ch
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

前往频道在 Telegram

'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلی‌لیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.

显示更多
未指定国家未指定类别
491
订阅者
-424 小时
+217 天
+9630 天
帖子存档
به نظرتون چرا در ۱۴ سالگی همچین کتاب هایی می‌خوندم؟ :))
به نظرتون چرا در ۱۴ سالگی همچین کتاب هایی می‌خوندم؟ :))

بچه‌ها، یک نفر پرسیده که کسی هست ارشد روانشناسی داده باشه درحالی که علوم پزشکی بوده؟ اگر کسی هست بهم دایرکت می‌گید لطفا؟

سرمایه های زندگیم:*))
سرمایه های زندگیم:*))

语音消息00:18

https://t.me/maryamherrself/2190 خیلی سختش کردی دختر😭😂

بیاید خاطره شب قبل کنکورم رو براتون تعریف کنم :)) اول اینکه اون شب برای ما مهمون اومد یعنی از این غیرمنتظره تر نبود دیگه :)) بعد من واقعا می‌خواستم خودم و مهمون رو بزنم چون عالم و آدم می‌دونستن من کنکور دارم بعد تصمیم گرفتم کلا اهمیتی ندم به حضورش و کار خودمو بکنم مشاورم شبش یه جلسه ای گذاشته بود که باهامون صحبت کنه خودمم تا حدودای ساعت ۶ دیگه هرکاری حس کردم از دستم برمیاد انجام دادم فکرکنم جلسه مشاورم ساعت ۹ یا ۱۰ شب بود من این جلسه رو که شرکت کردم، از یه جا به بعدش رو دیگه نتونستم گوش بدم اومدم بیرون، به مشاورم گفتم من نمی‌تونم حالم خرابه :)) و بعدم کلا گوشیو گذاشتم کنار بابام گفت بیا بریم یه هوایی بخوریم یه قدمی بزنیم رفتیم، پامو گذاشتم توی آسانسور دیگه گریه‌م گرفت و بلند بلند داشتم گریه می‌کردم بابام بنده خدا نمی‌دونست چیکار کنه بغلم کرده بود و سعی داشت راه بریم :)) همینجوری رفتیم و من بی توجه به زمان و مکان گریه کردم رفتیم رسیدیم به یجایی که همیشه وقتی حال داغونی داشتم می‌رفتم می‌نشستم اونجا، زل می‌زدم به منظره‌ی رو به روم که یه تصویر قشنگی از تهران و چراغ هاش بود، و کلی حرف زدم که وای اگه نشه چی اگه فلان طور بشه چی اگر زحمتام هیچ بشه چی؟ بابامم فقط گوش داد بعدش رفتیم ادامه‌ی قدم زدن و بابام نجات بخش ترین جمله‌ی دنیارو (برای من) اونجا بهم گفت؛ بهم گفت که مریم من دیدم تو چقدر تلاش کردی، تا جایی که دستت بود رو انجام دادی، اگر شد که خوبه، نشد هم فدای سرمون و شنیدن این از بابای من یعنی من واقعا زحمت کشیده بودم و دیده هم شده بودم. خلاصه اونجا من دیگه کمی آروم گرفتم و دیدم خب راست می‌گه بقیه چیزها دیگه دست من نیست برگشتیم خونه و مشاورم حالمو پرسیده بود و منم گفتم بهتر شدم شام خوردیم و وارد پروسه‌ی عجیب ترین خواب دنیا شدیم از ساعتای ۱۱،۱۲ رفتم بخوابم، یهو نصف شب پامی‌شدم حس می‌کردم فلان آزمایش فیزیک یادم رفته :)) بدو بدو می‌رفتم چک کنم ببینم این چی بود، در حین این چک کردنام سوسک هم دیدم و کل خانواده رو بیدار کردم. به هر روی، ساعت ۵ صبح دیگه بیدار شدم یکی از آرزوهام این بود صبح کنکورم هوا ابری باشه و اگر ابری باشه یه نشونه‌ست برای من که کنکور خوبی خواهم داشت :)) چون عاشق هوای ابری ام و حالم خوب می‌شه و دیدم بله! هوا ابریه صبحونه خوردیم و مامانم هی باهام حرف انگیزشی می‌زد بابام طی یک حرکت عجیب گفت مریم ممکنه به ترافیک بخوریم بیا با موتور بریم خیالت راحت باشه :)) با موتور رفتیم و صبح خنک و باد و اینها خوابمو کامل پروند رسیدیم به حوزه که دانشگاه امیرکبیر بود قبلش کلی از بچه های کلاسمون و بچه های مدرسه قبلی رو دیدم گفته بودن بهتره قبل آزمون با کسی حرف نزنین که استرس نگیرین، ولی من با کلی از بچه ها حرف زدم کلی گفتیم و خندیدیم و این هم واقعا برای من به شخصه کمک کننده بود چون با حال خوبی رفتم سرجلسه جلسه هیچ فرقی با آزمونای قبلی ای که در زندگیم داده بودم نداشت و بچه های آشنا هم بودن، انگار مثلا با دوستام اومدیم قلمچی بدیم :)) هیچی دیگه، آزمونو دادم و باورم نمی‌شد بالاخره تموم شده. *ادامه اش رو بعدها تعریف می‌کنم* یک پیشنهادم برای کاهش استرس به شما اینه که بشینید از صبح تا ظهرتون رو تصور کنید. اینکه صبح پامی‌شید این صبحونه رو می‌خورید بعد می‌رید و .. اینا همه رو. ذهنتونو آروم می‌کنه. در نهایت هم هیچ فرقی نداره، افکار بد خیلی طبیعیه که در ذهنتون بیاد. اشکالی هم نداره، ولی بدونید که هرچی از دستتون برمیومده انجام دادید و از اینجا به بعدش واقعا دست شما نیست، پس ریلکس باشید، کار جدیدی نکنید و موفق باااشید.💗

یک جایی در زندگیم وقتی اوج یک سری احساسات رو تجربه کردم، به شعر علاقمند شدم و به نظرم اومد که شعر خیلی بهتر از نثر توصیف می‌کنه. مثلا این بیت رو ببینید که احتمالا حال و هوای خیلی هامون باشه: در کنج قفس می‌کُشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم؟ 'ابتهاج

اینستا باعث می‌شه ساعت دوی صبح بخوام آیس کافی با خرما که مزه‌ی کارامل می‌ده درست کنم

یعنی خدا یچیزی می‌دونست من پسر نشدم🤲

ای کاش دخترای مورد علاقم می‌دونستن چقدر خوشحال می‌شم منو بذارن کلوز. امشب یکی خوشحالم کرد ذوققق کردما اصن چشمام درخشید :)))

می‌دونید قسمتی که توی فروشگاه منو هیجان زده می‌کنه کجاست؟ قسمت دمنوش ها :)) الان دمنوش بابونه پیدا کردم خیلی خرسندم مادربزرگ مریم🤍

photo content

Repost from Dr Omid Pirhaji
دکتر مهرداد اسماعیل وندی.. رتبه ۶۸ آزمون دستیاری ۱۴۰۵ 💪✌️❤️ https://t.me/drpirhaji
دکتر مهرداد اسماعیل وندی.. رتبه ۶۸ آزمون دستیاری ۱۴۰۵ 💪✌️❤️ https://t.me/drpirhaji

1.95 KB

این ورزشی بود که هم خیلی دوستش داشتم هم ۱۰ سال زندگیم رو باهاش گذروندم اما اینو هم بخاطر کنکور ول کردم. تقریبا همه چیز رو بخاطرش ول کردم :(

دوران اوجم :)))

视频消息00:04