مقاله Peters با عنوان
Towards Characterizing the Canonical Computations Generating Phenomenal Experience
منابع مناسبی اند. و پیشنهاد میکنم مطالعه را از نیگل شروع کنید. بعد نقد دنت را بخوانید و بعد بسته به علاقه مسیر فلسفی یا نوروساینتیفیک را ادامه دهید یا درصورت علاقه هردو مسیر را هم میتوان باهم جلو برد.
#کوالیا
-A.RANJBAR
مقاله جدیدی در مجله Neuroscience of Consciousness منتشر شده با عنوان «ما باید تجربه ذهنی را توضیح دهیم، اما توضیح آن لزوما مکانیستی نیست»[ We need to explain subjective experience, but its explanation may not be mechanistic]. نویسندگان می گویند مدل های هوشیاری باید دو کار را انجام دهند: هم همبسته های عینی تجربه هوشیارانه را توضیح بدهند ، هم ساختار ذهنی خود تجربه را . اما این توضیح لزوما به معنی تقلیل دادن تجربه به سیستم های فیزیکی یا عصبی نیست. نظریه اطلاعات یکپارچه(IIT) یکی از مدل هایی است که سعی میکند از این تقلیل گرایی اجتناب کند. مقاله به بررسی منطق تبیینی IIT ، ناهماهنگی های احتمالی آن و پیامدهایش برای عصب شناسی هوشیاری می پردازد. نویسندگان به ویژه به ابهاماتی در جهت گیری تبیین اشاره میکنند ؛ تنش میان اولویت هستی شناختی و معرفت شناختی که IIT برای تجربه قائل است، از یک سو، و هدف آن برای توضیح هوشیاری در قالب مفاهیم فیزیکی و عملیاتی از سوی دیگر. در انتها، مسیرهای تبیینی جایگزین مثل توضیحات ریاضی، فرایندی و مبتنی بر خودمختاری را پیشنهاد میکنند.
مقاله:
Camilo Miguel Signorelli, Ignacio Cea, Robert Prentner, We need to explain subjective experience, but its explanation may not be mechanistic, Neuroscience of Consciousness, Volume 2026, Issue 1, 2026, niaf034, https://doi.org/10.1093/nc/niaf034
توضیحات مربوط به تصویر ارسال شده از این مقاله:
شکلی که در این مقاله آمده سه نوع تبیین را در ارتباط با ساختار تجربه نشان می دهد. در این شکل، خطوط قرمز و آبی نشان دهنده تعاملات میان جمعیت های عصبی هستند؛ دایره های قرمز و مثلث های آبی هر کدام نماینده گروهی از نورون ها . شکل نارنجی هم ساختار ذهنی تجربه پدیداری را نشان می دهد.
در بخش A استدلال مغالطه عینیت گرایی نابجا مطرح شده. طبق این استدلال، بیشتر مدل های هوشیاری ( اگر نگوییم همه آنها ) فقط سعی میکنند همبسته های عینی تجربه هوشیارانه را توضیح بدهند ؛ مثلا جانشین های رفتاری، عصبی یا کارکردی تجربه. دلیل اصلی این است که این مدل ها فرض میکنند تنها راه برای انجام علم عینی همین است.
بخش B یک راهکار جایگزین را پیشنهاد میکند. فرض کنید بین ساختار علّی یک سیستم عصبی (که با خطوط خاکستری نشان داده شده ) و ساختار ذهنی تجربه (همان شکل نارنجی) یک همسانی یا عینیت برقرار باشد. مثلا تجربه دیدن رنگ نارنجی باید دقیقا با ساختار اطلاعاتی بستر فیزیکی آن متناظر باشد. اما ابن راه حل پرسش های روششناختی و نظری زیادی را ایجاد میکند. مثلا اینکه «دیدن رنگ نارنجی» دقیقا چگونه تعریف میشود؟ چه روش هایی برای بررسی این ساختار وجود دارد؟ آیا آن روشها به اندازه کافی دقیق و سختگیرانه هستند؟ با توجه به مفروضات نظریه اطلاعات یکپارچه این رویکرد چقدر موجه است؟
باید توجه داشت که این تصویر، یک ساده سازی بسیار ابتدایی از ساختار علت‑اثر حقیقی ای است که در نظریه اطلاعات یکپارچه تعریف میشود.
بخش C به یک استراتژی تبیینی دیگر اشاره دارد که مبتنی بر خودمختاری است و در رویکردهای کنش بنیاد (enactive) رایج است. در این دیدگاه ساختارهای زیستیِ محلی ممکن است برای انواع خاصی از تجربه ضروری باشند اما در عین حال، خود تجربه، به عنوان یک ویژگی سراسری است که امکان یافتن آن ساختارهای زیستی و پویایی هایشان را محدود یا به آن شکل می دهد. به این ترتیب، هر دو نوع تبیین ، یعنی هم تبیین مکانیستی و هم تبیین مبتنی بر خودمختاری ممکن است ضروری باشند.
https://t.me/Critical_Inquiry2026/33
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
Repost from آکادمی روان تحقیق
📎 مقالهی جدید ما امروز در مجلهی BJPsych Open دانشگاه کمبریج منتشر شد.
✅ ما در این مطالعهی سیستماتیک ریویو و متاآنالیز نشان دادیم شیوع افکار و اقدام به خودکشی در دانشجویان ایرانی بالاتر از میانگین دانشجویان سراسر دنیا است.
اگر کسی بخواهد موضوع Consciousness را از پایه و به طور کامل بفهمد چندین مقاله و کتاب هستند که تقریبا به عنوان منابع ضروری شناخته می شوند. این آثار هم جنبه های عصب شناختی و هم فلسفی و بالینی هوشیاری را پوشش می دهند.
یکی از آنها مروری بنیادین است به قلم ست و بین با عنوان Theories of Consciousness که در آن نظریه های مهم معاصر مثل نظریه های مرتبه بالاتر، نظریه فضای کاری سراسری، نظریه بازورود و پردازش پیش بینانه و نظریه اطلاعات یکپارچه را کنار هم گذاشته و به طور نظاممند مقایسه می کند.
آنها در این مقاله نشان می دهند هر یک از این نظریه ها چه مبانی عصبشناختی دارد و چه شواهد تجربی از آنها حمایت می کند. [لینک][همچنین این نکته را بخوانید]
مقاله زیمن با عنوان Consciousness هم مرور گسترده تری است از خود واژه و ابهاماتی که در معنای آن وجود دارد و نیز پیشرفت های بالینی و عصب شناختی در درک حالت های مختلف هوشیاری از جمله شرایطی مثل کما و حالت رویشی و همچنین همبسته های عصبی آگاهی ادراکی . [لینک]
از سوی دیگر، گراازیانو در چارچوب مفهومی خودش به نظریه طرح توجه می پردازد و بحث می کند که آگاهی در تکامل دستگاه عصبی چه نقشی داشته و چه کارکرد تطابقی میتواند داشته باشد. [لینک]
تونونی و کخ هم در مقاله Consciousness: Here, Thery and Everywhere? نظریه اطلاعات یکپارچه را معرفی می کنند ؛ با توضیح مفصل بدیهیات پدیدارشناختی و گزاره های اصلی این نظریه و کاربردهای آن در یافته های بالینی و آزمایشگاهی. [لینک]
مطالعه دیگری که ارزش خواندن دارد، مقاله مودریک و همکاران است با عنوان Unpacking the Complexities of Consciousness: Theories and Reflections . آنها در این مقاله خلأ توافق میان نظریه های پیشرو از جمله نظریه نورونی فضای کاری سراسری، نظریه های مرتبه بالاتر، نظریه اطلاعات یکپارچه، نظریه پردازش بازگشتی و پردازش پیشبینانه را به خوبی نشان می دهند و تاکید میکنند که چرا مقایسه نظاممند نظریه ها ضروری است. [لینک]
مقاله نیکاوا با عنوان A Map of Consciousness Studies: Questions and Approaches هم به دسته بندی سوالات بنیادی این حوزه می پردازد و میتواند راهنمای خوبی برای جهت یابی در این فضای پیچیده باشد. [لینک]
۴ مقاله دیگر وجود دارد که توصیه می کنم آنها را بخوانید البته به ترتیب:
۱- Tononi, G., Albantakis, L., Barbosa, L. et al. Consciousness or pseudo-consciousness? A clash of two paradigms. Nat Neurosci 28, 694–702 (2025).
https://doi.org/10.1038/s41593-025-01880-y
۲- IIT-Concerned., Klincewicz, M., Cheng, T. et al. What makes a theory of consciousness unscientific?. Nat Neurosci 28, 689–693 (2025). https://doi.org/10.1038/s41593-025-01881-x
۳- Gomez-Marin, A., Seth, A.K. A science of consciousness beyond pseudo-science and pseudo-consciousness. Nat Neurosci 28, 703–706 (2025).
https://doi.org/10.1038/s41593-025-01913-6
۴- Cogitate Consortium., Ferrante, O., Gorska-Klimowska, U. et al. Adversarial testing of global neuronal workspace and integrated information theories of consciousness. Nature 642, 133–142 (2025).
https://doi.org/10.1038/s41586-025-08888-1
همچنین تکست بوک سوزان بلکمور و دخترش با نام Consciousness( An Introduction) ادیشن چهارم ۲۰۲۴ که توسط انتشارات راتلج منتشر شده از کتاب های معتبر و مهم در این حوزه است که خواندنش توصیه میشود.
کتاب The Blackwell Companion to Consciousness از ماکس ولمنز و سوزان اشنایدر
کتاب The Science of Consciousness از Trevor A. Harley که توسط دانشگاه کمبریج منتشر شده
کتاب Being You: A New Science of Consciousness. از آنیل ست که ترجمه آن هم موجود است.
برای کسانی که جنبه بالینی برایشان اهمیت دارد، مقاله بلومنفلد درباره اختلال هوشیاری در صرع، شبکه های قشری و زیرقشری دخیل در هوشیاری و نقش هرکدام در برانگیختگی رفتاری، توجه و آگاهی را به تفصیل شرح می دهد.[ لینک] و مقاله Kuhn's با عنوان What a 'Landscape of Consciousness' Means for Neurology and Neuroscience بیش از ۳۵۰ نظریه را در یک طبقه بندی سازماندهی کرده و دیدگاهی میان رشته ای برای متخصصان بالینی فراهم می آورد. [لینک]
مجموعه این آثار در واقع تصویر نسبتا روشنی از اجماع فعلی و پیشرفت های اصلی در پژوهش هوشیاری ، چه از نظر نظری، چه تجربی و چه بالینی به دست می دهد.
-A.RANJBAR
@Critical_Inquiry2026
از تکست بوک آگاهی سوزان بلکمور و دخترش:
مسئلهی دشوار (The Hard Problem)
مسئلهی دشوار، توضیح این است که چگونه فرآیند های فیزیکی در مغز، منجر به تجربهی ذهنی(subjective experience) می شوند.
• این اصطلاح در سال ۱۹۹۴ توسط دیوید چالمرز(David Chalmers) ابداع شد؛ او این مسئله را از «مسائل آسان» (easy problems) آگاهی که معمولا در روان شناسی و علوم اعصاب مورد مطالعه قرار میگیرند، متمایز کرد.
•• این مسائل آسان شامل موارد زیر هستند:
• توانایی تمایز قائل شدن (discriminate)
• طبقه بندی کردن (categorise)
• واکنش نشان دادن به محرک ها(react to stimuli)
• گزارش دادن حالت های ذهنی (report mental states)
• متمرکز کردن توجه (focus attention)
• کنترل رفتار (control behaviour)
• یکپارچه سازی اطلاعات توسط سیستم های شناختی (integration of information by cognitive systems)
• تفاوت میان بیداری و خواب (difference between wakefulness and sleep)
•• در مقابل، مسئلهی دشوار به خودِ تجربه مربوط میشود>>> یعنی ذهنیت(subjectivity) یا «این که بودن در یک وضعیت چه حسی دارد» (what it is like to be).
• این مسئله را میتوان نسخه ای مدرن، یا جنبه ای از مسئلهی سنتی ذهن-بدن (traditional mind-body problem) دانست.
• این، چالش عبور از «ورطه ی ژرف»، یا «شکاف» یا پل زدن بر «شکاف توضیحی»(explanatory gap) میان مغز مادیِ عینی (objective material brain) و جهان ذهنیِ تجربه (subjective world of experience) است.
•• دیدگاه های مختلف دربارهی این مسئله عبارتاند از:
1- برخی معتقدند برای حل آن، به اصول فیزیکی جدید (new physical principles) نیاز است.
2- برخی ادعا میکنند که پیش تر آن را حل کرده اند! (claim to have already solved it).
3- میستریان ها (Mysterians) باور دارند که این مسئله هرگز قابل حل نیست (can never be solved).
4- توهم گرایان(Illusionists) فکر می کنند که، مانند خودِ «آگاهی»، این مسئله نیز وهمی است.
5- بسیاری از دانشمندان علوم اعصاب معتقدند که وقتی مسائل آسان حل شوند، مسئله ی دشوار نیز ناپدید خواهد شد (will disappear).
@Critical_Inquiry2026
برای دوستان علاقهمند به موضوع هوشیاری (consciousness) که میخواهند بدانند نظریه های جاری در این باره چه میگویند ، مقاله زیر را پیشنهاد میکنم.
همچنین توجه داشته باشید ایده هایی که راجر پنروز در این زمینه مطرح کرده ، در حاشیه مباحث اصلی علوم اعصاب قرار دارند و اکثر پژوهشگران این حوزه معمولا آنها را با بدنه اصلی شواهد همسو نمیبینند.
https://www.nature.com/articles/s41583-022-00587-4
مقاله اخیر در مجله Molecular Psychiatry به تایید سازمان غذا و داروی آمریکا برای استفاده از تحریک مغناطیسی فراجمجمه ای (TMS) در درمان افسردگی نوجوانان پرداخته است. این تاییدیه از مسیر 510(k) دریافت شده، یعنی FDA بر این باور بوده که این دستگاه با دستگاه های قبلا تایید شده برای بزرگسالان همارزی اساسی دارد. اما نکته مهم این است که این مسیر نظارتی، برخلاف مسیرهایی که نیاز به کارآزمایی بالینی جدید و اختصاصی دارند، لزوما به معنای تایید مستقل اثربخشی در جمعیت نوجوانان نیست.
شواهدی که در مقاله به آنها استناد شده، تصویر پیچیده ای را نشان میدهند. چند کارآزمایی تصادفی شده با حجم نمونه نسبتاا کوچک، نرخ پاسخ بسیار بالایی برای TMS فعال گزارش کرده اند. اما یک کارآزمایی با حجم نمونه بزرگتر و طراحی محکمتر، تفاوت معناداری بین TMS فعال و گروه شم پیدا نکرده است.
از سوی دیگر، داده های دنیای واقعی که از پایگاه ثبت تحت نظارت سازنده دستگاه گردآوری شده، نرخ پاسخ حدود ۶۰ درصد را نشان میدهد. این ناهماهنگی میان مطالعات کوچک مثبت، یک مطالعه بزرگتر با نتیجه منفی و داده های دنیای واقعی با برآورد متوسط، موضوعی است که هر تحلیلگر نقادانه ای را به احتیاط وا می دارد.
نکته دیگری که شایسته توجه است، تعارض منافع مالی یکی از نویسندگان ارشد مقاله است. او مشاور بیش از بیست شرکت داروسازی و فناوری پزشکی است و سهام چندین شرکت تجاری را در اختیار دارد. این موضوع به خودی خود نشانه بداخلاقی نیست (نویسندگان به درستی آن را افشا کرده اند) اما خواننده حرفه ای میداند که چنین سطحی از ارتباط با صنعت، خطر سوگیری تایید را افزایش میدهد، به خصوص در مقاله ای که با لحنی کاملا خوش بینانه از یک فناوری جدید استقبال میکند.
از نظر بالینی، دو کارآزمایی جدید روی پروتکل تسریع شده TMS نتایج اولیه امیدوارکننده هی نشان داده اند، اما در پیگیری سه ماهه تفاوت معنادار بین گروه فعال و شم از بین رفته است. یعنی اگر اثری وجود داشته باشد به نظر میرسد پایدار نیست. همچنین تا امروز سازمان همکاری کاکرین مرور سیستماتیکی در این زمینه منتشر نکرده و پایگاه شواهد فعلی از مطالعاتی با پروتکلهای ناهمگون و حجم نمونه محدود تشکیل شده است.
در مجموع، تاییدیه FDA یک گام نظارتی مهم است که دسترسی به این فناوری را تسهیل میکند. اما از منظر پزشکی مبتنی بر شواهد، هنوز نمیتوان با اطمینان گفت TMS برای افسردگی نوجوانان اثربخشی قوی دارد. آنچه لازم است، کارآزماییهای بزرگتر، مستقل از تامین مالی صنعت، با پیگیری طولانیتر و پروتکل یکسان است. تا آن زمان، محتاطانه ترین موضع این است که TMS را صرفا یک گزینه تحقیقاتی نویدبخش بدانیم.
مقاله:
TMS in adolescent depression: A milestone FDA clearance
https://doi.org/10.1038/s41380-026-03455-0
@Critical_Inquiry2026
جدول بالا تنها گوشه ای از تنوع هانتاویروس ها را نشان میدهد . با وجود شایعات اخیر درباره هانتاویروس جدید با مرگ ۴۰٪ ، واقعیت این است که هانتاویروس ها قدمتی دیرینه دارند و بیشتر آنها در انسان بیماری ایجاد نمی کنند . نرخ مرگ ۴۰٪ مربوط به نوع آمریکایی (HCPS) است و ربطی به شیوع فعلی ندارد . منبع شایعات، شیوع محدود ویروس آندس در یک کشتی بود که WHO آن را کم خطر ارزیابی کرد. انتقال انسان به انسان فقط برای همان ویروس آندس و آن هم نادر و در تماس نزدیک و طولانی است . خوشبختانه حتی برای ویروس آندس خطر انتقال در محیط های درمانی با رعایت اقدامات استاندارد بسیار پایین است.
https://t.me/Critical_Inquiry2026/21
@Critical_Inquiry2026
تحلیل اپیدمیولوژیک شیوع ویروس آندس (ANDV) در سالهای ۲۰۱۸-۲۰۱۹ و پویایی انتقال آن در انسان
شیوع اپویِن (Epuyén) در آرژانتین با ۳۴ مورد ابتلا، بزرگترین رویداد مستند از انتقال انسان به انسان هانتاویروس است. در این شیوع، انتقال عمدتا توسط «ابرناقلین» (super-spreaders) در گردهمایی های اجتماعی رخ داد. مداخلات بهداشت عمومی (قرنطینه و ایزولاسیون) عدد باروری پایه (R₀) را از حدود ۲.۱۲ به ۰.۹۶ کاهش داد و در نتیجه شیوع به طور موثر خاتمه یافت.
مقاله:
“Super-Spreaders” and Person-to-Person Transmission of Andes Virus in Argentina.
Published December 2, 2020
N Engl J Med 2020;383:2230-2241
DOI: 10.1056/NEJMoa2009040
[لینک مستقیم]
@Critical_Inquiry2026
Although many hantavirus species have been identified worldwide, only a limited number are known to cause human disease. [لینک]
بسیاری از گونه های هانتاویروس در جهان شناسایی شده اند منتها صرفا تعداد محدودی از آنها در انسان بیماری ایجاد میکنند.
>>> به ستون Disease در جدول نگاه کنید: بیشتر موارد NR هستند ( بیماری ثبت نشده ).
نکات مهم از WHO :
Hantavirus infections are associated with a case fatality rate of <1–15% in Asia and Europe and up to 50% in the Americas. [لینک]
نرخ مرگ هانتاویروس در آسیا و اروپا کمتر از ۱ تا ۱۵ درصد است ، در حالی که در قاره آمریکا تا ۵۰٪ هم میرسد. شایعه ۴۰٪ مرگ که در فضای مجازی پیچیده بود مربوط به نوع آمریکایی (HCPS) است و نه انواع اروپایی یا آسیایی که در کشور ما مطرح هستند
Worldwide, it is estimated that from 10 000 to over 100 000 infections occur each year. [لینک]
تخمین زده میشود سالانه بین ۱۰ تا ۱۰۰ هزار عفونت هانتاویروس در جهان رخ دهد. شیوع فعلی در یک کشتی تفریحی یک رویداد محدود بوده .
To date, human‑to‑human transmission has been documented only for Andes virus in the Americas and remains uncommon. When it occurs, transmission between people has been associated with close and prolonged contact. [لینک]
تا امروز ، انتقال انسان به انسان فقط برای ویروس آندس در آمریکای جنوبی مستند شده و آن هم نادر است و فقط در تماس نزدیک و طولانی رخ میدهد. لذا اخباری که میگویند هانتاویروس مثل کرونا قابلیت انتشار سریع دارد نادرست است.
Available evidence indicates that the risk of health-care associated transmission of hantavirus, including Andes virus, is very low when appropriate infection prevention and control measures are applied. [لینک]
حتی برای خطرناک ترین نوع که قابلیت انتقال انسان به انسان را دارد ، خطر انتقال در محیط درمانی بسیار پایین است ، به شرط رعایت اقدامات استاندارد ( دستکش ، ماسک ، بهداشت دست ).
پینوشت: این جمله مستقیما به افرادی پاسخ میدهد که القا می کنند بیمارستان ها کانون انتشار هستند.
@Critical_Inquiry2026
انواع سردهی Orthohantavirus بر اساس میزبان ، پراکندگی جغرافیایی و بیماری زایی
گونهی شاخص با ( a ) مشخص شده
اختصار ها : HFRS (تب خونریزی دهنده با سندرم کلیوی) ، HCPS (سندرم قلبی‑ریوی هانتاویروس) ، NR (بیماری ثبت نشده).
در سال ۲۰۱۶، راستهی Bunyavirales تاسیس ، سردهی پیشین Hantavirus به خانوادهی Hantaviridae ارتقا و معیارهای مرزبندی گونه ها به روزرسانی شد. بر این اساس ، خانواده به ۴ زیرخانواده ، ۷ سرده و ۴۷ گونه تقسیم گردید. هانتاویروس های بیماری زای انسانی منحصرا در زیرخانوادهی Mammantavirinae و سردهی Orthohantavirus قرار میگیرند.
@Critical_Inquiry2026
فارستپلات استخراج شده از متاآنالیز Menon و همکاران که نرخ پاسخ درمانی ، response و عوارض جانبی را در RCT های سیلوسایبین برای MDD نشان میدهد. در پنل A پاسخ درمانی روز هفتم بین گروه psychedelic-assisted therapy و کنترل مقایسه شده است.
مقاله :
Randomized Controlled Trials of Psilocybin‐Assisted Therapy in the Treatment of Major Depressive Disorder: Systematic Review and Meta‐Analysis.
https://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1111/acps.13778
>>> [ متاآنالیز ۴ RCT ( مجموعا ۳۷۳ بیمار ) که نشان میدهد بیماران دریافت کننده سیلوسایبین حدود سه برابر بیشتر احتمال داشته به response و remission در حدود یک هفته دست یابند ؛ بدون ناهمگونی قابل توجه در پیامدهای اثربخشی ]
@Critical_Inquiry2026
http://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1111/pcn.70042/full
همچنین مقاله Psilocybin for Psychiatric Disorders: History, Clinical Trials, Neuroimaging, and Regulations که توسط مجله روانپزشکی و علوم اعصاب بالینی منتشر شده یک بررسی جامع اخیر است که شامل چشم انداز کامل است : تاریخچه ، شواهد کارآزمایی بالینی ، یافته های تصویربرداری عصبی ( MRI ، EEG ، PET ) و چارچوب نظارتی بین المللی در حال تحول.
@Critical_Inquiry2026
مقاله Psychedelics and Psychedelic-Assisted Psychotherapy ، یک بررسی ضروری منتشر شده توسط APA که شامل فارماکولوژی سیلوسایبین ( آگونیسم جزئی HT2A-5 ) ، تاریخچه از آزمایش های دهه ۱۹۶۰ در مارش چپل و زندان کنکورد تا رنسانس تحقیقاتی مدرن و خلاصه ای کامل از شواهد بالینی درمورد افسردگی ، اضطراب، اختلال وسواس فکری عملی و اختلالات مصرف مواد است. مسلما این بهترین نقطه شروع برای یک پزشک تازه وارد به این حوزه یا حتی دوستان علاقه مند به این موضوع است.
https://doi.org/10.1176/appi.ajp.2019.19010035
@Critical_Inquiry2026
این نمودار سیر صعودی قابل توجه ارجاعات جعلی در مقالات پابمد را فقط در سه سال نشان میدهد : از ۴ مورد در هر ۱۰ هزار مقاله در ژانویه ۲۰۲۳ به ۵۷ مورد در ژانویه ۲۰۲۶
تحلیل منتشر شده در لنست ۲۰۲۶ نشان میدهد که از هر ۲۷۷ مقاله نمایه شده در پابمد در سال ۲۰۲۶ ، یک مقاله حاوی ارجاعات ساختگی است و مقالات مروری با ۵۷ درصد میزان جعل بیشتر از سایر انواع مقاله ، شیوع بالاتری داشته و آسیب پذیرتر هستند.
به عنوان یک خواننده یا تولید کننده علم وظیفه شما این است که هیچ مقاله ای را صرفا به خاطر حضور در پایگاه های معتبر نپذیرید. ارجاعات جعلی با ابزارهای هوش مصنوعی ساخته میشوند و ظاهری فریبنده دارند.
شما باید تک تک ارجاعات یک مقاله را راستی آزمایی کنید، خصوصا اگر قصد استفاده از آن در مرور سیستماتیک ، گایدلاین بالینی یا تصمیم درمانی دارید. یک مرور سیستماتیک که بر پایه ارجاعات جعلی بنا شده باشد ، نه تنها فاقد اعتبار علمی است، بلکه میتواند به تصمیم گیری های نادرست بالینی منجر شود و ایمنی بیماران را به خطر اندازد.
پیش از پذیرش هر ادعایی، منبع را مستقیما پیدا کنید ، بخوانید و تطابق محتوا با ارجاع را بررسی کنید.
در شرایط فعلی، اتکا صرف به نمایه شدن در پایگاه های معتبر کافی نیست و راستی آزمایی مستقیم منابع ضروری است. تنها ابزار شما بررسی دقیق ، نظاممند و نقادانه است.
@Critical_Inquiry2026
