es
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

Ir al canal en Telegram

'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلی‌لیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
492
Suscriptores
-724 horas
+187 días
+8630 días
Archivo de publicaciones
من خیلی عادت دارم بیام اینجا حرف لحظه ای بزنم الان که ساعت دوی صبح میام حرف لحظه ای می‌زنم درجا ده نفر می‌بینن هم عجیبه

راضی شدنم هم دست خودمه نمی‌دونم چرا دست نمی‌جنبونم.

چقدر از زندگیم ناراضی ام

دقیقا بعد از اینکه گفتم چطور می‌شه ماه تولد رو به خصوصیات اخلاقی ربط بدی آخه، اینو دیدم و چقدر حرف‌های خوبی می‌زنن این خانم.💘

Repost from Recherché
زمانی میتونی بگی حرف دیگران برات مهم نیست که این “دیگران” شامل آدم‌هایی که دوستشون داری و برات مهم هستند هم بشه. منظور در رابطه با نحوه‌ی برخورد با اون آدم‌ها در رابطه نیست. (که مثلاً طرف مقابل بهت بگه حرفت من رو ناراحت کرد و تو به‌جای عذرخواهی بگی نظرت برات مهم نیست.) منظور در طرز فکر اونها درباره‌ی طوری هست که تو باید باشی و طوری که در واقعیت دوست داری باشی/هستی. نیازی نیست تصویری که دیگران از تو در ذهنشون می‌سازند واقعیت تو بشه. حتی اگر اون دیگری، عزیزت باشه. اگر واقعاً تو براشون عزیز و مهم هستی، همون‌طور که هستی قبولت خواهند داشت نه اون‌طوری که دلشون می‌خواست تو باشی. و این یک قابلیتی هست که بسیار سخت بدست میاد چون انسان‌ها بنده‌ی تماشای خودشون از دید دیگرانند. برای همین یکی از متود بسیار ساده‌ی خام کردن طرف مقابل، حرف زدن و تعریف کردن ازش هست. آدم‌ها ساعتها سکوت می‌کنند و به توضیحاتت از خودشون گوش می‌کنند و اون‌هایی که یک شناخت قوی از کسی که هستند ندارند، حرفهات رو درونی می‌کنند. برای همینه که برای بعضی، فالگیر و تاروت و ماه تولد و ام‌بی‌تی‌آی میتونه کاملاً توصیف کننده‌ی کاراکترشون باشه. چون خودشون رو برحسب یک سری قیدِ مشهور و طرفدار دار تعریف می‌کنند. یه مدت ماچا خوردن مد میشه. توی ایران ماچا پارتی راه میندازن. بعد تنفر ازش مد می‌شه. زیر هر پستی که یکی ماچا میخوره نوشتن «مزه‌ی علف میده.» یه مدت عکس با کتاب گذاشتن کلاس داره، یک مدت دیگه می‌شه پرفورمتیو و بازیگری. فی‌الواقع باید در یک گروه باشند تا بتونند شخصیت خودشون رو تعریف کنند چون به تنهایی شخصیتی ندارند. برای همین “خود” بودنه می‌شه یک ترند نه یک چیز واضح. جملاتی مثل: باید خودم رو پیدا کنم. باورهامو باور کنم. و… از همین دنبال کردن ترند میان. سرآخر همه‌ی اینها کپی پیست یک شخصیت جنریک، بی‌عمق و بی‌رنگ و لعابه. (شبیه به این پرامپت‌هایی که بهتون میدن بزنین در چت‌جی‌پی‌تی که شمارو برای خودتون تعریف کنه.) آدمیزاد به هر ریسمانی چنگ می‌زنه که مجبور نباشه خودش خودش رو بسازه و تعریف کنه چون وحشت‌داره از غلط تعریف شدن. تعریف “غلط” چه تعریفیه؟ تعریفی که برای مخاطبِ خاص اون شخص جذاب نباشه. اگر نتونه اون گروه خاص رو جذب کنه، زندگی براش معناش رو از دست می‌ده چون در خودش نهادینه کرده که هدف نهایی در زندگیش “خواسته شدنه”. پس برای بدست آوردن این هدف خودش رو تبدیل به یک خمیر بازی می‌کنه که هرشکلی می‌گیره تا مخاطبِ خاص رو جذب کنه. چون مخاطبِ خاص در هر مرحله از زندگیش تغییر میکنه. و این‌گونه می‌شه که جامعه‌ای شکل می‌گیره پر از آدم‌هایی که ثبات شخصیتی ندارند چون تعریفی از “خودآگاهی” ندارند.

شاید یکمی نامحبوب باشه نظرم ولی اگر بجز سرگرمی باشه واقعا خنده داره =)) من یک مهرماهی پر توقع هستم

ربط دادن ماه تولد به خصوصیات اخلاقی خنده دار نیست؟

اینو مچاله ته کیفم پیدا کردم و فهمیدم از اولین نقاشی های بافت شناسی ترم یکه و نگهش داشتم خیلی مچاله‌ست ولی پر خاطره‌ستت :))
اینو مچاله ته کیفم پیدا کردم و فهمیدم از اولین نقاشی های بافت شناسی ترم یکه و نگهش داشتم خیلی مچاله‌ست ولی پر خاطره‌ستت :))

و بعد چیشد اینو در ۱۸ سالگی جایزه گرفتم برای خودم؟
و بعد چیشد اینو در ۱۸ سالگی جایزه گرفتم برای خودم؟

به نظرتون چرا در ۱۴ سالگی همچین کتاب هایی می‌خوندم؟ :))
به نظرتون چرا در ۱۴ سالگی همچین کتاب هایی می‌خوندم؟ :))

بچه‌ها، یک نفر پرسیده که کسی هست ارشد روانشناسی داده باشه درحالی که علوم پزشکی بوده؟ اگر کسی هست بهم دایرکت می‌گید لطفا؟

سرمایه های زندگیم:*))
سرمایه های زندگیم:*))

Mensaje de voz00:18

https://t.me/maryamherrself/2190 خیلی سختش کردی دختر😭😂

بیاید خاطره شب قبل کنکورم رو براتون تعریف کنم :)) اول اینکه اون شب برای ما مهمون اومد یعنی از این غیرمنتظره تر نبود دیگه :)) بعد من واقعا می‌خواستم خودم و مهمون رو بزنم چون عالم و آدم می‌دونستن من کنکور دارم بعد تصمیم گرفتم کلا اهمیتی ندم به حضورش و کار خودمو بکنم مشاورم شبش یه جلسه ای گذاشته بود که باهامون صحبت کنه خودمم تا حدودای ساعت ۶ دیگه هرکاری حس کردم از دستم برمیاد انجام دادم فکرکنم جلسه مشاورم ساعت ۹ یا ۱۰ شب بود من این جلسه رو که شرکت کردم، از یه جا به بعدش رو دیگه نتونستم گوش بدم اومدم بیرون، به مشاورم گفتم من نمی‌تونم حالم خرابه :)) و بعدم کلا گوشیو گذاشتم کنار بابام گفت بیا بریم یه هوایی بخوریم یه قدمی بزنیم رفتیم، پامو گذاشتم توی آسانسور دیگه گریه‌م گرفت و بلند بلند داشتم گریه می‌کردم بابام بنده خدا نمی‌دونست چیکار کنه بغلم کرده بود و سعی داشت راه بریم :)) همینجوری رفتیم و من بی توجه به زمان و مکان گریه کردم رفتیم رسیدیم به یجایی که همیشه وقتی حال داغونی داشتم می‌رفتم می‌نشستم اونجا، زل می‌زدم به منظره‌ی رو به روم که یه تصویر قشنگی از تهران و چراغ هاش بود، و کلی حرف زدم که وای اگه نشه چی اگه فلان طور بشه چی اگر زحمتام هیچ بشه چی؟ بابامم فقط گوش داد بعدش رفتیم ادامه‌ی قدم زدن و بابام نجات بخش ترین جمله‌ی دنیارو (برای من) اونجا بهم گفت؛ بهم گفت که مریم من دیدم تو چقدر تلاش کردی، تا جایی که دستت بود رو انجام دادی، اگر شد که خوبه، نشد هم فدای سرمون و شنیدن این از بابای من یعنی من واقعا زحمت کشیده بودم و دیده هم شده بودم. خلاصه اونجا من دیگه کمی آروم گرفتم و دیدم خب راست می‌گه بقیه چیزها دیگه دست من نیست برگشتیم خونه و مشاورم حالمو پرسیده بود و منم گفتم بهتر شدم شام خوردیم و وارد پروسه‌ی عجیب ترین خواب دنیا شدیم از ساعتای ۱۱،۱۲ رفتم بخوابم، یهو نصف شب پامی‌شدم حس می‌کردم فلان آزمایش فیزیک یادم رفته :)) بدو بدو می‌رفتم چک کنم ببینم این چی بود، در حین این چک کردنام سوسک هم دیدم و کل خانواده رو بیدار کردم. به هر روی، ساعت ۵ صبح دیگه بیدار شدم یکی از آرزوهام این بود صبح کنکورم هوا ابری باشه و اگر ابری باشه یه نشونه‌ست برای من که کنکور خوبی خواهم داشت :)) چون عاشق هوای ابری ام و حالم خوب می‌شه و دیدم بله! هوا ابریه صبحونه خوردیم و مامانم هی باهام حرف انگیزشی می‌زد بابام طی یک حرکت عجیب گفت مریم ممکنه به ترافیک بخوریم بیا با موتور بریم خیالت راحت باشه :)) با موتور رفتیم و صبح خنک و باد و اینها خوابمو کامل پروند رسیدیم به حوزه که دانشگاه امیرکبیر بود قبلش کلی از بچه های کلاسمون و بچه های مدرسه قبلی رو دیدم گفته بودن بهتره قبل آزمون با کسی حرف نزنین که استرس نگیرین، ولی من با کلی از بچه ها حرف زدم کلی گفتیم و خندیدیم و این هم واقعا برای من به شخصه کمک کننده بود چون با حال خوبی رفتم سرجلسه جلسه هیچ فرقی با آزمونای قبلی ای که در زندگیم داده بودم نداشت و بچه های آشنا هم بودن، انگار مثلا با دوستام اومدیم قلمچی بدیم :)) هیچی دیگه، آزمونو دادم و باورم نمی‌شد بالاخره تموم شده. *ادامه اش رو بعدها تعریف می‌کنم* یک پیشنهادم برای کاهش استرس به شما اینه که بشینید از صبح تا ظهرتون رو تصور کنید. اینکه صبح پامی‌شید این صبحونه رو می‌خورید بعد می‌رید و .. اینا همه رو. ذهنتونو آروم می‌کنه. در نهایت هم هیچ فرقی نداره، افکار بد خیلی طبیعیه که در ذهنتون بیاد. اشکالی هم نداره، ولی بدونید که هرچی از دستتون برمیومده انجام دادید و از اینجا به بعدش واقعا دست شما نیست، پس ریلکس باشید، کار جدیدی نکنید و موفق باااشید.💗

یک جایی در زندگیم وقتی اوج یک سری احساسات رو تجربه کردم، به شعر علاقمند شدم و به نظرم اومد که شعر خیلی بهتر از نثر توصیف می‌کنه. مثلا این بیت رو ببینید که احتمالا حال و هوای خیلی هامون باشه: در کنج قفس می‌کُشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم؟ 'ابتهاج

اینستا باعث می‌شه ساعت دوی صبح بخوام آیس کافی با خرما که مزه‌ی کارامل می‌ده درست کنم

یعنی خدا یچیزی می‌دونست من پسر نشدم🤲

ای کاش دخترای مورد علاقم می‌دونستن چقدر خوشحال می‌شم منو بذارن کلوز. امشب یکی خوشحالم کرد ذوققق کردما اصن چشمام درخشید :)))

می‌دونید قسمتی که توی فروشگاه منو هیجان زده می‌کنه کجاست؟ قسمت دمنوش ها :)) الان دمنوش بابونه پیدا کردم خیلی خرسندم مادربزرگ مریم🤍