نبهان؛
Ir al canal en Telegram
توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 384
Suscriptores
-924 horas
+187 días
+25730 días
Archivo de publicaciones
1 385
به قول حاج علی
اگه اشک تمام مادرای این شهدا رو جمع میکردیم دوباره دریاچه هور جزیره ی مجنون از نو زنده میشد..
1 385
زمان رئیس جمهوری اوباما در آمریکا
یک عده به هر دری میزدند تا صدایشان را به مرز های آمریکا برسانند و حتی نامه هایی به کاخ سفید نوشتند و هشتک های بسیاری زدند.
حال، شاید سوال پیش بیاید مگر چه حرف مهمی داشتند که اینگونه به در و دیوار میزدند؟
درخواستشان تحریم ایران بود.
آن زمان با این تفکر، حرف از تحریم کشورشان توسط آمریکا میزدند که فکر میکنند با تحریم شدن، آزادی برایشان در کمین است!
حالا همان ها راست راست راه میروند و از گرانی و اوضاع های اینچنینی مملکت مینالند و از سر تیتیر صحبت هایشان انتقاد اقتصاد ایران است!
در وصف این بیخردان همین بس، که بگوییم ننگ بر آن ها.
1 385
( لطفا برای جبهه گرفتن نخوانید،
برای فکر کردن بخوانید)
عده ای فریاد میزنند که عدالت یعنی حذف هرگونه ممیزی، اما غافل اند که ممیزی خودشان روی مصالح ملی، از هر ممیزی سخت گیرانه تر است.
عده ای شعار " آزادی رسانه" سر میدهند،
اما در عمل، تنها رسانه ای را آزاد میدانند که با سلیقه ی اقلیت نخبه زدهشان همخوان باشد..
و خبر موفقیت یک دانشمند هسته ای یا افتتاح یه پروژه زیربنایی را تبلیغات دولتی مینامند!
عده ای از استقلال حرف میزنند،
اما ملاک استقلال را میزان تطابق با بیانیه های مراکز غربی میدانند..
و هرگونه سیاست مستقل منطقه ای را هزمیت تراشی قلمداد میکنند..
بی آنکه بپرسند: مگر غیر از این، همان وابستگی قرن نوزدهمی نیست؟
عده ای پیشرفت را به غرب گره زده اند،
و هر موفقیت بومی را با برچسب تقلبی یا نمایشی بی ارزش میکنند.
در ذهن هایشان لیبرال دموکراسی وارداتی رژه میرود و کورکورانه چشم و گوش به رسانه ی فارسی زبانی میدهند که حتی بویی از نحوه ی ارائه ی سند و مدرک مبتنی بر خبری، نبرده است!
همین هم میشود که آخرش به دست و پای دشمنی می افتند که قصد تیکه پاره کردن وطنشان را دارد اما کو عقلی برای تفکر که بدانند این دشمن، وعده های پوچش را میگوید و به ریش آن ها میخندد؟
آخر هم بعد از خواندن متون ما یک عده حدس و گمان میزنند که ما از عدالت دم نمیزنیم و همه چیز را گل و بلبل میدانیم!
اما بگذار بگوییم اتفاقا، برخلاف پندار خفته ی در ذهن برخی ها،
ما هم از عدالت دم میزنیم..
اما نه از عدالتی که پشتش افکار ناعدالتی و ناامنی رژه میرود بلکه از عدالتی دم میزنیم که در سایه ی امنیت ملی معنا مییابد.
عدالتی که نه با سنگ فتنه بلکه با قلم قانون و عمل جهادی محقق میشود.
همان عدالتی که شهید سلیمانی ها در مسیرش خون دادند،
و امروز در گوشه گوشه ی این سرزمین، خدمات بی چشمداشتش جاریست.
و چه بسا فرسنگ ها راه است میان این دو راه و رسانه ی دشمن چقدر مرموزانه راه نادرست را درست ترین راه نشان میدهد و راه درست را نادرست ترین راه!
#اندکی_تفکر
1 385
با اسلحه و قمه به خیابان میاید؟
جان شهروندان رو به خطر میندازید؟
امنیت شهر ها رو بهم میزنید؟
رهاتون نخواهیم کرد.
1 385
در کنار مطالب طنز و مرور خاطراتی از رفیق های شهیدمون،..
تموم تلاشمون رو میکنیم که بعضی از محتوای کانال رو به سمتی ببریم که بتونید در بحث های متفاوت ازش استفاده کنید و به سطح آگاهی همگانی هم افزوده بشه.
خیلی وقت ها در بحث ها و گفتگو های متفاوت میدونیم اساس و بنیان مطلبی که از زبان شخصی بیان میشه غلطه اما استدلالی درستی برای نقد اون مطلب نداریم...؛
پس یکی از مهمترین عوامل در گفتگو ها دانش نقد کردن و استناد به سند و مدرک معتبره که اینجا در تلاشیم هم سند و مدرک معتبر رو و هم نحوه ی استدلال نقد کردن رو در دید مخاطب بگذرایم.
1 385
چرا آمار 40 هزار نفر پرته؟
با استناد به 4 فکت تاریخی:
1.عملیات والفجر عملیات، 75 روز عملیات
آزاد سازی شهر فاو
تعداد کشته: 10 هزار نفر
2. حملات اسرائیل به غزه، 30 روز اول جنگ
با 6 هزار بمب مورد حمله قرار گرفتن
تعداد کشته: 8 هزار کشته
3.بمب اتم آمریکا ( نازاکی، هیروشیما)
در لحظه تعداد کشته: 48 هزار نفر
4. جنگ داخلی لیبی(قذافی)
2 مارچ الی 21 اکتبر سال 2011
تعداد کشته: 10 هزار نفر
کی با آمار اشتباه به مردم دروغ گفت؟ قضاوت با شما.
1 385
تقریبا 160 روز قبل ما این توئیت رو توی کانال روبیکا نبهان پوشش دادیم
4 رمضان این توئیت زده شد و لیست اسامی 70 هزار نفر شهید غزه منتشر شد.
160 روز گذشته
اما هنوز نه ما و نه هیچ فرد دیگری لیست 40 هزارنفر قربانیان اغتشاشات دی ماه را منتشر نکرد...
1 385
خوابشرادیدوگفت:
چگونهتوفیقشهادت
روپیداکردی؟..
گفت:ازآنچهدلم
میخواستگذشتم..
1 385
سال پیش نزدیک به همین وقت ها بود.
یادم میاد اونقدر گرمای هوا با لباس های اذیت کننده و گاهی سنگین ماموریت ادغام شده بود که حتی حوصله ی خودمون هم نداشتیم!
شب مرداد ماه بود.
دقیق نمیدونم کدوم روز و چه تاریخی..
من بر خلاف تو، حافظه ی آنچنان قوی ای در به خاطر سپردن روز ها و تاریخ ها نداشتم.
اونقدری هوا اذیت کننده شده بود که دستی به موهات کشیدی زیر لب شروع به غر زدن کردی..
صدات رو میشنیدم..
شاکی بود اما چند دقیقه بعد شکایتت به ذکر هایی با حالت زمزمه تبدیل شد.
سکوت کرده بودم چون میدونستم هردو از گرمای هوا و لباس هایمان کلافه ایم و حوصله ی صحبتی نیست.
به یک دقیقه نکشید که گفت: « حالا که اینجاییم بریم داخل؟»
به سر در مکانی که بهش اشاره میکردی خیره شدم.
هوا و وضعیت طاقت فرسا تر از آن بود که قبول کنم ولی خب مگر آدم میتواند در برابر تازه شدن دیدارش با شهدا، مقاومت کند؟
آن موقع ها آنچنان رفیق شهیدی نداشتیم که به دیدارش برویم اما باز هم مکانی برای آرام کردن خودمان بود.
شاید دلیلش این بود که هر مبارزی میداند شاید یک روز پیکر بی جانش در میان خاک های این مکان آرام میگیرد.. نمیدانم!
مسیرمون رو به سمت گلزار کج کردیم.
طبق عادت به قطعه ی اول فرماندهان رسیدم و مکث کردیم
روی صندلی ولو شدم.
خسته تر از اون بودم که توی اون گرمای طاقت فرسای مرداد ماه و تن خسته ی بعد از ماموریت، بتوانم روی پاهایم بایستم.
سرم رو به سمت سایه بان کشیده شده روی مزار بالا بردم و به سقف آهنی سایه بان خیره شدم.
از اینکه از شر آفتاب در امان بودم کمی اوضاع رو قابل تحمل میکرد.
هوای گرم و خستگی تن باعث شد چشمام رو ببندم.
به چند ثانیه نکشیده بود که دیدم صدای ظریف بانویی در گوشم میپیچد.
صدا میگفت: آب خنک توی این هوا میچسبه بفرمایید.
صدای تق و توقی شنیدم اما باز هم چشمام رو باز نکردم.
تنبلیم میومد!
همیشه عادت داشتم در طی روز چشمانم رو میبستم و به صدا ها گوش میدادم.. نمیدانم چرا ولی انگار درک درستی از دید دیگری به زندگی به من میداد.
صدا با او حرف میزد.
وقتی به صدای قدم هایی که دور میشد گوش میدادم با خودم در ذهنم در کنکاش بودم که چقدر دیگه تا مقصد خونه راه است.
صدای کفش های ظریف دور شد و جاش رو به پوتین های آشنای او داد.
کنارم نشست و به بازوم ضربه زد.
چشمام رو باز نکردم... انگار هوای گرم تازه چشم هایم را برای استراحتی مفصل بعد از یک خستگی طولانی آماده کرده بود.
زیر لب گفتم: چیشده
پاسخ داد: صندلی آزرده خاطر تر از اونیه که بتونی انقدر راحت روش استراحت کنی
لبخندی محو زدم..
حوصله ی حرف زدن نداشتم.
دوباره به بازوم زد و با لحن مخصوص خودش ادامه داد: آب خنک نمیخوای؟
زمزمه کردم: نه، نوش جان
تشنم بود ولی حس خواب آلودگی و استراحت جور دیگری بهم چسبیده بود که بتوانم چشمانم را باز کنم.
از طرفی دیگر هنوز بطری آبی که از دکه ای در میان راه خریدم باهام بود و نسبتا خنک بود.
در حالیکه کنارم نشسته بود احساس کردم که کمی روی صندلی جابجا شد و سعی کرد مثل من در حالیکه تیکه داده کمی استراحت کند اما نتوانست..
انگار صندلی خیلی سفت بود!
دوباره به بازوم زد.. اینبار یکم محکم تر
و همین کافی بود تا چشم هامو باز کنم
سرم رو به سمت صورتش چرخوندم.
امان نداد صحبت کنم تا ازش شاکی شوم که بگذراد دو دقیقه استراحت کنم.
گفت: پاشو پاشو داره دیر میشه..
به زور بلند شدم و باهم به سمت قطعه ی روبه رویی نصر راه افتادیم.
اون موقع نه تنها هنوز ملینای سه ساله ( کودک قربانی اغتشاشات دی ماه) بلکه حسین مرادی ها و مابقی بچه های ارگان جاشون فقط یک ستون سنگی بود.
به راستی چه حال و هوای دیگری داشت!
کمی قدم زدیم و بعد روانه ی خانه شدیم.
بعضی شب ها که خاطراتمان را مرور میکنم، به یاد همین روز میوفتم و دوباره با لبخند محوی کل اون روز رو مجددا در جلوی ذهنم تصویر سازی میکنم.
نمیدانم ولی اگر من هم از همان لیوان آبی که آن شخص به تو داده بود، من هم میخوردم..
حالا شاید من هم دقیقا به مشابه تو مزاری در همان قطعه ها داشتم و در توضیحاتش نامی از شهادت به چشم میامد... نمیدانم، ولیکن شاید!
#دل_نوشته
1 385
دو سه تا ناشناس دیگه داشتیم که داخل ربات جواب دادیم.
انتظار نداشتیم نبهان روبیکا رو با این همه مشغله توی ذهنتون مونده باشه..
دست خوش.
