es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

Ir al canal en Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 743
Suscriptores
-624 horas
-347 días
-15430 días
Archivo de publicaciones
همه‌ی ما یک «ظرف روانی» داریم؛ ظرفی برای تحمل فشار، استرس، تعارض، مسئولیت، نگرانی و هیجان‌های زندگی. این ظرف اندازه‌ی مشخصی دارد. اما خیلی وقت‌ها به جای اینکه حواسمان به میزان پرشدن آن باشد، فقط زمانی متوجهش می‌شویم که سرریز کرده است؛ وقتی ناگهان عصبانی می‌شویم، با یک اتفاق کوچک گریه‌مان می‌گیرد، حوصله‌ی هیچ‌کس را نداریم، ذهنمان قفل می‌کند، بی‌حس می‌شویم، یا حتی دلمان می‌خواهد از همه‌چیز و همه‌کس فاصله بگیریم. و آنجا ممکن است با خودمان بگوییم: «چرا این‌قدر بی‌طاقت شدم؟» «چرا سر یک موضوع کوچک این‌طور واکنش نشان دادم؟» «چرا قبلاً می‌توانستم تحمل کنم ولی الان نمی‌توانم؟» اما شاید مسئله این نباشد که تو ضعیف‌تر شده‌ای. شاید مدت‌هاست فنجانت پر شده و تو همچنان داری چیزی به آن اضافه می‌کنی. مسئولیت بیشتر. نگرانی بیشتر. راضی نگه داشتن دیگران. تعارض‌های حل‌نشده. کم‌خوابی. فشار کاری. مقایسه. نادیده گرفتن نیازهای خودت. و هزاران «باید» دیگری که آرام‌آرام ظرفیت روانت را مصرف می‌کنند. از طرف دیگر، بعضی چیزها فنجان را دوباره پر می‌کنند: استراحت، ارتباط امن، حرکت، غذا و خواب کافی، مرزبندی، خلوت، لذت، کمک خواستن، و تجربه‌ی اینکه لازم نیست همیشه همه‌چیز را به تنهایی مدیریت کنی. تنظیم هیجان فقط این نیست که وقتی فنجان سرریز شد، خودمان را کنترل کنیم. تنظیم هیجان یعنی زودتر متوجه شویم فنجانمان دارد پر می‌شود و قبل از رسیدن به نقطه‌ی انفجار، کمی از بارمان کم کنیم و دوباره خودمان را تغذیه کنیم. گاهی یک «نه» گفتن، یک خواب خوب، یک گفت‌وگوی امن، یک ساعت خلوت، یا حتی پذیرفتن اینکه «امروز توانش را ندارم»، می‌تواند از یک سرریز بزرگ جلوگیری کند. و مهم‌تر از همه: تو برای نیاز داشتن به مراقبت، ضعیف نیستی. هیچ انسانی قرار نیست همیشه پرتحمل، قوی و بی‌نیاز باشد. ما انسانیم؛ و حتی قوی‌ترین آدم‌ها هم گاهی نیاز دارند فنجانشان را دوباره پر کنند. حالا از خودت بپرس: این روزها چه چیزهایی فنجان من را پر می‌کنند؟ و چه چیزهایی آرام‌آرام آن را خالی می‌کنند؟ شاید همین سؤال ساده، شروع یک مراقبت جدی‌تر از خودت باشد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

فنجان احساسات @LeilaPsychotherapist
فنجان احساسات @LeilaPsychotherapist

در کتاب "والدین سمی" جمله تلخی هست که میگه: هر چه کودکی سخت تر باشد. وفاداری فرزند به خانواده گاهی بیمار گونه‌تر می‌شود. چون کودک نمی‌تواند بپذیرد "کسی که باید پناهم باشد ، به من آسيب زده" یس به جای زیر سؤال بردن والد ، خودش را زیر سؤال می برد. @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : اگر در رابطه مدام نگران از دست دادن طرف تعاملت هستی، ممکن است بیشتر از اینکه دنبال عشق باشی، دنبال اطمینان از دوست داشته شدن باشی. و اگر هر وقت کسی به تو نزدیک می‌شود، دلت می‌خواهد فاصله بگیری، شاید مسئله این نباشد که «آدم مناسبی پیدا نکرده‌ای». گاهی نزدیکی، ترس‌های قدیمی ما را بیدار می‌کند. رابطه سالم فقط پیدا کردن آدم مناسب نیست؛ یاد گرفتنِ تحمل صمیمیت هم هست. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما معمولاً رشد را با روزهای خوب اشتباه می‌گیریم. فکر می‌کنیم وقتی زندگی آرام‌تر شد، وقتی مانع‌ها کنار رفتند، وقتی دیگر مجبور نبودیم با ترس، فقدان، شکست یا بلاتکلیفی روبه‌رو شویم، آن‌وقت می‌توانیم رشد کنیم. اما بخش مهمی از رشد روانی، دقیقاً در مواجهه با چیزهایی اتفاق می‌افتد که انتخابشان نکرده‌ایم. مثل همان دانه‌ای که زیر خاک است و سنگی بزرگ روی سرش قرار گرفته. سنگ، مانع است؛ اما ریشه‌ی دانه برای رشد، راه دیگری پیدا می‌کند. در روان ما هم گاهی چنین اتفاقی می‌افتد. یک شکست ممکن است ما را مجبور کند دوباره خودمان را بشناسیم. یک رابطه‌ی تمام‌شده ممکن است ما را با الگوهایی روبه‌رو کند که سال‌ها ندیده بودیم. یک دوره‌ی سخت ممکن است نشانمان دهد چقدر از نیازهای واقعی خودمان دور شده‌ایم. اما یک نکته‌ی مهم وجود دارد: قرار نیست برای رشد کردن، از رنج تشکر کنیم. هر رنجی سازنده نیست. هر زخمی ما را قوی‌تر نمی‌کند. و قرار نیست به هر اتفاق دردناکی معنای «لازم بود» بدهیم. گاهی آدم واقعاً آسیب می‌بیند و نیاز دارد قبل از هر چیز، امنیت و حمایت را تجربه کند. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که بتوانیم بعد از تجربه‌ی دشوار، کم‌کم از خودمان بپرسیم: «این اتفاق چه چیزی درباره‌ی من، نیازهایم، مرزهایم و انتخاب‌هایم به من نشان داد؟» شاید بلوغ روانی همین باشد؛ نه اینکه دیگر هیچ سنگی سر راهت نباشد، بلکه وقتی سنگی آمد، یاد بگیری فقط به شکستن فکر نکنی؛ راه دیگری برای ادامه دادن پیدا کنی. گاهی چیزی که زندگی را برایمان سخت کرده، قرار نیست ما را متوقف کند. شاید قرار است یاد بگیریم چطور عمیق‌تر ریشه بزنیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

‌ اگر شما نیز از آن دسته افرادی هستید که همیشه دیگران به خاطر مشکلاتشان نزد شما می‌آیند و شروع به شکایت از مشکلاتشان می‌کنند، احتمالا خود نیز متوجه شده‌اید که چقدر زود انرژی‌تان تمام می‌شود! یادتان باشد که این وظیفه‌ی شما نیست که سنگ صبور همه‌ی اطرافیانتان باشید، خود را اولویت اول زندگی‌تان قرار دهید و مواظب خود نیز باشید. #کریستوفر_واکن @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : عذرخواهی واقعی فقط گفتنِ «ببخشید» نیست. گاهی لازم است بتوانی بگویی: «می‌فهمم رفتار من چه اثری روی تو گذاشت.» بدون اینکه بلافاصله توضیح بدهی چرا این کار را کردی یا تقصیر را به طرف تعامل برگردانی. بلوغ عاطفی یعنی بتوانی هم نیت خوب خودت را ببینی و هم آسیبی را که ناخواسته ایجاد کرده‌ای. چون نیت ما، همیشه اثر رفتارمان را خنثی نمی‌کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی فکر می‌کنیم اگر چند ساعت کمتر بخوابیم، فقط کمی خسته‌تر می‌شویم و با یک قهوه می‌توانیم جبرانش کنیم. اما خواب، فقط استراحت بدن نیست. مغز در خواب بیکار نیست؛ اتفاقاً یکی از مهم‌ترین فرایندهای خودش را در همین زمان انجام می‌دهد. وقتی خواب کافی نداریم، ممکن است اول متوجه خستگی شویم؛ اما کم‌کم چیزهای دیگری هم تغییر می‌کنند: تمرکز سخت‌تر می‌شود، حافظه مثل قبل دقیق کار نمی‌کند، تصمیم‌گیری انرژی بیشتری می‌گیرد، و آستانه تحمل هیجانی پایین‌تر می‌آید. برای همین ممکن است بعد از چند شب خواب ناکافی، چیزی که در حالت عادی به‌سادگی از کنارش می‌گذشتی، ناگهان خیلی بزرگ و آزاردهنده به نظر برسد. گاهی فکر می‌کنیم «چقدر زودرنج شده‌ام»، «چرا این‌قدر بی‌حوصله‌ام؟» یا حتی «چرا نمی‌توانم درست فکر کنم؟» اما همیشه مسئله، شخصیت ما نیست. مغزی که فرصت کافی برای بازیابی نداشته، ظرفیت کمتری برای تنظیم هیجان، توجه و تصمیم‌گیری دارد. از طرف دیگر، ما معمولاً خواب را اولین چیزی می‌دانیم که می‌توانیم از زندگی حذف کنیم؛ وقتی کار زیاد است، وقتی بچه‌ها نیازمان دارند، وقتی ذهنمان درگیر است، وقتی می‌خواهیم به همه‌چیز برسیم... انگار خواب یک «زمان اضافه» است. در حالی که خواب، زمان تلف‌شده نیست؛ بخشی از فرایند حفظ کردنِ خودِ ماست. و شاید مراقبت از خواب فقط این نباشد که زودتر به تخت برویم. گاهی یعنی از خودمان بپرسیم: چرا ذهن من شب‌ها خاموش نمی‌شود؟ چه چیزی اجازه نمی‌دهد بدنم احساس امنیت و آرامش کند؟ آیا تمام روز در حالت «باید» و «باید برسم» زندگی می‌کنم؟ آیا حتی وقتی خسته‌ام، باز هم از خودم انتظار عملکرد دارم؟ چون گاهی مشکل فقط کمبود زمان خواب نیست؛ رابطه ما با استراحت است. اگر استراحت کردن را تنبلی بدانیم، اگر خوابیدن را عقب انداختن کارها بدانیم، اگر ارزش خودمان را با میزان کارآمدی‌مان بسنجیم، ممکن است حتی وقتی فرصت خواب داریم هم نتوانیم واقعاً رها شویم. پس خواب کافی، فقط یک توصیه سبک زندگی نیست؛ می‌تواند بخشی از مراقبت از مغز، بدن و تنظیم هیجانی ما باشد. قرار نیست یک روتین خواب بی‌نقص بسازیم. گاهی کافی است از یک تغییر کوچک شروع کنیم؛ ساعت خواب و بیداری منظم‌تر، نور صبحگاهی، کمتر کردن صفحه‌نمایش پیش از خواب، توجه به مصرف کافئین و مهم‌تر از همه، جدی گرفتن نیاز بدن به استراحت. چون تو برای اینکه قوی بمانی، همیشه لازم نیست بیشتر تلاش کنی. گاهی لازم است به خودت اجازه بدهی بازیابی شوی. تو آخرین باری که واقعاً به اندازه کافی خوابیدی، چه زمانی بود؟ لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

‌ دیدگاه رمانتیک نسبت به ازدواج، بر اهمیتِ یافتن شخص درست و مناسب پافشاری می‌کند؛ یعنی شخصی همدل با علایق و ارزش‌های فراوان ما. چنین شخصی اصلا وجود نخواهد داشت. ما بیش از حد متفاوت و منحصر به فردیم. تناسب و همخوانی همیشگی غیر ممکن است.‌ شخصی که واقعاو کاملا متناسب با ماست، کسی نیست که به طور معجزه‌آسایی همه‌ سلایقش با ما یکی باشد. بلکه کسی‌ است که بتواند با فراست و کلام خوش راجع به اختلاف سلایق گفت‌و‌گو کند.‌ به جای اندیشه موهوم مکمل تام یکدیگر بودن، این توانایی تحمل تفاوت‌هاست که نشانه حقیقی شخص درست و مناسب است. مکمل یکدیگر بودن دستاورد عشق است؛ نباید به عنوان پیش‌شرط آن در نظر گرفته شود #آلن_دوباتن  @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : هر واکنش شدیدی که امروز داری، لزوماً مربوط به اتفاق امروز نیست. گاهی چیزی در گذشته زخمی شده و اتفاقی در زمان حال فقط آن زخم را لمس کرده است. پس قبل از اینکه خودت را بابت واکنش‌هایت سرزنش کنی، کمی کنجکاو شو. از خودت بپرس: «واقعاً از اتفاق امروز ناراحتم، یا چیزی قدیمی دوباره بیدار شده؟» شناختن ریشه‌ی واکنش‌ها، اولین قدم برای تغییر آنهاست. @LeilaPsychotherapist

هرچه بیشتر رشد می‌کنی، لزوماً آرزوهایت کمتر نمی‌شوند؛ اما چیزهایی که زمانی فکر می‌کردی برای خوشبخت بودن به آن‌ها نیاز داری، کم‌کم اهمیتشان را از دست می‌دهند. در ابتدای مسیر زندگی، خیلی وقت‌ها «خواستن» ما از بیرون تغذیه می‌شود؛ می‌خواهیم موفق باشیم، دیده شویم، تأیید بگیریم، دیگران ما را انتخاب کنند، ثابت کنیم که کافی هستیم، چیزی داشته باشیم که ارزشمان را به خودمان و دیگران ثابت کند. اما رشد روانی، فقط اضافه کردن چیزهای جدید به زندگی نیست. گاهی مهم‌ترین بخش رشد، حذف کردن است. حذفِ رابطه‌هایی که فقط از ترس تنهایی نگه داشته‌ایم. حذفِ نقش‌هایی که برای راضی نگه داشتن دیگران بازی می‌کنیم. حذفِ نیاز دائمی به تأیید شدن. حذفِ رقابتی که حتی نمی‌دانیم چرا واردش شده‌ایم. حذفِ توقعاتی که سال‌هاست دیگر متعلق به ما نیستند. آدمِ رشد‌یافته الزاماً کسی نیست که بیشتر دارد؛ کسی است که بهتر می‌فهمد چه چیزهایی دیگر برایش لازم نیست. در این مرحله، خواسته‌هایت ممکن است هنوز بزرگ باشند؛ اما دیگر هر خواسته‌ای از یک «کمبود» نمی‌آید. گاهی دیگر نمی‌خواهی کسی را تحت تأثیر قرار بدهی؛ فقط می‌خواهی خودت باشی. دیگر نمی‌خواهی همه دوستت داشته باشند؛ می‌خواهی رابطه‌هایی داشته باشی که در آن‌ها مجبور نباشی خودت را گم کنی. دیگر نمی‌خواهی همه‌چیز را کنترل کنی؛ می‌خواهی بتوانی با بخشی از ندانستن کنار بیایی. و شاید این یکی از نشانه‌های مهم بلوغ روانی باشد: اینکه زندگی‌ات کوچک‌تر نمی‌شود؛ اضافه‌هایش کمتر می‌شوند. رشد، همیشه «بیشتر داشتن» نیست. گاهی آن‌قدر خودت را پیدا می‌کنی که دیگر برای احساس ارزشمندی، مجبور نیستی چیزهای زیادی را دنبال کنی. و آنجاست که یک اتفاق ظریف می‌افتد: تو هنوز آرزو داری، اما دیگر اسیر آرزوهایت نیستی. هنوز انتخاب می‌کنی، اما از روی ترس انتخاب نمی‌کنی. هنوز می‌خواهی، اما می‌دانی اگر به بعضی خواسته‌ها نرسی، چیزی از ارزش تو کم نمی‌شود. شاید رشد یعنی همین؛ کمتر نخواستن نه، کمتر گم شدن در خواستن. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

احتمالاً اوضاعمان روزی دوباره سامان می‌گیرد، اما بی‌شک جای زخم‌هایی عمیق و پاک‌نشدنی بر جا خواهد ماند. باید به خودمان ببالیم که تا اینجا دوام آورده‌ایم. گاهی این‌طور به نظر می‌رسید که هرگز تمام نمی‌شود و شب‌هایی بود که با تمام وجود رنج کشیدیم. اما هرطوری بود، طاقت آوردیم؛ دست یکدیگر را گرفتیم، جرئت کردیم دردهایمان را با هم در میان بگذاریم، سعی کردیم تکه‌های شکسته‌مان را کنار هم بچینیم تا شاید بتوانیم فردایی قابل‌تحمل‌تر ترسیم کنیم. ما هنوز حی‌وحاضریم؛ بی‌تردید خسته، زخمی و دست‌به‌گریبان با اندوهی عمیق، اما بیش از هر زمان دیگری قدردانِ لحظه‌های روشن، سپاسگزارِ مهری که به هم ورزیدیم و مشتاق کمک به هر کسی که دردش را می‌فهمیم. ما هنوز خوبِ خوب نشده‌ایم، شاید به این زودی‌ها هم نشویم، اما در مسیر ادامه‌دادنیم و همین، برای امروز، کافی است. #آلن_دوباتن @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : دوست داشتن یک نفر به این معنا نیست که باید همیشه حال او را خوب نگه داری. تو مسئول احساسات شریک عاطفی‌ات هستی، اما مسئول تمام احساسات او نیستی. اگر برای جلوگیری از ناراحتی او مدام خودت را حذف کنی، رابطه کم‌کم از «با هم بودن» تبدیل می‌شود به «خودت را از دست دادن». رابطه‌ی سالم جایی است که هر دو نفر بتوانند همدیگر را دوست داشته باشند و همچنان خودشان بمانند. @LeilaPsychotherapist

اگر کسی را دوست داری باید او را آن طور که هست دوست داشته باشی نه آن جور که گمان می‌کنی باید باشد. #لئو_تولستوی @LeilaPsychotherapist

چرا کمردرد و گردن‌درد دیگر سن‌ و سال نمی‌شناسند؟ این روزها تنش گردن، درد شانه‌ها و خشکی پشت فقط مخصوص آدم‌های میانسال نیست. خیلی از جوان‌های بیست‌ساله هم همین علائم را تجربه می‌کنند. چرا؟ چون بدن نمی‌تواند با سرعتی که ما زندگی می‌کنیم همراه شود. ما همیشه در حال عجله‌ایم… مقایسه کردن، ثابت کردن، بهتر بودن. اما روان ما نمی‌تواند این حجم از فشار را پردازش کند. پس بدن وارد عمل می‌شود: منقبض می‌شود، فریز می‌شود ، خودش را در حالت دفاعی نگه می‌دارد… تا وقتی که درد تنها راهش برای گفتن «بس است» می‌شود. این فقط یک مشکل فیزیکی نیست. این روان ماست که از طریق بدن حرف می‌زند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

در کتاب قدرت شروع ناقص جمله جالبی هست که میگه : کودکی تو، تقصیر تو نبود اما بهبود یافتن و شفای تو ، مسئولیت توست. تو مجبور نیستی تا ابد با زخم هایی تعریف شوی که دیگران بر روحت گذاشته اند؛ تو می توانی از خاکستر دردهای گذشته‌ات نسخه‌ای از خودت را بسازی که هیچ زنجیری توان متوقف کردنش را نداشته باشد. @LeilaPsychotherapist

شما در طول روز چند بار کسی را در آغوش می‌گیرید؟ تحقیقات شگفت‌انگیز علوم اعصاب مدرن نشان داده است در لحظاتی که کسی شما را بغل می‌گیرد، اُکسی‌توسین وارد جریان خونتان می‌شود و درنتیجه کورتیزول، یعنی هورمون اصلیِ استرس هم کاهش می‌یابد. ارتباط جسمی فقط عشق و پیوند هیجانی نمی‌سازد، بلکه تأثیر عمیقی هم بر آرام‌کردن بدنتان دارد. @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : لازم نیست همیشه قوی باشی. گاهی خسته‌ای، گاهی می‌ترسی، گاهی نمی‌دانی باید چه کار کنی؛ و اینها تو را ضعیف نمی‌کنند. ما گاهی با خودمان طوری حرف می‌زنیم که هرگز با کسی که دوستش داریم حرف نمی‌زنیم. اگر امروز توانت کم است، به جای سرزنش کردن خودت، کمی با خودت مهربان‌تر باش. مراقبت از خود، جایزه‌ای برای وقتی که همه‌چیز را درست انجام داده‌ای نیست؛ یک نیاز انسانی است. @LeilaPsychotherapist

درجه‌ی هوش و ارزشِ درونیِ هر انسان، با میزانِ تواناییِ او در تحملِ «تنهایی» نسبتِ مستقیم دارد آدمی که نمی‌تواند با خودش در یک اتاقِ خالی بماند، برای فرار از خودش به دیگران پناه می‌برد. و عشقی که از سرِ فرار از خود شروع شود نه صمیمیت است، نه پناهگاه فقط یک تبعیدگاهِ دو نفره است #آرتور_شوپنهاور @LeilaPsychotherapist

خیلی از ما فکر می‌کنیم با احساساتمان خوب کنار می‌آییم. گریه نمی‌کنیم. فریاد نمی‌زنیم. خودمان را کنترل می‌کنیم. لبخند می‌زنیم و می‌گوییم: «گذشت… دیگه بهش فکر نمی‌کنم.» و چون ظاهراً زندگی ادامه پیدا کرده، تصور می‌کنیم احساس هم تمام شده است. اما احساسِ تجربه‌نشده الزاماً احساسِ حل‌شده نیست. گاهی آنچه نتوانسته‌ایم در سطح روان تجربه، نام‌گذاری یا بیان کنیم، در قالب‌های دیگری خودش را نشان می‌دهد؛ در بی‌قراری، تنش عضلانی، اختلال خواب، خستگی، اضطراب، مشکلات گوارشی یا احساس سنگینی و فشار در بدن. نه به این معنا که هر درد و بیماری‌ای ریشه روانی دارد؛ بلکه به این معنا که روان و بدن دو جهان جدا از هم نیستند. وقتی مدت‌ها مجبور بوده‌ای خشمگین نباشی، غمگین نباشی، نترسی، اعتراض نکنی، یا حتی چیزی را که واقعاً می‌خواهی نخواهی، ممکن است به‌تدریج از بخشی از تجربه درونی خودت فاصله بگیری. و این فاصله، همان چیزی است که کارل راجرز در مفهوم ناهمخوانی به آن توجه می‌کرد؛ فاصله میان چیزی که واقعاً در درونت تجربه می‌کنی و تصویری که فکر می‌کنی «باید» از خودت داشته باشی. مثلاً: «من عصبانی نیستم؛ من آدم آرامی‌ام.» «من ناراحت نیستم؛ باید قوی باشم.» «من نمی‌ترسم؛ باید خودم را جمع کنم.» «من چیزی نمی‌خواهم؛ دیگران مهم‌ترند.» اما بدن و سیستم عصبی، همیشه به این جملات گوش نمی‌دهند. ممکن است ذهنت بگوید: «همه‌چیز خوب است.» اما بدنت بگوید: «من هنوز در فشارم.» شاید به همین دلیل است که گاهی نمی‌دانی چرا این‌قدر خسته‌ای. چرا نمی‌توانی واقعاً آرام بگیری. چرا بدنت دائماً منقبض است. چرا ناگهان مضطرب می‌شوی. چرا دیگر چیزی شوقت نمی‌آورد. و بعد به خودت برچسب می‌زنی: تنبلم. ضعیفم. دیگه مثل قبل نیستم. درحالی‌که شاید لازم باشد یک سؤال عمیق‌تر بپرسی: «چه چیزی در من مدت‌هاست فرصت احساس شدن نداشته؟» این سؤال قرار نیست تمام علائم جسمانی را به روان نسبت بدهد یا جای تشخیص پزشکی را بگیرد. قرار است تو را دوباره به گفت‌وگویی برگرداند که شاید مدت‌هاست با خودت قطع کرده‌ای. و شاید مواجهه با احساسات، به معنای گریه کردن، تخلیه کردن یا فوران کردن نباشد. گاهی فقط یعنی مکث کنی و بگویی: «من عصبانی‌ام.» «من می‌ترسم.» «من دلم شکسته.» «من خسته‌ام.» «من چیزی می‌خواهم.» و بعد، به‌جای اینکه فوراً این احساس را خاموش کنی، چند لحظه کنارش بمانی و بپرسی: «این احساس چه چیزی درباره من، نیاز من یا مرزهای من می‌گوید؟» از همین‌جا ارتباط دوباره با خود شروع می‌شود. نه با جنگیدن با احساسات، نه با غرق شدن در آن‌ها؛ بلکه با دیدن، شناختن و تحمل کردنشان. بدن قرار نیست دشمن تو باشد. گاهی فقط دارد چیزی را نشان می‌دهد که مدت‌هاست شنیده نشده. شاید شفای واقعی از جایی شروع شود که دیگر مجبور نباشی برای دوست‌داشتنی، قوی یا پذیرفته‌شدن بودن، بخشی از خودت را پنهان کنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist