مأمن.
Ir al canal en Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
306
Suscriptores
-324 horas
-137 días
-8930 días
Archivo de publicaciones
306
هرکی ریکشن بزنه خوشگله
حتی ریکشن موز و خنثی
چون من میدونم یه دوختری نشسته پشت گوشی احتمالا دراز کشیده و تو چنل منه!
همین خودش خیلی خوشگلی میخواد
306
و چهره اتونو دقیقا مثل دختره بگیرید
تیزی نگاهتون بندازید تو آیینه
انگار میخواید یکیو تو یه پارتی اغفال کنید
انگار خوشگلترین و خوش هیکل ترین آدم جهانید
اصلا هم خاورمیانه ای نیستید
اسم خاورمیانه به گوشتون نخورده
نه جنگ دیدید نه هیچی
واسه چند دقیقه از دنیا فاصله بگیرید
306
برقصید
گور بابای همه چی . . .
گور بابای بیماری و درد . . .
گور بابای جنگ . . .
گور بابای خاورمیانه . . .
گور بابای مشکلات . . .
گور بابای بی پولی . . .
گور بابای آدما . . .
گور بابای امتحان . . .
گور بابای همه چی . . .
چند دقیقه همه چیو نادیده بگیرید و توی آیینه با خودتون برقصید، حالتونو بهتر میکنه
306
وقتی میخونه قشنگه، ولی وقتی ترجمه رو میخونم انگار جملات پیوستگی ندارن
احتمالا چون هیچی از زبانش بلد نیستم اینجوریه ولی خب
306
ترجمه شعرش جالب نبود برام، ولی از موزیکش خوشم اومد. اگه از اینجور آهنگا دارید ناشناس بفرستید:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7766616761
306
Repost from Selina
آسمان را چگونه برایت بگویم؟
اگر آسمان را ندیده باشی، از آبی بودنش برایت نخواهم گفت. آخر آبی را چگونه میتوان برای کسی که هیچگاه رنگها را لمس نکرده است، معنا کرد؟ مگر میشود رنگی را با واژهها به آغوش کشید؟
بگذار آسمان را جور دیگری برایت تعریف کنم.
آسمان، صدای آرام مادریست که نیمهشب، بیآنکه تو را بیدار کند، پتو را تا چانهات بالا میکشد. همان قدر آرام، همانقدر بیادعا و همانقدر بیچشمداشت.
آسمان، بوی کتابیست که سالها پیش خواندهای و هنوز گوشهای از جانت، میان واژههایش جا مانده است. بوی کاغذ های کهنهای که با ورق زدنشان، خاطرهای دور از میان غبار سالها برمیخیزد و آهسته بر شانههایت می نشیند.
آسمان، آخرین صفحه رمانیست که هنوز جرئت خواندنش را نداری؛ نه از آن رو که تلخ است، بلکه آز آن رو که میدانی با بستن آن، دیگر هرگز همان آدم صفحه نخست نخواهی بود.
میدانی؟ آدمها کمتر سرشان را بالا میگیرند. آنقدر درگیر شمردن روزهای رفته و نیامدهاند که فراموش کردهاند تمام این سالها چیزی بزرگتر از غم و شادیهایشان، بالای سرشان ایستاده است. ما بزرگ میشویم، دل میبندیم، دل میبریم، میشکنیم و از نو ساخته میشویم؛ اما آسمان، همانجا می ماند. شاهد تمام آمدنها و رفتنهای ما.
اگر روزی دستت را در دستم بگذاری و بپرسی: "آسمان، چه شکلیست؟" خواهم گفت:"آسمان شبیه امید است."
امید را میشناسی؟ همان مهمان خاموشی که در دشوارترین شبهای زندگی، بیدعوت بر کنارت مینشیند و آرام در گوشت زندگی میکند: "این شب نیز خواهد گذشت." همان که پس از هر شکست، پیش از آنکه اشکهایت خشک شوند، دستت را میگیرد و بیآنکه از تو بپرسد توان ادامه دادن داری یا نه، تو را یک قدم دیگر به سوی فردا میبرد.
آسمان شبیه امید است؛بیانتها، صبور و بخشنده.
اما اگر باز هم نتوانستی تصورش کنی، چشمانت را ببند و به آخرین باری فکر کن که دلت آرام گرفت. نه از آن آرامشهای باشکوه و بلند، از همان آرامشهای کوچک و خاموش. آرامش نوشیدن نخستین جرعهی چای در یک عصر بارانی، بوی کتابی تازه، لمس نسیمی خنک در غروب تابستان، یا لبخندی که بیهیچ دلیلی، گوشهی لبانت نشستهاست.
آسمان، چیزی میان تمام همین لحظه هاست.
و شاید عجیبترین راز آسمان، همین باشد که هیچگاه شبیه دیروز نیست. هر صبح جامهای دیگر بر تن میکند؛ گاه آبی، گاه خاکستری، گاه سرخ غروب و گاه سیاه شبهای بیستاره. اما با تمام این دگرگونیها، هنوز همان آسمان است؛ درست مانند آدمها.
مگر ما جز اینیم؟ مگر نه آنکه هر روز چیزی را از دست میدهیم و چیزی را به دست میآوریم؟ مگر نه آنکه روزی کودکی را پشت سر میگذاریم، روزی رؤیایی را و روزی انسانی را؟ و با این همه، هنوز ناممان انسان است.
آسمان، به من آموخته است که تغییر کردن، به معنای از دست دادن خویشتن نیست. و اگر بخواهم آخرین راز آسمان را برایت بگویم، خواهم گفت که خداوند، پیش از آنکه آسمان را بیافریند، مفهوم"پناه" را آفرید. جایی برای تمام خستگیهای آدمی، برای تمام دعاهای نیمهشب، برای تمام آرزوهایی که جرئت بر زبان آوردنشان را نداریم.
پس اگر روزی دلت شکست، اگر جهان برایت تنگ شد و اگر هیچ شانهای برای تکیه کردن نیافتی، تنها کافیست که سرن را اندکی بالا بگیری؛ حتی اگر نتوانی آن را ببینی، باور کن آسمان هنوز آنجاست.
شاید آسمان، نام دیگری برای مهربانی خدا باشد.
-حدیث نانوشته
