es
Feedback
پناهِ بی‌پناهྀི

پناهِ بی‌پناهྀི

Ir al canal en Telegram

«بی‌پناه بودم؛ تا رسیدی و بی‌آن‌که قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
289
Suscriptores
-324 horas
Sin datos7 días
+2330 días
Archivo de publicaciones
همراه خود نسیم صبا می‌برد مرا یا رب چو بوی گل به کجا می‌برد مرا؟ سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک بقا می‌برد مرا با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد پرواز دل به سوی خدا می‌برد مرا گفتم که بوی عشق که را می‌برد ز خویش؟ مستانه گفت دل که مرا می‌برد مرا برگ خزان رسیده بی‌طاقتم رهی یک بوسه نسیم ز جا می‌برد مرا
_رهی معیری

sticker.webp0.04 KB

ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشت‌های دلپذیر و‌َ همین.
_سهراب سپهری

ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند با چشمان باورِ خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمیِ تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!
نونِ نوشتن_محمود دولت‌آبادی

زندگی یعنی کمی دیروز و خیلی امروز و ذره‌ای فردا.
بهترین شکل ممکن_مصطفی مستور

Mohsen-Chavoshi-Sina-Sarlak-Ey-Darigha-Shahrzad-320.mp310.49 MB

sticker.webp0.01 KB

این فصل پریشان را برگی بزن و بگذر در متنِ شبِ بی‌ماه دنبال چه می‌گردیم؟
_افشین یداللهی

تا چه مایه اندوهناک و دشوار می‌تواند باشد عالم، وقتی تو هیچ بهانه‌ای برای حضور در آن نداشته باشی.
_محمود دولت‌آبادی

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام‌هایشان جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان درد می‌کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند انحنای روح من شانه‌های خسته‌ی غرور من تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه‌ام بازوان حس شاعرانه‌ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه‌ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه‌ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می‌زند ورق شعر تازه‌ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می‌زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
 _قیصر امین‌پور

Mohsen-Chavoshi-Be-Rasme-Yadegar-Shahrzad-320.mp312.92 MB

من را در لابه‌لای کتاب‌هایم پیدا کن.

sticker.webp0.05 KB