es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

Ir al canal en Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 743
Suscriptores
-624 horas
-347 días
-15430 días
Archivo de publicaciones
ما معمولاً فکر می‌کنیم «ریسک» یعنی کاری را انجام بدهیم که ممکن است نتیجه‌اش را از دست بدهیم؛ رابطه‌ای را شروع کنیم، حرفی را بزنیم، شغلی را تغییر بدهیم یا تصمیمی بگیریم که آینده‌اش معلوم نیست. اما یک نوع ریسکِ عمیق‌تر هم وجود دارد: ریسکِ خودت بودن. اینکه دیگران تو را همان‌طور که هستی ببینند؛ با خواسته‌هایت، با ترس‌هایت، با آسیب‌پذیری‌هایت، با تفاوت‌هایت و حتی با بخش‌هایی از وجودت که سال‌ها تلاش کرده‌ای پنهانشان کنی. خیلی از ما از کودکی یاد گرفته‌ایم برای پذیرفته‌شدن، خودمان را تنظیم کنیم. یاد گرفته‌ایم بفهمیم دیگران از ما چه می‌خواهند، چه چیزی آن‌ها را خوشحال می‌کند، چه چیزی عصبانی‌شان می‌کند، و چه نسخه‌ای از «ما» بیشتر دوست‌داشتنی است. و کم‌کم ممکن است آن‌قدر در نقش‌های مختلف زندگی کنیم که دیگر تشخیص ندهیم: من واقعاً چه می‌خواهم؟ چه احساسی دارم؟ چه چیزی برای من درست است؟ اینجاست که «امنیت» می‌تواند معنای عجیبی پیدا کند. گاهی برای اینکه طرد نشویم، سکوت می‌کنیم. برای اینکه قضاوت نشویم، خودمان را سانسور می‌کنیم. برای اینکه رابطه را از دست ندهیم، از نیازهایمان می‌گذریم. برای اینکه تصویر خوبی از ما باقی بماند، بخش‌هایی از خودمان را پنهان می‌کنیم. و بعد ممکن است ظاهراً امن بمانیم، اما در درون، از خودمان دور شویم. خودِ واقعی بودن همیشه به معنای بی‌محابا رفتار کردن یا نادیده گرفتن دیگران نیست. اتفاقاً خودشناسی یعنی بتوانی بین این دو تفاوت بگذاری: «من خودم هستم» و «هر کاری دلم خواست انجام می‌دهم.» بلوغ روانی یعنی بتوانی خودت باشی، بدون اینکه برای اثبات خودت به دیگری آسیب بزنی؛ مرز داشته باشی، بدون اینکه دیوار بکشی؛ آسیب‌پذیر باشی، بدون اینکه خودت را بی‌دفاع رها کنی؛ و انتخاب کنی، حتی وقتی مطمئن نیستی که همه انتخابت را تأیید خواهند کرد. شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌های زندگی این نباشد که: «چطور کاری کنم که هیچ‌وقت آسیب نبینم؟» بلکه این باشد: «برای زندگی‌کردنِ زندگی‌ای که واقعاً متعلق به من است، حاضرم چه میزان از ریسک را بپذیرم؟» چون گاهی دو انتخاب پیش روی ماست: ریسکِ اینکه خودمان باشیم و شاید کسی ما را نپذیرد؛ یا ریسکِ اینکه خودمان نباشیم و کم‌کم خودمان را از دست بدهیم. و دومی، گاهی بسیار پرهزینه‌تر است. تو کدام ریسک را حاضری بپذیری؟ لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شکنندگی ما نباید مایه‌ی خجالت باشد. انسان می‌تواند قوی باشد و همچنان به کمک هم نیاز داشته باشد، ممکن است در برخی از زمینه‌های زندگی قدرتمند و در برخی دیگر درمانده و سردرگم باشد. ما نمی‌توانیم از پس همه‌ی کارهایی برآییم که فکر می‌کنیم می‌توانیم انجام دهیم. #گبور_مته @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : وقتی کودکت عصبانی، ناراحت یا ترسیده است، همیشه لازم نیست فوراً احساسش را از بین ببری. گاهی مهم‌تر از حل کردن مسئله، این است که به او کمک کنی احساسش را بشناسد و تحمل کند. «می‌فهمم عصبانی هستی» با «حق داری هر کاری می‌خواهی بکنی» فرق دارد. می‌توانی احساس کودک را بپذیری، بدون اینکه هر رفتاری را تأیید کنی. این‌طوری کودک یاد می‌گیرد احساساتش خطرناک نیستند و می‌تواند آنها را مدیریت کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

کودک بیشتر از آنکه به والدِ همیشه آرام و بی‌نقص نیاز داشته باشد، به والدی نیاز دارد که بتواند بعد از خطا دوباره به رابطه برگردد. ممکن است عصبانی شوی، صدایت بالا برود یا لحظه‌ای نتوانی آن مادری باشی که دوست داشتی باشی. آنچه اهمیت دارد این است که کودک تجربه کند رابطه بعد از تعارض قابل ترمیم است. وقتی بعداً برمی‌گردی و می‌گویی «مامان عصبانی شد، اما تقصیر تو نبود و هنوز دوستت دارم»، در واقع داری یکی از مهم‌ترین درس‌های زندگی را به او یاد می‌دهی: تعارض پایان رابطه نیست؛ رابطه سالم توانایی ترمیم دارد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی چیزی که ما به آن می‌گوییم «مشکل من این است که زیادی فکر می‌کنم»، «نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم»، «همیشه باید حواسم به همه‌چیز باشد»، «نمی‌توانم نه بگویم»، «خیلی زود خسته می‌شوم»، یا حتی «دیگر هیچ احساسی ندارم»... ممکن است فقط یک ویژگی شخصیتی نباشد. گاهی این‌ها ردپای تجربه‌هایی هستند که ذهن و بدن ما در گذشته برای زنده ماندن از آن‌ها عبور کرده‌اند. تروما فقط چیزی نیست که در گذشته اتفاق افتاده؛ گاهی چیزی است که هنوز در سیستم عصبی ما ادامه پیدا می‌کند. وقتی تجربه‌ای برای ما بیش از ظرفیت روانی‌مان سنگین بوده، ذهن و بدن ممکن است یاد بگیرند که همیشه آماده‌ی خطر باشند؛ زیاد فکر کنند تا بتوانند اتفاق بعدی را پیش‌بینی کنند، مدام رفتار دیگران را بررسی کنند، برای ناراحت نکردن دیگران خودشان را نادیده بگیرند، از تعارض فرار کنند، احساساتشان را خاموش کنند، یا به الگوهایی بچسبند که زمانی به آن‌ها کمک کرده‌اند احساس امنیت بیشتری داشته باشند. به همین دلیل ممکن است امروز، حتی وقتی دیگر در همان موقعیت گذشته نیستیم، هنوز با همان منطق زندگی کنیم: «مراقب باش.» «نه نگو.» «اعتماد نکن.» «زیادی احساس نکن.» «همیشه آماده‌ی بدترین اتفاق باش.» این همان جایی است که مفهوم «زندگی در حالت بقا» معنا پیدا می‌کند. اما یک نکته‌ی مهم وجود دارد: آنچه زمانی برای بقا به ما کمک کرده، لزوماً برای زندگی امروز ما مناسب نیست. ممکن است زمانی راضی نگه داشتن همه، امن‌تر از مخالفت کردن بوده باشد؛ اما امروز باعث شود مرزهای خودمان را از دست بدهیم. ممکن است زمانی بی‌حس کردن احساسات، تنها راه تحمل درد بوده باشد؛ اما امروز مانع تجربه‌ی صمیمیت و شادی شود. ممکن است زمانی هوشیاری مفرط، ما را از خطر حفظ کرده باشد؛ اما امروز اجازه ندهد حتی در یک رابطه‌ی امن، واقعاً آرام بگیریم. ترمیم یعنی همین‌جا را ببینیم. نه برای اینکه خودمان را سرزنش کنیم، بلکه برای اینکه بفهمیم: «من چرا این‌گونه شده‌ام؟ ذهن و بدن من چه چیزی را یاد گرفته‌اند؟ این رفتار زمانی قرار بوده از چه چیزی محافظت کند؟ و آیا هنوز به آن نیاز دارم؟» شفا به معنای تبدیل شدن به آدمی نیست که انگار هیچ اتفاقی برایش نیفتاده. قرار نیست گذشته را پاک کنیم یا نسخه‌ی قبلی خودمان را از بین ببریم. شفا بیشتر شبیه این است که کم‌کم به مغز و بدنمان تجربه‌های تازه‌ای از امنیت بدهیم. یاد بگیریم احساساتمان را تنظیم کنیم، نه اینکه از آن‌ها فرار کنیم. مرز بگذاریم، بدون اینکه دائماً گرفتار عذاب وجدان شویم. به خودمان با مهربانی نگاه کنیم. رابطه‌هایی را تجربه کنیم که در آن‌ها لازم نیست برای دوست داشته شدن، خودمان را حذف کنیم. و کم‌کم بفهمیم که زندگی فقط مراقبت از خطر نیست؛ جایی برای آرامش، ارتباط، لذت، انتخاب و امید هم هست. و شاید مهم‌تر از همه این باشد که بدانیم: ترمیم یک خط مستقیم نیست. یک روز احساس می‌کنی سبک‌تر شده‌ای و روز دیگری دوباره چیزی تو را به همان ترس‌ها و واکنش‌های قدیمی برمی‌گرداند. این به معنای شکست نیست. گاهی سیستم عصبی فقط دارد یاد می‌گیرد که دیگر لازم نیست همیشه در حالت بقا زندگی کند. و شاید یکی از زیباترین بخش‌های مسیر درمان همین باشد: اینکه روزی متوجه می‌شوی دیگر تمام انرژی‌ات صرف زنده ماندن نمی‌شود؛ و کم‌کم، جایی برای زندگی کردن هم پیدا می‌کنی. تو قرار نیست گذشته‌ات را انکار کنی؛ قرار است یاد بگیری گذشته، تمام آینده‌ات را تعیین نکند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

مقایسه زندگی با تروما و زندگی بدون تروما @LeilaPsychotherapist
مقایسه زندگی با تروما و زندگی بدون تروما @LeilaPsychotherapist

انسان به کندی تغییر می‌کند ... به همان کندی‌ای که بهار تبدیل به تابستان و تابستان تبدیل به پاییز و پاییز تبدیل به زمستان می‌شود هرگر کسی نمی‌فهمد در کدام لحظه بهار تبدیل به تابستان می‌شود. یک روز صبح از خواب بیدار می‌شویم و حس می‌کنیم هوا گرم است و تابستان وقتی ما در خواب بودیم فرارسیده است. #اوریانا_فالاچی @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : کنترل کردن همیشه از قدرت نمی‌آید؛ خیلی وقت‌ها از ترس می‌آید. ترس از خیانت، رها شدن، اشتباه کردن، شکست خوردن یا از دست دادن. وقتی نمی‌توانیم اضطرابِ ندانستن را تحمل کنیم، تلاش می‌کنیم آدم‌ها و اتفاقات را کنترل کنیم تا احساس امنیت کنیم. اما کنترل، امنیت واقعی نمی‌سازد؛ فقط برای مدتی اضطراب را ساکت می‌کند. آرامش عمیق‌تر از جایی شروع می‌شود که یاد می‌گیریم همه‌چیز در اختیار ما نیست. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

تروما همیشه با یک خاطره واضح و قابل تعریف زندگی نمی‌کند. گاهی خودش را در واکنش‌هایی نشان می‌دهد که برای امروز ما بیش از اندازه شدیدند؛ در ترسی که ناگهان فعال می‌شود، در نیاز افراطی به کنترل، در ناتوانی از اعتماد کردن یا در لحظه‌ای که بدون اینکه بدانیم چرا، از یک رابطه فاصله می‌گیریم. بدن و روان گاهی چیزی را به یاد دارند که ذهن آگاه ما دیگر نمی‌تواند به زبان بیاورد. به همین دلیل، درمان فقط فهمیدن گذشته نیست؛ ساختن تجربه‌ای تازه در اکنون است، جایی که روان کم‌کم یاد می‌گیرد «آنچه آن زمان اتفاق افتاد، الزاماً قرار نیست دوباره اتفاق بیفتد.» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما گاهی با خودمان طوری رفتار می‌کنیم که انگار انسان بودن یعنی همیشه درست انتخاب کردن، همیشه آرام بودن، همیشه قوی بودن و هیچ‌وقت اشتباه نکردن. اما واقعیت این است که بلوغ روانی، به معنای بی‌اشتباه شدن نیست. ما اشتباه می‌کنیم. گاهی تصمیم‌هایی می‌گیریم که بعدها از آن‌ها پشیمان می‌شویم. گاهی در رابطه‌ای حرفی می‌زنیم که نباید می‌زدیم. گاهی از ترس، خشم یا ناامنی واکنشی نشان می‌دهیم که با ارزش‌های واقعی‌مان فاصله دارد. گاهی روزهایی داریم که حالمان خوب نیست و نمی‌توانیم بهترین نسخه‌ی خودمان باشیم. و این‌ها لزوماً به این معنا نیست که «آدم بدی هستیم». یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های شرم و مسئولیت‌پذیری همین‌جاست. شرم می‌گوید: «من اشتباه کردم، پس من مشکل دارم.» اما مسئولیت‌پذیری می‌گوید: «من اشتباه کردم؛ می‌توانم ببینمش، مسئولیتش را بپذیرم و از آن چیزی یاد بگیرم.» قرار نیست اشتباهاتمان را توجیه کنیم یا به بهانه‌ی «انسان بودن» از مسئولیت رفتارهایمان فرار کنیم. اتفاقاً پذیرفتن انسان بودن یعنی بتوانیم همزمان دو حقیقت را تحمل کنیم: من ممکن است اشتباه کرده باشم، و در عین حال ارزشمند و شایسته‌ی عشق و احترام باشم. رشد واقعی از جایی شروع می‌شود که دیگر برای حفظ تصویر «آدم همیشه درست» از خودمان، اشتباهاتمان را انکار نمی‌کنیم. می‌توانیم بگوییم: «بله، اینجا اشتباه کردم.» «این واکنش من از زخم قدیمی‌ام آمد.» «این رفتارم به دیگری آسیب زد.» «متأسفم.» «می‌خواهم بفهمم چرا این‌طور رفتار کردم.» «و می‌خواهم دفعه‌ی بعد انتخاب متفاوتی داشته باشم.» کامل بودن هدف رشد نیست؛ آگاه‌تر شدن است. شاید انسان بودن دقیقاً همین باشد؛ اینکه زمین بخوریم، خودمان را ببینیم، مسئولیت برداریم، چیزی یاد بگیریم و دوباره تلاش کنیم. نه برای اینکه دیگر هرگز اشتباه نکنیم؛ بلکه برای اینکه اشتباهاتمان را به بخشی از مسیر آگاه‌تر شدنمان تبدیل کنیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

- با این همه، آیا به آن‌چه از زندگی می‌خواستی رسیدی؟ - بله، رسیدم. - و چه می‌خواستی؟ - این‌که خودم را «محبوبم» صدا کنم. این‌که حس کنم روی زمین محبوب‌ام. #سو_جانسن @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : گاهی چیزی که در رابطه‌ات بیش از اندازه آزارت می‌دهد، خودِ رفتار طرف تعامل نیست؛ معنایی است که ذهنت به آن رفتار می‌دهد. مثلاً یک جواب دیرهنگام می‌تواند برای یکی فقط یک جواب دیرهنگام باشد، اما برای دیگری معنای «دوست‌داشتنی نبودن» یا «ترک شدن» داشته باشد. این تفاوت، خیلی وقت‌ها از تجربه‌های گذشته می‌آید. پس قبل از اینکه واکنش نشان بدهی، از خودت بپرس: «این اتفاق واقعاً چه چیزی را در من فعال کرد؟» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی ما عاشقِ آدمی نیستیم که واقعاً روبه‌رویمان ایستاده؛ عاشق تصویری هستیم که از او ساخته‌ایم و امیدواریم روزی به آن تصویر تبدیل شود. بخش دردناک رابطه از جایی شروع می‌شود که تفاوت میان «آنچه هست» و «آنچه آرزو داریم باشد» را نمی‌پذیریم. بلوغ عاطفی شاید همین باشد: بتوانی دیگری را همان‌طور که هست ببینی، بدون اینکه مدام پروژه‌ای برای تغییر دادنش داشته باشی؛ و بعد تصمیم بگیری آیا می‌توانی با واقعیت او زندگی کنی یا نه. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

یکی از خسته‌کننده‌ترین تلاش‌های ذهن انسان، تلاش برای کنترل چیزهایی‌ست که اساساً در کنترل او نیستند. این‌که دیگران چه فکری درباره‌ی ما می‌کنند، چه رفتاری با ما دارند، چه اتفاقی برایمان می‌افتد، چه چیزی از دست می‌رود، آدم‌ها می‌مانند یا می‌روند، و زندگی دقیقاً مطابق برنامه‌ی ما پیش می‌رود یا نه… ما برای خیلی از این‌ها قدرت تصمیم‌گیری نداریم. اما معمولاً درست همین‌جا ذهن مضطرب وارد عمل می‌شود: «اگر بیشتر فکر کنم، شاید بتوانم جلویش را بگیرم.» «اگر همه‌چیز را پیش‌بینی کنم، دیگر غافلگیر نمی‌شوم.» «اگر رفتار دیگران را کنترل کنم، احساس امنیت خواهم کرد.» و این‌جاست که کنترل‌گری، گاهی تبدیل می‌شود به تلاشی برای ساختن امنیت. اما واقعیت این است که امنیت روانی همیشه از کنترل‌کردن جهان نمی‌آید؛ بخش مهمی از آن از این باور می‌آید که: «حتی اگر اتفاقی بیفتد که انتظارش را نداشتم، من می‌توانم با آن مواجه شوم.» این تفاوت بسیار مهمی است. قرار نیست یاد بگیریم هیچ اتفاق بدی برایمان نیفتد. قرار است به تدریج یاد بگیریم که برای مواجهه با اتفاقات، ظرفیت بیشتری در خودمان بسازیم. ممکن است کسی ما را ترک کند، اما می‌توانیم انتخاب کنیم چگونه با فقدان مواجه شویم. ممکن است کسی با ما ناعادلانه رفتار کند، اما می‌توانیم تصمیم بگیریم مرز بگذاریم، گفت‌وگو کنیم یا فاصله بگیریم. ممکن است زندگی چیزی را از ما بگیرد که برایش برنامه داشتیم، اما هنوز این امکان وجود دارد که پاسخ ما به آن اتفاق، تمام آینده‌مان را تعیین نکند. بلوغ روانی شاید همین باشد: نه اینکه دیگر هیچ‌چیز ما را به هم نریزد، بلکه اینکه بین اتفاقی که برای ما می‌افتد و پاسخی که به آن نشان می‌دهیم، کم‌کم یک فاصله ایجاد کنیم. در آن فاصله، انتخاب وجود دارد. و شاید یکی از عمیق‌ترین شکل‌های رهایی همین باشد: من نمی‌توانم همه‌چیز را کنترل کنم؛ اما می‌توانم روی خودم، انتخاب‌هایم و پاسخم به زندگی کار کنم. تو قرار نیست زندگی را کنترل کنی. قرار است یاد بگیری در دلِ زندگی، خودت را گم نکنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

تمام زندگی‌ام درحال دویدن بودم، ولی حالا تصمیم گرفته‌ام متوقفش کنم، زیرا آموخته‌ام که زندگی اینجاست. وقتی متوقف می‌شوی، خوشبختی کم‌کم ممکن می‌شود. توقف! تابلوی خیابان به تو یادآوری می‌کند دست از دویدن برداری، زیرا زندگی در اینجا و در لحظه‌ی حال است. باید این را یاد بگیری. وقتی نفس خود را بیرون می‌دهی، می‌گویی: «من خانه هستم.» من همین‌حالا خانه‌ام، نیازی نیست بدوم. #تیک_نات_هان @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : مقایسه کردن خودت با دیگران، اغلب مقایسه‌ی زندگی واقعی خودت با بخش انتخاب‌شده‌ای از زندگی دیگران است. تو شکست‌ها، ترس‌ها و شب‌های سخت خودت را می‌بینی؛ اما معمولاً ویترین زندگی دیگران را. قرار نیست مسیر تو شبیه کسی باشد که از نقطه‌ی متفاوتی شروع کرده است. گاهی به جای اینکه بپرسی «چرا من مثل او نیستم؟»، بهتر است بپرسی: «من نسبت به گذشته‌ی خودم، کجای مسیر ایستاده‌ام؟» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی جمله‌ «من به هیچ‌کس نیاز ندارم.» شبیه اعتمادبه‌نفس به نظر می‌رسد؛ اما همیشه اعتمادبه‌نفس نیست. گاهی پشت این جمله، الگویی به نام بیش‌استقلالی (Hyper-independence) قرار دارد؛ الگویی که ممکن است زمانی شکل گرفته باشد که تکیه کردن به دیگران برایمان امن نبوده است. شاید بارها کمک خواستی و کسی نبود. شاید به کسی اعتماد کردی و ناامید شدی. شاید وقتی نیازمند بودی، قضاوت شدی، نادیده گرفته شدی یا به تو فهمانده شد که «خودت باید از پسش بربیایی». و ذهن کودک، برای محافظت از خودش، ممکن است به یک نتیجه برسد: «اگر خودم همه‌چیز را مدیریت کنم، دیگر کسی نمی‌تواند ناامیدم کند.» از آنجا به بعد، قوی بودن تبدیل می‌شود به یک شیوه‌ی بقا. یاد می‌گیری همه‌چیز را خودت انجام بدهی. کمک نخواهی. دردت را پنهان کنی. وقتی خسته‌ای بگویی «خوبم». و حتی وقتی کسی می‌گوید: «روی من حساب کن.» به‌جای آرامش، احساس معذب بودن کنی. چون برای تو «نیاز داشتن» دیگر فقط یک نیاز نیست؛ ممکن است ناخودآگاه با خطر، بدهکار شدن، از دست دادن کنترل یا دوباره ناامید شدن گره خورده باشد. اما اینجا یک تفاوت مهم وجود دارد: استقلال یعنی: «من از پس خودم برمی‌آیم، اما اجازه می‌دهم دیگران هم کنارم باشند.» اما بیش‌استقلالی می‌گوید: «من نباید به کسی نیاز داشته باشم.» در استقلال، کمک گرفتن یک انتخاب است. در بیش‌استقلالی، کمک نگرفتن گاهی یک اجبار درونی است. و شاید یکی از بخش‌های مهمِ بهبود همین باشد که کم‌کم یاد بگیری: لازم نیست برای اثبات قوی بودنت، همیشه تنها بمانی. می‌توانی مستقل باشی و حمایت دریافت کنی. می‌توانی قوی باشی و گاهی خسته شوی. می‌توانی مسئول زندگی خودت باشی و باز هم به دیگری تکیه کنی. می‌توانی «نه» بگویی و در عین حال اجازه بدهی کسی مراقبتت کند. کمک خواستن، وابستگی نیست. همان‌طور که کمک گرفتن، ضعف نیست. گاهی بالغ‌ترین شکلِ قدرت این نیست که بگویی: «من به هیچ‌کس نیاز ندارم.» بلکه این است که بتوانی بگویی: «می‌توانم از خودم مراقبت کنم؛ اما لازم نیست همه‌چیز را به‌تنهایی تحمل کنم.» و شاید وقت آن رسیده باشد که از خودت بپرسی: آیا واقعاً کسی را نمی‌خواهم؟ یا یاد گرفته‌ام که خواستنِ دیگری برایم امن نیست؟ @LeilaPsychotherapist

‌ تنها یک ‌چیز می‌تواند تحقق یک رویا را غیر ممکن سازد، ترس از شکست. اگر در مسیر افسانه شخصی‌ات بمیری، بهتر از مردن همچون میلیون‌ها انسان است که حتی نمی‌دانند افسانه شخصی وجود دارد. #پائولو_کوئیلو @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : بعضی وقت‌ها در بزرگسالی، سن ما عوض شده اما یک بخش از وجودمان هنوز منتظر همان چیزی است که در کودکی دریافت نکرده. توجه، امنیت، تأیید، دیده شدن یا حتی اجازه‌ی اشتباه کردن. به همین دلیل ممکن است در بعضی رابطه‌ها واکنشی بسیار بزرگ‌تر از موقعیت واقعی نشان بدهیم. آن بخش کوچک درون ما هنوز امیدوار است این بار کسی بیاید و گذشته را جبران کند. اما بخشی از درمان، یاد گرفتن این است که امروز خودمان برای آن بخش امن‌تر باشیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist