es
Feedback
V e n u S i a n🪴

V e n u S i a n🪴

Ir al canal en Telegram

دنباله رَو آرامش Violin🎻& ballet🩰 @VenSamBoT:حرف

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
236
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
#فروغ_فرخزاد

  در غروبی ابدی     - روز یا شب ؟ - نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهائی از دور ، از آن دشت غریب ، بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد     -سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من میخواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرومیافتد دانه های زرد تخم کتان زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم میسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگونی     آه... در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ و نگاهم مثل یک حرف دروغ شرمگینست و فرو افتاده     - من به یک ماه میاندیشم - من به حرفی در شعر - من به یک چشمه میاندیشم - من به وهمی در خاک - من به بوی غنی گندمزار - من به افسانهء نان - من به معصومیت بازی ها و به آن کوچهء باریک دراز که پر از عطر درختان اقاقی بود - من به بیداری تلخی که پس ازبازی و به بهتی که پس از کوچه و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها     - قهرمانیها ؟ -آه اسب ها پیرند - عشق؟ - تنهاست و از پنجره ای کوتاه به بیابان های بی مجنون مینگرد به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش از خرامیدن اقی نازک در خلخال     - آرزوها ؟ - خود را میبازند -در هماهنگی بیرحم هزاران در بسته ؟ - آری ، پیوسته بسته  ، بسته - خسته خواهی شد - من به یک خانه میاندیشم با نفس های پچک هایش ، رخوتناک با چراغانش روشن ، همچون نی نی چشم با شبانش متفکر ، تنبل ، بی تشویش و به نوزادی با لبخندی نامحدود مثل یک دایرهء پی در پی بر آب و تنی پر خون ، چون خوشه ای از انگور     - من به آوار میاندیشم و به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره میکاود و به گوری کوچک ، کوچک چون پیکر یک نوزاد   - کار... کار ؟ - آری ، اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که ترا میجود . آرام آرام همچنان که چوب و دفتر را و هزاران چیز بیهودهء دیگر را و سرانجام ، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت مثل قایق در گرداب و در اعماق افق ، چیزی جز دود غلیظ سیگار و خطوط نامفهوم نخواهی دید   -یک ستاره ؟ - آری ، صدها ، صدها ، اما همه در آن سوی شبهای محصور - یک پرنده ؟ - آری ، صدها ، صدها ، اما همه در خاطره های دور با غرور عبث بال زدنهاشان - من به فریادی در کوچه میاندیشم - من به موشی بی آزار که در دیوار گاهگاهی گذری دارد !     - سخنی باید گفت سخنی باید گفت در سحرگاهان ، در لحظهء لرزانی که فضا همچون احساس بلوغ ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ من دلم میخواهد که بگویم    نه    نه     نه    نه       - برویم - سخنی باید گفت - جام ، یا بستر ، یا تنهائی ، یا خواب ؟ - برویم ...  

🌘
🌘

🫩👩🏻‍🦯‍➡️

خیالاتی کاملاً شاعرانه که امروز بسیار پیش پا افتاده است، از مغزش گذشتند و شاید هم بی اراده، به آرزوهای دلش جواب گفتند، این آرزوها بیشتر مشکل پسند بودند تا حساس، و دست نخورده بودند تا پژمرده و افسرده. - زن سی ساله - انوره دو بالزاک

💘
💘

sticker.webp0.31 KB

#عباس_معروفی

سرم بازار مِسگر هاست.

به من سفارش کن که گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که اینقدر خودم را اذیت نکنم. من فقط حرف تو را گوش می‌کنم می‌دانی که؟! - از نامه‌ی غلام محسن ساعدی به بدری لنکرانی.

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز… -پل الوار
+2
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز… -پل الوار

✨

کابل ۱۹۸۱
کابل ۱۹۸۱

این محنت هم زود گذر است:)

اما، بین تمام مصائب، نام درد و رنج به کدام یک اطلاق می‌شود. فقدان خویشان غم و غصه‌ای است که طبیعت مردان را برای آن آماده کرده، درد جسمانی زودگذر است و روح و جان را در بر نمی‌گیرد و اگر ادامه یابد و ثبات ورزد، دیگر درد نیست، همان مرگ است. اگر زن جوانی، نوزادی را از دست بدهد، علقه زناشویی به زودی جانیشینی را به او می‌دهد. -زن سی ساله

درد و رنج، پایدارترین احساسات ما، به هیجان و تحرک شدید در نمی‌آید مگر در نخستین تجلی‌اش و صدمات دیگرش ضعیف می گردد و کم کم نابود می شود، شاید علت آن خو گرفتن ماست به بحران همایش یا علت آن، این قانون طبیعت است که برای حفظ بقای نفس، یک نیروی همسنگ در برابر این نیروی مخرب و تباه کننده قرار می دهد، اما این نیرو بی‌حس و بی‌حرکت و در چارچوب خودخواهی مقید است.

اما مرگ به جوانان عشوه و ناز مى فروشد: پيش مى آيد و پس مى رود، ظاهر مى شود ونهان مى گردد، درنگ و آهستگی‌اش آنها را ازخود بى خود مى كند و دلواپسی و دلهره‌اى را كه به آنها مى دهد فرداى آن روز كه دوباره آنها را به هياهوى دنيا كشانيد، پايان مى يابد، دنيايى كه درد و رنج برايشان مى آورد وبى رحم تر از مرگ بى اينكه فرصت نفس كشيدن بدهد، آنان را از پای در مى آورد. -زن سی ساله -انوره دو بالزاک

-حواسم کرخت شده است. هیچ اندیشه‌ای ندارم،بالاخره به دشواری زندگی را ادامه میدهم. روحم از یک ترس ناگهانی که احساساتم را منجمد کرده مرا دائماً شکنجه و آزار می‌دهد، سخت رنج می‌برد. صدایم بر نمی‌آید تا شکوه و زاری کنم و زبانم از بیان درد و رنجم ناتوان است. +همهٔ این ها از بچگی و ساده دلی‌ست. -زن سی ساله

(آدم باید زنده باشد تا طعم زندگی را بفهمد. و من می‌ترسم تا امروز فقط نفس کشیده باشم نه زندگی کرده باشم)

آیا نمی‌ بایست زنده بود تا لذایذ و خوشی های زندگی را چشید و تا اکنون، آیا به تمام معنی مرده‌ای نبوده‌ام؟ - زن سی ساله -انوره دو بالزاک