es
Feedback
solar beloved.

solar beloved.

Ir al canal en Telegram

And then you'll see Apollo's right next to me. فرزند آپولو، کابین شماره هفت. تیم لئو ݁𖥔 ݁˖ 📮:: @Rosi3ofPollo_bot t.me/BluChtBot?start=61afae03b0dcae898b48

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
192
Suscriptores
-124 horas
Sin datos7 días
-3130 días
Archivo de publicaciones
photo content
+1

photo content

photo content
+1

جمنای ها ( سان ، مون ، رایزینگ ) ناخواسته تبدیل به شنونده داستان زندگی آدم‌ها میشن. حتی غریبه‌ها هم خیلی راحت چیزهایی رو براشون تعریف میکنن که شاید قصد نداشتن به هیچکس دیگه‌ای بگن.

I don't care if heaven won't take me back I'll throw away my faith babe, just to keep you safe Don't you know you're everything I have? I'm an angel with a shotgun

از بالای دکل، دریا تا جایی که می‌شد ادامه داشت و آسمان هم انگار تصمیم گرفته بود از روی آن نیفتد، وقتی باد مستقیم به پوستم می‌خورد... حس می‌کردم خود دریا دستش را مستقیم دور کمرم انداخته است. اگر اهل دریا باشی، زود می‌فهمی پرنورترین ستاره، لزوماً بهترین راهنما نیست. من این را از کتاب یاد نگرفتم؛ از مردی یاد گرفتم که نصف عمرش را روی عرشه‌ای گذرانده بود که بیشتر از خشکی، آسمان دیده بود. کاپیتان همیشه می‌گفت: «هر نور قشنگی ارزش دنبال کردن نداره.» همان وقت با نوک شمشیرش، دب اکبر را روی آسمان خط می‌کشید و از روی دب اکبر، ستاره‌ی قطبی، پولاریس را، پیدا می‌کرد؛ اگر خواستی راهت را به یک ستاره بسپاری... اول باید یاد بگیری آسمان را ببینی. هیچکس پولاریس را مستقیم پیدا نمی‌کند. پولاریس هیچ‌وقت پرنورترین نبود. اما، هیچ‌وقت جایش را عوض نمی‌کرد، به همین دلیل کشتی‌ها به آن اعتماد می‌کردند. به خاطر زیبایی‌اش نبود؛ به خاطر اینکه وقتی همه‌چیز تکان می‌خورد... پولاریس تکان نمی‌خورد. امشب اینجا در کمپ و دور از اقیانوس، رودانته کنار نرده‌ها ایستاده بود و داشت آسمان را نگاه می‌کرد. به سویش رفتم و ریسمان سکه‌های دور کمرم با هر قدم به هم می‌خوردند؛ صدایی که بیشتر عمرم را با آن گذرانده بودم. روی کشتی هیچ‌کس از شنیدن صدای فلز تعجب نمی‌کرد. یا سکه بود، یا زنجیر لنگر، یا شمشیری که به پهلوی کسی می‌خورد. باد از کنارم رد شد و مثل همیشه اول سراغ شالم رفت. لبه‌هایش را کشید و سکه‌های ریز دوخته‌شده به آن، آرام به هم خوردند. دستم را روی نرده گذاشتم، چوبش صاف بود؛ روی کشتی هیچ چوبی این‌چنین بی‌خط‌وخش نمی‌ماند. همیشه جایی از آن خراش شمشیر بود، یا جای میخ، یا رد طنابی که سال‌ها رویش کشیده شده بود. شاید برای همین هنوز هم وقتی دستم به چوب تمیز می‌خورد، حس می‌کنم چیزی کم است. کاپیتان از موهای بلند متنفر بود اما من هیچ‌وقت کوتاهشان نکردم؛ شاید چون هر بار غر می‌زد، آخر سفر خودش می‌نشست و دوباره موهایم را برایم می‌بست. کنار رودانته ایستادم. باد، موهای قهوه‌ای‌اش را به هم می‌ریخت و هر چند لحظه چند تار طلایی را از میانشان بیرون می‌کشید؛ انگار خورشید یادش رفته بود موقع غروب، چند رشته از نورش را با خودش ببرد. هیچ‌کدام حرفی نزدیم؛ لازم هم نبود. البته... روی کشتی، سکوت همیشه نشانه‌ی خطر بود اما سکوت کنار او هیچوقت بوی خطر نمی‌داد. به آسمان نگاه کردم، دب اکبر آنجا بود، ستاره قطبی نیز. کنار رودانته، برای اولین بار حس کردم شاید کاپیتان هیچ‌وقت فقط درباره‌ی دریا حرف نمی‌زد. برخی مانند پولاریس پر سر و صدا نیستند، اما وقتی کنارشان راه می‌روی، کمتر مسیر خود را گم می‌کنی. اگر خواستی راهت را به یک ستاره بسپاری... دنبال ستاره‌ای بگرد که لازم نباشد هر شب دوباره دنبالش بگردی و مطمئن باش ستاره‌ای که انتخاب کردی، از آن‌هایی است که وقتی موج‌ها بلند می‌شوند، هنوز همان‌جا می‌ماند. نور زیاد، دلیل خوبی برای اعتماد نیست، ثابت ماندن؟ هست. قبل از اینکه از یکدیگر جدا بشویم، رودانته صدایم زد. «نئو.» برگشتم، چند تار موی نارنجی ام جلوی چشمم افتاد. او لبخند خیلی کوچکی زد و با همان لبخند کک‌ومک های روی گونه‌اش زیر نور زنده تر به نظر می‌رسید، لبخندش آنقدر کوچک که اگر حواسم نبود، از دستش می‌دادم، سپس گفت: «دو تا ستاره هیچ‌وقت همو گم نمی‌کنن.»

photo content
+1

سجتریس ، اون نوری که تو به زندگیش آوردی رو هیچوقت فراموش نمیکنه.

نمیدونم چرا از شاپرک عه صدا میاد؟؟؟ (iykyk)

photo content

photo content

photo content

sticker.webp0.05 KB

photo content

Real

photo content

Wowww

(و مبارزه با آرت بلاکی)

sbg OC
+1
sbg OC