•𝑻𝒊𝒔𝒈𝒖𝒊𝒔𝒆•
Ir al canal en Telegram
“از دلِ آتش تا آبیِ سکوت” @Bluetpbot : 🕊️ارتباط با پَریلا گپ اتاقِ آبی🫂 : @Familyblueroom
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
656
Suscriptores
Sin datos24 horas
-107 días
-5130 días
Archivo de publicaciones
656
تو اولین پناهی نبودی که پرتگاه شدی
اما
تنها پناهی بودی که من امید داشتم همیشه بمونی
“پَریلا”
656
Repost from 𝘈𝘯𝘦𝘮𝘰𝘪𝘢
- الان که دارم توی باتلاق تنهاییام میسوزم کجایی؟ الان که از درد خواب از چشمام میپره کجایی؟ الان که همه ناامیدم کردن کجایی؟ الان که دارم تو ارزوهایی که هیچ وقت بهشون نمیرسم میسوزم کجایی؟ الان که به یه آغوش امن نیاز دارم کجایی؟ الان که بهت با تمام وجودم نیاز دارم کجایی؟! کی میخوای بیای وقتی که روحم مرد و فقد ازم یه جسم باقی موند؟بیای که جسممو درمان کنی درصورتی که زمانی که روحم بهت نیاز داشت نبودی؟نه نه تهیونگ من خیلی وقته یاد گرفتم بدون تو بمیرم ولی صدایی ازم درنیاد پس لطفاً برگرد همون جایی که بخواطرش منو کشتی
656
مگه بغلت نکردم و نگفتم که فرمانده ایراد نداره بشکنی!
موقعی که من شکستم کجا بودی؟
“پَریلا”
656
سلام به خانواده ی آبی✨
من قراره فعلا توی چنل کنار نویسندمون باشم و توی بعضی از کارها کمکش کنم. من ادمین یا نویسنده جدید نیستم.
همونطور که میدونین، دستش آسیب دیده و تایپ کردن براش سخته برای همین فعلا نمیتونه مثل قبل داستان بنویسه و ادامهاش بده اما این به معنی توقف داستان نیست و به زودی حالش خوب میشه.
متنهایی که از قبل آماده کرده رو خودش براتون میذاره ولی اگه قراره چیزی نوشته بشه یا کاری باشه که نیاز به تایپ کردن داره من انجامش میدم تا حداقل توی این مدت فشار کمتری به دستش بیاد.
فعلا برای ادامهی داستان باید یکم صبور باشیم🫠
ممنونم که درکش میکنین و مثل همیشه همراهش هستین. امیدوارم خیلی زود حالش بهتر بشه و دوباره با کلی ایدهی جدید برگرده پیشتون. 🕊️
656
غنچه ها
کسی تا حالا تاندون دستش کشیده شده و اطلاعاتی داره باید براش چکار کرد؟
https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iediiccfjb
656
Repost from اسلحه
هر روز بیشتر و بیشتر در خود فرو میرفت. صداهایی که در سر داشت مانند بنبستی دو طرفه بود که نه میتوانست خلاص شود نه راه فراری برای آنها وجود داشت، درونش آشفته تر از قبل میشد و صدای تکههای قلبش ملودی دلخراشی پخش میکرد میتوانست هر دلی را آغشته به خون کند، چشمانش اشکهای خونیاش را روی گونههایش به جا میگذاشت و با صدایی گرفته و پرسوز برای تنهاییش میخواند... او در انتظارش بود در انتظار همان کسی که مرهم این درد ها بود کسی که هم ترمیم دهنده زخمهایش بود و هم بند بندِ وجودش را به آتش میکشید و تا میتوانست زخمهایش را به خون میانداخت او و انتظار هر روز و هر شب در کنار یکدیگر بودند و برای یکدیگر میگریستند؛ اما او اکنون دیگر هیچ احساسی ندارد اشکانش را برای کسی که هیچگاه متعلق به او نبود بر سر خود و زندگی اش باریده بود و تبدیل به تکهای سنگ گوشهی خیابان شده بود، شاید راست میگفتند انتظار آدمها را عوض میکند.
