es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Ir al canal en Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
275
Suscriptores
+1724 horas
+77 días
+1530 días
Archivo de publicaciones
هنوز یادم هست اولین بار که او را دیدم. پاییز بود و برگ‌های زرد پیاده‌روی خیابان را پوشانده بودند. او روی نیمکتی نشسته بود، موهای کوتاهش زیر باد بعدازظهر به هم می‌ریخت و میان دو انگشتش سیگاری بود. نه سیگاری که برای لذت باشد، نه برای تظاهر. چیزی شبیه یک علامت سوال دودآلود. دخترها معمولاً در آن محله سیگار نمی‌کشیدند. همه می‌گفتند این کار اشتباه است. اما من حتی آن موقع هم می‌دانستم که «اشتباه» و «درست» فقط نام‌هایی هستند که ما به ترس‌هایمان داده‌ایم. حباب‌هایی برای محافظت از روح‌های لرزان. اسمش را هیچ‌وقت نفهمیدم. شاید هم فراموش کردم. او را «دختر سیاه‌پوش» صدا می‌کردم، نه برای سوگواری، بلکه چون دنیا قرار نبود رنگش را تعریف کند. لباس‌هایش همیشه مشکی بود، ساده و بی‌پیرایه. و چشمانش... چشمانش چنان بود که هر معادله‌ای را در ذهنم به هم می‌ریخت. یک روز جرأت کردم کنارش بنشینم. — سیگار بد است این‌گونه گفتم. حماقتی کردم که بعدها بارها به آن خندیدم. نگاهی به من انداخت. نه خشمگین، نه معترض. فقط نگاهی که انگار می‌گفت: «تو هنوز چیزی نفهمیده‌ای.» — ترس، بدتر است جوابم را این‌گونه داد. صدایش آرام بود، اما چیزی در آن می‌لرزید که شبیه حقیقت بود. از آن روز، هر بعدازظهر به آن نیمکت می‌رفتم. او همیشه بود، انگار به آن جا تعلق داشت. گاهی حرف می‌زدیم، گاهی فقط در سکوت کنار هم می‌نشستیم و دود سیگارش را تماشا می‌کردیم که در هوا محو می‌شد. یک بار پرسیدم: «چرا موهات رو کوتاه کردی؟» لبخند زد. لبخندی که غمگین بود اما نه از سر اندوه. گفت: «از سر نیازی که خودم هم نمی‌فهمم. شاید برای اینکه سنگین نباشم. شاید برای اینکه باد بهتر بتواند از گوش‌هایم بگذرد.» آن موقع نفهمیدم. حالا هم مطمئن نیستم فهمیده باشم. شب‌ها در اتاقم به او فکر می‌کردم. به جسارتش، به بی‌پروایی‌اش. او هیچ قانونی را قبول نداشت، نه قانون جامعه را، نه قانون عشق را، نه حتی قانون مرگ را. انگار در جهانی دیگر زندگی می‌کرد، جهانی که مرزهایش را خودش کشیده بود. یک روز دیگر نیامد. نیمکت خالی بود. برگ‌های زرد هنوز می‌ریختند، باد هنوز می‌وزید، اما او نبود. یک هفته صبر کردم. دو هفته. ماه‌ها گذشت. کم‌کم فهمیدم شاید او هرگز وجود خارجی نداشت. شاید سایه‌ای بود از زخم‌ها و خلأهای من. اما عجیب این بود که سایه‌اش از هر حقیقتی روشن‌تر بود. با نبودنش، تمام یقین‌هایم فرو ریخت. و من فهمیدم زندگی چیزی جز همین فرو ریختن‌ها نیست. تلخ، اما ضروری. من هرگز سیگار نکشیدم. اما هر وقت کسی را می‌بینم که میان دو انگشتش دودی بلند می‌شود، یاد او می‌افتم. یاد دختری که هیچ قانونی نمی‌توانست مهارش کند. جسور بود، بی‌رحم و زیبا. شاید او تنها بود. اما همان تنهایی، همه چیز را به من آموخت: اینکه زندگی فقط با جسارت و پرسشگری واقعی می‌شود. و هیچ‌چیز، حتی سایه‌ای کوتاه، هرگز بی‌اثر نیست. آخرین باری که روی آن نیمکت نشستم، ته سیگاری روی زمین پیدا کردم. خاموش بود. سرد. اما انگار هنوز حرارتی از آن بلند می‌شد. آن را برداشتم و برای همیشه در کشوی میزم قفل کردم. به یادگار. به یاد حقیقتی که هرگز آن را لمس نکردم، اما همیشه در سایه‌اش زیستم.

عزیزم قبلاً یک واژه‌ای را خیلی به کار می‌برد: «آدمِ بی‌معنا». هر بار که این را می‌گفت، در ذهنم سوالی شکل می‌گرفت؛ مگر می‌شود آدمی بی‌معنا باشد؟ اصلاً بی‌معنا بودن یعنی چه؟ مگر انسان بدون معنا هم تعریف می‌شود؟ آن روزها فکر می‌کردم این فقط یک برچسب ساده است، یک تفکر عجولانه، یا حتی یک کلمه‌ی بی‌پایه. اما … با کمی تجربه، کمی دیدن آدم‌ها، کمی لمس کردن رفتارها، فهمیدم بعضی واژه‌ها را فقط باید «زندگی» کنی تا معنایشان را بفهمی. آدمِ بی‌معنا، کسی نیست که حرفی برای گفتن نداشته باشد، بلکه کسی‌ست که نمی‌داند کِی، کجا و چگونه باید حرف بزند. درک درستی از موقعیت‌ها ندارد، مرزها را نمی‌شناسد، و نمی‌فهمد هر فضا، حرمت و ظرف خودش را دارد. او دیگران را نمی‌بیند، یا اگر هم ببیند، دیدنش سطحی و گذراست؛ انگار آدم‌ها برایش فقط ابزارند، برای پر کردن تنهایی، یا رسیدن به منفعت‌های کوچک و زودگذر. از نگاه روانشناسی، این آدم‌ها معمولاً دچار نوعی ناآگاهی عاطفی‌اند؛ یعنی نه احساسات خودشان را درست می‌فهمند، نه توان همدلی واقعی با دیگران را دارند. برای همین است که دل شکستن برایشان ساده است، و ناراحت کردن دیگران گاهی حتی شبیه یک بازی یا تفریح به نظر می‌رسد. نه از سر بدیِ مطلق… بلکه از سر «نفهمیدن». آن‌ها بلد نیستند وزن کلمات را حس کنند، یا اثر رفتارشان را در جان آدم‌ها ببینند. و همین ندانستن، کم‌کم آن‌ها را از معنا تهی می‌کند. حالا می‌فهمم، بی‌معنا بودن یعنی ناتوانی در ساختن ارتباطی عمیق، یعنی زندگی کردن بدون توجه به اثر حضورت در جهان دیگران. شاید این آدم‌ها ذاتاً بی‌معنا نباشند، شاید فقط آن‌قدر از خودِ واقعی‌شان دور شده‌اند که دیگر ردّی از عمق، از شعور عاطفی، از انسانیتِ زنده در آن‌ها پیدا نمی‌شود. و این، نه یک توهین… بلکه یک واقعیتِ تلخ است. گاهی آدم‌ها بی‌معنا نمی‌شوند، بلکه «بی‌توجه» می‌شوند به معنا… و همین، آرام‌آرام آن‌ها را به آدم‌های بی‌معنا تبدیل می‌کند. پ.ن: بی‌معنا نباشیم.

شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم با زندگی خوشم که بمیرم برای تو

امشب می‌خواهم از چیزی بنویسم که چند روز است ذهنم را آرام نمی‌گذارد… یک ویدیوی کوتاه… اما نه آن‌قدر کوتاه که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت. مردی با میکروفن در دست به سمت دختری می‌رود و با لحنی معمولی شاید حتی آرام می‌پرسد: «name a woman» سؤال، آن‌قدر ساده است که حتی یک کودک هم می‌تواند پاسخ بدهد سؤالی که قرار نیست ذهن را درگیر کند قرار نیست چالشی باشد… اما دختر سکوت می‌کند. نه این‌که نداند نه این‌که پاسخی نداشته باشد بلکه چیزی در درونش در همان لحظه کارایی‌اش را از دست می‌دهد… چشمانش کمی می‌لرزد لبخندی می‌زند از آن لبخندهایی که آدم برای پنهان کردن اضطراب می‌زند نه برای شادی… مرد دوباره تکرار می‌کند این بار کمی بلندتر دختر هنوز همان‌جاست اما دیگر «آرام» نیست یک اضطراب نامرئی آرام‌آرام دورش حلقه می‌زند… باز هم نمی‌تواند جواب بدهد صدا بالاتر می‌رود لحن تندتر می‌شود فاصله کمتر و فشار… بیشتر دختر چند قدم عقب می‌رود بدنش شروع به لرزیدن می‌کند و این‌جا دیگر ما با یک «سؤال» طرف نیستیم ما با «احساس تهدید» طرفیم… مرد برای بار سوم تکرار می‌کند این بار با عصبانیت با صدایی که دیگر شبیه سؤال نیست بیشتر شبیه فشار است… و بعد… تظاهر به زدن و همین کافی‌ست دختر دستانش را بالا می‌آورد نه برای پاسخ دادن بلکه برای محافظت از خودش… و در همان لحظه یک اتفاق مهم می‌افتد: او دیگر «تحلیل نمی‌کند» فقط «واکنش نشان می‌دهد»… بعد از دیدن این صحنه یک سؤال در ذهنم ماند: چطور ممکن است کسی نتواند به چنین سؤال ساده‌ای جواب بدهد؟ اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم پاسخ در خودِ همان لحظه پنهان است… انسان فقط یک موجود منطقی نیست بخش بزرگی از رفتارهای ما تحت تأثیر سیستم بقاست وقتی مغز احساس خطر می‌کند بخشی که مسئول تحلیل، تمرکز و تصمیم‌گیری است کارایی‌اش کاهش پیدا می‌کند و در عوض سیستم‌های قدیمی‌تر و سریع‌تر فعال می‌شوند سیستم‌هایی که زیاد فکر نمی‌کنند فقط واکنش نشان می‌دهند: بجنگ فرار کن یا… یخ بزن و گاهی حتی سعی کن با موقعیت کنار بیایی و آن دختر نه جنگید نه فرار کرد او «یخ زد»… حالتی که در آن بدن کند می‌شود ذهن به سختی به اطلاعات دسترسی پیدا می‌کند و ساده‌ترین پاسخ‌ها هم از دسترس خارج می‌شوند برای همین است که گاهی آدم‌ها در لحظه‌های استرس نام خودشان را هم فراموش می‌کنند یا کلماتی که همیشه بلد بودند ناگهان از ذهنشان محو می‌شود… پس آن دختر نادان نبود ضعیف هم نبود او فقط در حال تجربه‌ی یک واکنش طبیعی به تهدید بود… اما چیزی که بیشتر از همه آزاردهنده است خودِ سؤال نیست فضایی‌ست که سؤال در آن پرسیده شد… گاهی مشکل این نیست که آدم‌ها جواب را بلد نیستند مشکل این است که احساس امنیت ندارند… و ذهن در نبودِ امنیت کارایی کاملش را از دست می‌دهد… شاید مهم‌ترین درسی که از این صحنه می‌شود گرفت این باشد: آدم‌ها را در لحظه‌های اضطراب قضاوت نکنید چون در آن لحظه آن‌ها نسخه‌ی کاملِ خودشان نیستند بلکه نسخه‌ای هستند که فقط برای بقا فعال شده… و شاید مهربانی یعنی این‌که بفهمی قبل از این‌که از کسی پاسخ بخواهی باید به او احساس امن بودن بدهی… چون یک حقیقت ساده وجود دارد: هیچ ذهنی در سایه‌ی ترس به بهترین شکلش کار نمی‌کند…

«عهد کردم که خودم پشت خودم باشم و بس!»

بالاخره بعد از مدت‌ها بعد از آن‌همه فکر کردن‌ها و خیال بافتن‌ها رسیدم به درک این موضوع که همه‌چیز شبیه تصورات من نیست. انگار سال‌ها دنیا را آن‌طور که دلم می‌خواست می‌دیدم، نه آن‌طور که واقعاً بود. هیچ‌چیز آن‌قدر خوب نیست که ذهن من از آن یک رؤیای بی‌نقص بسازد، و هیچ‌چیز هم آن‌قدر کامل نیست که بتواند تمام توقعاتم را در خودش جا بدهد. من با یک ذهنِ آرمان‌گرا برای هر آدم، هر رابطه، هر اتفاق یک نسخه‌ی ایده‌آل ساخته بودم، و بعد… آرام‌آرام با واقعیت روبه‌رو شدم. واقعیتی که نه تلخ بود، نه زیبا، بلکه «واقعی» بود. خیلی وقت‌ها اتفاق‌ها فراتر از حد تصور من‌اند، پیچیده‌تر از تحلیل‌های ساده‌ی ذهنم، و سنگین‌تر از آن‌چه فکر می‌کردم توان تحملش را دارم. و حالا می‌فهمم دنیا آن‌طور که من فکر می‌کردم گل و بلبل نیست… اما یک چیز مهم‌تر را هم فهمیدم؛ این‌که مشکل، همیشه دنیا نبود. گاهی این من بودم که بیش از حد، زیادی قشنگ، و زیادی بی‌نقص همه‌چیز را در ذهنم ساخته بودم. و وقتی واقعیت با آن تصویر فرق داشت، اسمش را گذاشتم «ناامیدی»، در حالی که شاید فقط داشتم «واقعیت» را می‌دیدم. درس مهمی که گرفتم این بود: اگر توقعاتم را بر پایه‌ی خیال بسازم، واقعیت همیشه شکست‌خورده به نظر می‌رسد. اما اگر دنیا را همان‌طور که هست ببینم، با نقص‌هایش، با پیچیدگی‌هایش، با ناتمامی‌هایش، آن‌وقت آرام‌تر می‌شوم. نه چون همه‌چیز خوب شده، بلکه چون من واقع‌بین‌تر شده‌ام.

اعوذ باللّه من ذات الکثیف!

و تو از رَکیذ چه می‌دانی؟

کتابی که با مطالعه‌اش فهمیدم که بین عقل و احساس کدام یک را انتخاب کنم.
کتابی که با مطالعه‌اش فهمیدم که بین عقل و احساس کدام یک را انتخاب کنم.

کودک درونم را در آغوش کشیدم، همان وقت‌هایی که زخم می‌خوردم و هیچ‌کس حتی نمی‌پرسید «چی شد؟» کم‌کم فهمیدم بعضی دردها، از خودِ درد سنگین‌تر نیستند، از این سنگین‌ترند که کسی نمی‌بیندشان. او گریه می‌کرد، دست‌های کوچکش را دراز می‌کرد سمت آدم‌ها، فقط می‌خواست یکی باشد که بگوید: «می‌بینمت…» اما نبود. یا اگر بود، دیدن بلد نبود. و همین شد که یاد گرفت همه‌ی گریه‌ها را بلند نکند، همه‌ی دردها را نگوید، همه‌ی خودش را نشان ندهد… دلش ساده بود، آدم‌ها را همان‌طور که بودند، نمی‌دید، همان‌طور که دلش می‌خواست، می‌دید. فکر می‌کرد هرکه نزدیک است، امن است، اما بعضی نزدیکی‌ها، فقط نزدیک‌اند… نه امن. و هر بار که تکیه داد، یک‌جایش شکست. نه آن‌قدر که دیده شود، اما آن‌قدر که دیگر مثل قبل نشود. کم‌کم ساکت شد… نه چون حرفی نداشت، چون فهمید همیشه گوشی برای شنیدن نیست. زخم‌هایش ماند، از همان‌هایی که فکر می‌کرد پناه‌اند. و این، دردناک‌ترین بخش ماجراست؛ وقتی کسی که باید آرامت کند، دلیلِ بی‌قراری‌ات می‌شود. اما یک‌جا، همه‌چیز آرام تغییر کرد… من نشستم کنار خودم. نه نصیحتش کردم، نه ساکتش کردم، فقط کنارش ماندم. دستش را گرفتم، و برای اولین‌بار، به‌جای اینکه دنبال پناه بگردد، پناه را حس کرد. در آغوش من. و انگار همان‌جا فهمید قرار نیست همیشه کسی بیاید نجاتش بدهد، گاهی باید خودت آرام‌ترین جای دنیا برای خودت باشی. حالا… هر وقت دنیا سخت می‌شود، برمی‌گردم، کنارش می‌نشینم، و دوباره بغلش می‌کنم. چون یاد گرفته‌ام اگر خودم حواسم به خودم نباشد، هیچ‌کس آن‌طور که باید، نخواهد بود.

چه راز عجیبی‌ست این زیستن… دو آگاهی، در لحظه‌ای نامعلوم، به هم گره می‌خورند و تصمیم می‌گیرند استمرارِ خویش را در وجودی دیگر بیازمایند. و تو، بی‌آن‌که اختیاری داشته باشی، به این جریان پرتاب می‌شوی؛ جریانی که نامش را «زندگی» گذاشته‌اند. آغاز می‌شوی در ناآگاهیِ محض، و به‌تدریج، بارِ فهم را بر دوش می‌کشی. از نوزادی تا کودکی، از کودکی تا بلوغ، و از آن‌جا تا جایی که دیگر خودت را، جهان را، و حتی «بودن» را زیر سؤال می‌بری. می‌فهمی که زیستن، صرفاً ادامه‌ی یک فرآیند زیستی نیست؛ بلکه مواجهه‌ای بی‌وقفه است با معنا، با فقدان معنا، با خواستن، و با ناتمامی. زمان می‌گذرد، نه به‌عنوان یک عدد، بلکه به‌عنوان چیزی که تو را آرام‌آرام از خودت تهی می‌کند. و در نهایت، به نقطه‌ای می‌رسی که همه‌چیز ظاهراً پایان می‌پذیرد… اما آیا واقعاً پایان است؟ یا تنها گسستی در ادراک ما از تداوم؟ شاید «پایان» فقط واژه‌ای‌ست که ذهنِ محدودِ ما برای فهمِ تغییری بی‌انتها ساخته است. و آن‌چه ما مرگ می‌نامیم، نه خاتمه، که انتقالی‌ست از شکلی از بودن به تعریفی دیگر از آغاز… شاید زندگی، نه یک خط است، نه حتی یک دایره؛ بلکه حرکتی‌ست در بی‌نهایتِ ناشناخته‌ای که ما فقط لحظه‌ای از آن را «خود» صدا می‌زنیم.

In English, we simply say, “Your eyes are beautiful.” But in Persian… We say: نگاهت چه مِی در سبو می‌کند که روح مرا زیر و رو می‌کند که آرامشم را به هم می‌زند تلنگر به خواب دلم می‌زند

این روزها حال من شبیه اتاقی‌ست که پنجره‌هایش باز مانده است و هر بادی بی‌اجازه واردش می‌شود. در سلول‌سلول مغزم دردی آرام و مداوم جریان دارد که نه می‌گذارد فریاد بزنم و نه می‌گذارد بی‌تفاوت بمانم. گاهی حس می‌کنم خودم را در معرض چیزهایی قرار می‌دهم که می‌دانم روحم را خسته‌تر می‌کنند. اخبار را می‌بینم و حالم بد می‌شود اما باز ادامه می‌دهم. تصاویر تلخ را نگاه می‌کنم و دلم می‌گیرد اما چشم برنمی‌دارم. کتاب‌هایی می‌خوانم که ذهنم را سنگین‌تر می‌کنند اما باز هم رهایشان نمی‌کنم. نوشتن که همیشه پناه من بود، این روزها تبدیل شده به جایی که با خودم سخت‌تر از همیشه برخورد می‌کنم. گاهی خودم را در کلمه‌هایم قضاوت می‌کنم و بی‌آنکه بخواهم به خودم فشار می‌آورم. زمان می‌گذرد و من شبیه کسی هستم که از خودش می‌پرسد چرا اجازه ندادم کمی آرام بگیرم. برای همه آدم‌ها حس دلسوزی و مهربانی دارم اما وقتی نوبت خودم می‌رسد این مهربانی تمام می‌شود. نمی‌خواهم آدم مریضی به نظر برسم چون حقیقت این است که فقط حالم خوب نیست. فقط کمی در میان فکرها و احساس‌ها گم شده‌ام و هنوز بلد نیستم کجا باید مکث کنم. شاید مشکل این نیست که زیاد حس می‌کنم بلکه این است که هنوز یاد نگرفته‌ام چطور از خودم مراقبت کنم. شاید من دیوانه نشده‌ام و فقط کمی خسته‌ام از این همه فکر و این همه سنگینی. و شاید وقت آن رسیده که با خودم مهربان‌تر باشم.

«شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد...»

عید‌تون مبارک!

ای بهاران که آمدی از راه یار من کاش با تو می‌ آمد در فضای پر از شکوفه دلم آه بی او چه قدر می‌‌گیرد در بهاران ترانه می‌‌خوانم
ای بهاران که آمدی از راه یار من کاش با تو می‌ آمد در فضای پر از شکوفه دلم آه بی او چه قدر می‌‌گیرد در بهاران ترانه می‌‌خوانم عطر شب بو به باد می‌‌پیچد خاطراتم نمی‌‌رود از یاد مثل عطری به باد می‌‌پیچد

من همیشه باور داشتم که هیچ چیز ارزشمندتر از آزادیِ تصمیم و مالکیتِ خودم نیست. نه به خاطر غرور، نه به خاطر رقابت، فقط برای این‌که می‌خواستم مسیر زندگی‌ام را با دستان خودم بسازم، بی‌نیاز از قید و بند کسی، بی‌نیاز از مدیون بودن. سال‌ها خواسته‌هایم را پشت یک دیوار نامرئی پنهان کردم. پول؟ طلا؟ لباس؟ همه‌شان فقط اشیا بودند، و من آرامش خودم را با نخواستن و صبر کردن حفظ می‌کردم. می‌خواستم کسی نتواند از نیازهایم علیه من استفاده کند، می‌خواستم هیچ چیز نتواند مرا از خودم جدا کند. اما یک روز… زندگی یک تجربه‌ی کوچک، اما عمیق جلوی پایم گذاشت. بدهکار شدم. و با همان پول، برای خودم النگو خریدم. یک النگوی طلای ساده، اما وقتی در دستم بود، حس کردم چیزی دارم، نه فقط یک شیء، بلکه حس مالکیت و توانستن که سال‌ها فراموشش کرده بودم. این حس، آرام و بی‌صدا، مرا از درون تکان داد. صبح‌ها با انگیزه بیدار می‌شدم، تدریس می‌کردم، مقاله می‌نوشتم، کارهای تحقیقی را با دقت انجام می‌دادم، و هر قدمی که برمی‌داشتم، مرا به خودم نزدیک‌تر می‌کرد. بعد از چند ماه، بدهی‌ام صاف شد، اما چیزی در من تغییر کرده بود: اکنون می‌دانستم که می‌توانم صاحب چیزی باشم و همزمان مستقل بمانم. می‌توانم ارزشمند باشم بدون اینکه مدیون کسی باشم، می‌توانم بخواهم بدون اینکه وابسته شوم. از آن روز، حرکت برایم معنایی تازه پیدا کرد. هر خرید، هر تصمیم، هر هدف… نه از روی ولخرجی، نه از روی تحت تأثیر قرار گرفتن، بلکه از روی احترام و علاقه به خودم و شناخت مسیر درونی‌ام بود: تبلت، لپ‌تاپ، هدفون، عطر مورد علاقه… هر کدام یک پل بودند، از منِ امروز به منِ فردا. و حالا می‌دانم: من آدمی هستم که برای رشد و پیشرفت، هدف می‌خواهد، اما این هدف‌ها از درونم می‌آیند، نه از دیگران. من نمی‌ترسم بخواهم، نمی‌ترسم برای خودم تلاش کنم، و هر چیزی که به دست می‌آورم، ثمره‌ی انتخاب و اراده‌ی خودم است. زندگی شاید بدهکاری‌ها و چالش‌هایی بیاورد، اما من آموخته‌ام که حتی در بدهی هم می‌توان حس مالکیت، ارزشمندی و آزادی را کشف کرد. و این، راز واقعیِ حرکت است: نه داشتن، نه نداشتن، که قدرتِ درون برای ساختنِ خود، با دست خود و با قلبی آگاه. پ.ن: تا بدهکار نشی صاحب چیزی نمیشی!

ای دوست‌! شکر بهتر یا آنک شکر سازد‌؟ خوبیِ قمر بهتر یا آنک قمر سازد‌؟ ای باغ‌! تویی خوشتر یا گلشنِ گل در تو‌؟ یا آنک برآرد گُل صد نرگس تر سازد‌؟ ای عقل‌! تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد‌؟ ای عشق‌! اگر چه تو آشفته و پُرتابی چیزی‌ست که از آتش بر عشق کمر سازد بیخود شده‌ی آنم سرگشته و حیرانم گاهی‌م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد دریای دل از لطفش پُر خسرو و پُر شیرین وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد آن جمله گهر‌ها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد شمس‌الحق تبریزی چون شمس دل ما را در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام