یادداشتهای مهآلود
Ir al canal en Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
272
Suscriptores
-124 horas
+97 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
اگر رنگی برای بودنم انتخاب میکردند
آبی میشدم
آبیِ عمیق
آبیِ آرام
آبیای که در سکوت خودش
دریایی از حرف نگه داشته است.
آبی میشدم
با عمقی
که به دوست داشتنت بیاید؛
آنقدر عمیق
که اگر دلت روزی خسته شد
بتوانی
اندوهت را
بیهیچ ترسی
در من رها کنی.
اگر فصل بودم
بهار میشدم.
فصلی
که زمین بعد از خوابهای طولانی
چشم باز میکند،
و شاخههای خاموش
آرامآرام
به یاد سبز شدن میافتند.
بهاری
که با یک نسیم کوتاه
دلها را نرم میکند
و به آدمها یادآوری میکند
زندگی
هنوز ادامه دارد.
و اگر گل بودم
جز مریم نمیشدم.
گلی سفید
بیهیاهو
با عطری آرام
که آهسته در هوا میپیچد
و بیآنکه کسی بداند
در خاطرها میماند.
شاید چون دوست دارم
دوست داشتنم هم
چنین باشد؛
بیادعا
بیصدا
اما ماندگار.
و حالا
که هیچکدام از اینها نیستم
نه رنگ
نه فصل
نه گل
فقط دختری هستم
که گاهی
قلبش آبی میشود
گاهی
درونش بهار میشکفد
و گاهی
بیدلیل
بوی مریم میدهد.
پ.ن: این شعر سپید را تقدیم میکنم به مریم...
من از کودکیام خاطرههای زیبایی دارم.
خاطرههایی که وقتی به آنها فکر میکنم، انگار درِ باغی قدیمی در ذهنم باز میشود؛ باغی که هنوز بوی خاک نمخورده و میوههای رسیدهاش در حافظهام زنده است.
ما خانهباغی داشتیم؛ باغی که در آن انگور بود، بادام بود، شاهتوت و انجیر و توت. هر درختی برای خودش دنیایی داشت و هر فصل قصهای تازه برای گفتن.
اما میان همهی آن درختها، دل من به درخت پرتقال گره خورده بود.
نمیدانم چرا.
شاید به خاطر بهارهایش.
بهار که میشد، درخت پرتقال ناگهان تغییر میکرد؛ شاخههای سبزش پر میشد از شکوفههای سفید کوچک.
آن شکوفهها فقط گل نبودند…
عطرشان چیزی میان رویا و بیداری بود. بویی که وقتی در هوا میپیچید، آدم را برای لحظهای از خودش جدا میکرد؛ انگار زمان آهستهتر میشد و جهان کندتر نفس میکشید.
همبازی کودکی من عاشق آن درخت بود.
مدتها طول کشید تا بفهمم من چرا به درخت پرتقال اینقدر علاقه دارم.
بعدها فهمیدم که گاهی ما عاشق چیزها نمیشویم…
بلکه عاشق علاقهی کسی به آن چیزها میشویم.
او وقتی کنار آن درخت میایستاد، جور دیگری نگاهش میکرد؛
با دقت، با شوق، با همان کنجکاوی خالصی که فقط در کودکی پیدا میشود.
شاید برای همین بود که من هم آرامآرام عاشق پرتقال شدم.
تا جایی که هر روز با شوقی عجیب یک پرتقال میخوردم؛
انگار میخواستم بخشی از درخت پرتقال را در خودم نگه دارم.
یک روز ناگهان به من نگاه کرد و گفت:
«بوی پرتقال میدهی… مو نارنجی.»
نمیدانم چرا، اما همان لحظه مات شدم.
گیج شدم.
برای چند ثانیه کوتاه، انگار قلبم ضربه زدن را جا انداخت.
من کودک بودم،
اما حتی کودکان هم میتوانند محبت را تشخیص بدهند.
آن جمله او در ذهنم ماند؛
مثل عطری که روی لباس بماند و دیر از بین برود.
یاد دوچرخهسواریهایمان افتادم.
یک بار از روی دوچرخه افتاده بودم.
زانوهایم خراشیده شده بود و ترس در دلم نشسته بود؛ همان ترسی که در کودکی خیلی زود به عادت تبدیل میشود.
از آن روز دیگر رغبت نمیکردم به دوچرخه نزدیک شوم.
اما تو دستم را گرفتی.
مرا دوباره روی زین نشاندی و با همان اطمینان سادهی کودکانه گفتی:
«میتونی، بهار… تو میتونی.»
نمیدانم چرا آن جمله اینقدر اثر داشت.
شاید چون بعضی جملهها را آدم از زبان کسی میشنود که باورش برایش مهم است.
شاید همانجا بود که چیزی درون من تغییر کرد.
ترس آرامآرام عقب رفت و جایش را شوق گرفت.
من دوباره رکاب زدم.
آرام… بعد سریعتر.
و همانجا بود که فهمیدم گاهی یک دست که دستت را بگیرد،
یک آدمی که به تو ایمان داشته باشد،
میتواند چیزی را در وجودت بیدار کند که حتی خودت هم از آن خبر نداشتی.
شاید همان روز بود که دوباره عاشق دوچرخه شدم.
و شاید همان روز بود که فهمیدم بعضی آدمها بدون آنکه بدانند،
به ما شجاعت زندگی میدهند.
از آن روز به بعد دیگر هرگز از دوچرخه نترسیدم.
اما هنوز هم وقتی بوی شکوفههای پرتقال در هوا میپیچد،
همان کودک قدیمی در من بیدار میشود؛
کودکی که در باغی پر از نور ایستاده،
دستش هنوز در دست دوستی است
و جهان برایش بوی پرتقال میدهد.
پ.ن: از زبان دوست عزیزی که در مسابقات دوچرخهسواری مقام اول را کسب کرد.
دیشب با دوستی دربارهی فیلمها حرف میزدیم.
از آن گفتوگوهای که ساده شروع میشوند، اما ناگهان یک نام، یک صحنه یا حتی یک حس قدیمی را از گوشهای تاریک در ذهن بیدار میکنند.
در میان آن همه نام و خاطره، ناگهان یاد فیلمی افتادم؛
فیلم «رخساره».
فیلمی که بیش از آنکه داستان باشد، حال و هوا بود.
مثل مهی آرام که دور ذهن میپیچد و نمیگذارد بهراحتی از آن بیرون بیایی.
فضایش آنقدر زنده و نفسدار بود که دلت نمیخواست حتی یک لحظه چشم از آن برداری؛ انگار هر قابش چیزی پنهان کرده بود که اگر پلک میزدی، برای همیشه از دست میرفت.
اما چیزی که بیش از همه در ذهنم مانده بود، نه داستان فیلم بود و نه بازی بازیگرانش.
عشق بود.
عشقی که به شکل عجیبی آغاز شد.
نه با یک گفتوگو،
نه با لمس دستها،
نه حتی با دیدن چهرهای کامل.
فقط با دو چشم.
او جز چشمهای رخساره هیچ چیز دیگری از صورتش ندیده بود.
نه لبخندش را،
نه خطوط گونههایش را،
نه حتی رنگ لبهایش را.
فقط دو چشم.
و همین کافی بود تا دلش آرامآرام به جایی ناشناخته کشیده شود.
وقتی به این فکر میکنم، در دنیای امروز کمی شبیه یک افسانه به نظر میرسد.
انگار زمانهی ما دیگر جایی برای چنین عشقهایی نگذاشته است.
امروز آدمها پیش از آنکه عاشق شوند، حساب میکنند.
قبل از آنکه دلشان بلرزد، معیارها را کنار هم میگذارند.
عشق آهستهآهسته تبدیل شده به فهرستی از چیزها:
پول،
خانه،
ماشین،
ظاهر.
و در میان این همه معیار دقیق و منطقی،
چیزی بسیار ظریف و نامرئی گم شده است.
چیزی که زمانی فقط در یک نگاه کوتاه اتفاق میافتاد.
من اما هنوز فکر میکنم چشمها رازهایی دارند که هیچ کلمهای توان گفتنش را ندارد.
چشمها جاییاند که روح آدمها گاهی بیاحتیاط میشود.
آدمها میتوانند دروغ بگویند.
میتوانند لبخندهای تمرینشده داشته باشند.
میتوانند حتی احساساتشان را پنهان کنند.
اما چشمها…
چشمها گاهی بیخبر همه چیز را لو میدهند.
اگر چشمهای کسی از نگاه تو فرار میکند،
شاید از تو نمیترسد؛
شاید از چیزی در درون خودش میترسد.
اگر نگاهش بیقرار است و مدام میلغزد،
مثل پرندهای که جایی برای نشستن پیدا نمیکند،
شاید در دلش حرفی هست که هنوز جرئت گفتنش را ندارد.
و اگر کسی بتواند آرام، بیهیچ اضطرابی در چشمهای تو نگاه کند،
آن لحظه عجیب است.
چون در همان چند ثانیه کوتاه،
انگار دو جهان بیواسطه به هم نزدیک میشوند.
گاهی فکر میکنم پیش از آنکه انسانها زبان را یاد بگیرند،
با چشمهایشان با هم حرف میزدند.
شاید به همین دلیل است که نگاهها هنوز هم از کلمهها راستگوترند.
برای همین است که آن صحنه از فیلم هنوز در ذهنم مانده.
نه به خاطر داستان پیچیدهاش.
نه به خاطر قابهای زیبایش.
فقط به خاطر یک فکر ساده:
اینکه شاید هنوز هم جایی در این دنیا
کسی بتواند فقط با دیدن دو چشم
دلش را به انسانی دیگر بسپارد.
در دنیایی که همه چیز با عدد و معیار سنجیده میشود،
چنین عشقی شبیه یک معجزهی کوچک است.
اما گاهی معجزهها
خیلی آرام اتفاق میافتند.
در سکوتی کوتاه،
در فاصلهی میان دو نگاه.
جایی که نه پول معنا دارد،
نه ظاهر،
نه هیچکدام از معیارهایی که جهان برای ما ساخته است.
فقط دو چشم باقی میماند
و رازی که میان آنها عبور میکند.
رازی که شاید نامش
همان چیزی باشد که سالهاست آدمها کمتر به آن ایمان دارند.
عشق.
فکر میکنم آدمها همیشه لازم نیست دلیل همهچیز را بدانند تا برای کمک کردن حاضر باشند.
لازم نیست از تمام جزئیات زندگیات خبر داشته باشند، لازم نیست از تمام شکستهایت، از تمام شبهایی که بیصدا گریه کردهای، یا از تمام ترسهایی که در سینهات پنهان کردهای چیزی بدانند.
آدمها میتوانند بدون دانستنِ همه اینها هم دستت را بگیرند.
گاهی کمک کردن، دانستن نیست؛
گاهی فقط دیدن است.
دیدنِ لرزش صدای کسی.
دیدنِ خستگیای که پشت یک لبخند پنهان شده.
دیدنِ آدمی که دارد آرامآرام به لبهی سقوط نزدیک میشود.
گاهی کافی است کسی همان لحظه آنجا باشد؛
درست وقتی که چیزی به افتادن نمانده،
دستش را دراز کند،
لباسَت را بگیرد،
و نگذارد پرت شوی.
نجات دادن همیشه شبیه قهرمانهای داستانها نیست.
گاهی نجات دادن فقط همین است؛
همین که کسی باشد.
همین که کسی نگذارد تنهایی فرو بریزی.
آدمها خیلی وقتها فکر میکنند برای نزدیک شدن به درد یک نفر باید اول همهچیز را بدانند؛
باید داستان کامل را بشنوند،
باید دلیلها را بفهمند،
باید مطمئن شوند که حق با چه کسی بوده است.
اما حقیقت این است که دردِ آدمها همیشه توضیحدادنی نیست.
بعضی زخمها زبان ندارند.
بعضی سقوطها آنقدر آهسته اتفاق میافتند که حتی خودِ آدم هم نمیفهمد دقیقاً از کجا شروع شدهاند.
برای همین است که گاهی سکوت میکنیم.
نه از سر پنهانکاری،
بلکه چون نمیدانیم از کدام نقطه باید شروع به گفتن کنیم.
اما بعضی آدمها وقتی همهچیز تمام میشود، تازه میپرسند:
چرا چیزی نگفتی؟
چرا توضیح ندادی؟
از کجا باید میفهمیدیم؟
ما که علم غیب نداریم.
و شاید حرفشان از نظر منطقی درست به نظر برسد.
اما حقیقتِ رابطههای انسانی همیشه در منطق خلاصه نمیشود.
گاهی آدمها لازم نیست علم غیب داشته باشند.
کافی است کمی دل داشته باشند.
کافی است کمی بیشتر نگاه کنند.
کافی است کمی کمتر بهانه بیاورند.
چون کسی که واقعاً بخواهد بماند،
کسی که واقعاً بخواهد دستت را بگیرد،
همیشه منتظر توضیح کامل نمیماند.
او نشانهها را میبیند.
سکوتها را میفهمد.
و قبل از آنکه سقوط کامل شود،
قدم جلو میگذارد.
برای همین فکر میکنم بهتر است از آدمهایی که همیشه برای نماندنشان دلیل میآورند فاصله گرفت.
از آدمهایی که دیدن را هم بهانه میکنند.
از آنهایی که همیشه بعد از افتادنِ تو میرسند و میگویند:
ما نمیدانستیم.
چون بعضی نجاتها،
اگر دیر برسند،
دیگر اسمشان نجات نیست.
فقط
یک حضور دیرهنگاماند.
ترانهام… سلام.
ترانه،
امشب حالِ دلم شبیه آسمانی است که هنوز باران نیامده،
اما بوی رعد در آن پیچیده است.
میدانی ترانه…
گاهی آدم آنقدر با خودش مدارا میکند،
آنقدر برای ترسهایش دلیل میتراشد،
آنقدر سکوت را با نامِ «مصلحت» صدا میزند،
که یک روز ناگهان میفهمد
سالهاست دارد به خودش دروغ میگوید.
و دردناکتر از دروغ گفتن به دیگران،
دروغ گفتن به خود است.
ترانه…
من مدتهاست حقیقت را در آینه نگاه نکردهام.
هر بار که قرار بود با خودم روبهرو شوم
کمی سرم را پایین انداختم
کمی سکوت کردم
و کمی زودتر از آنجا رفتم.
من همیشه رفتن را بلد بودم.
ماندن را نه.
ترانه،
من ترسو بودم.
نه از آن ترسهای بزرگ و عجیب…
از همان ترسهای کوچک و آبرومندانهای
که آدمها اسمش را میگذارند
«احتیاط».
آنقدر ترسو بودم
که گذاشتم او قربانی شود
و من فقط شاهد باشم.
آنقدر ترسو بودم
که وقتی باید میایستادم
در دل خودم هزار دلیل آوردم برای نایستادن.
ترانه،
من عاشق بودم.
خیلی هم عاشق بودم.
اما حالا که به گذشته نگاه میکنم
میبینم عشق هم گاهی قربانی ترس میشود.
کسی به ما نگفته بود
عشق اگر شجاعت نداشته باشد
کمکم خاموش میشود
مثل چراغی که نفتش تمام شده باشد.
ترانه،
من هیچوقت فریاد نزدم
آهای مردم دنیا!
هیچوقت نگفتم
زندگی من میدان قضاوت شما نیست.
نه…
من بیشتر وقتها سرم را پایین انداختم
و از کنار خودم رد شدم.
و این بدترین نوعِ گم شدن است؛
وقتی آدم در میان مردم گم نمیشود،
در میان خودش گم میشود.
ترانه…
آدم اگر خیلی چیزها را در دلش نگه دارد
اگر خیلی حرفها را نگوید
اگر خیلی بغضها را قورت بدهد
درونش آرامآرام شبیه دریایی میشود
که سالها طوفانش را پنهان کرده است.
من هم همین کار را کردم.
همه چیز را در خودم ریختم.
همه چیز را در سکوت حل کردم.
همه چیز را پشت لبخندهای عادی پنهان کردم.
اما دریا
هیچوقت تا ابد آرام نمیماند.
یک روز
موجها بالا میآیند
بادها بیدار میشوند
و آبِ آرام
یاغی میشود.
ترانه،
امشب حس میکنم آن دریا
در وجود من بیدار شده است.
و شاید این بیداری
آنقدرها هم بد نباشد.
چون انسان
تا وقتی از خودش ناراحت نشود
هیچوقت تغییر نمیکند.
ترانه…
یک درس خیلی مهم را امشب فهمیدم.
آدمها بیشتر از آنکه قربانیِ دیگران باشند
قربانیِ سکوتهای خودشان هستند.
دنیا همیشه پر از قضاوت خواهد بود.
مردم همیشه چیزی برای گفتن خواهند داشت.
اما زندگی
فقط یکبار به هر آدم داده میشود.
و غمانگیزترین سرنوشت این است
که کسی سالها زندگی کند
اما جرأت نکند
خودِ واقعیاش باشد.
ترانه…
شاید من دیر فهمیدم.
اما حالا میدانم
روزی که انسان
حقیقت خودش را بپذیرد
حتی اگر تلخ باشد
همان روز
اولین روزِ آزادی اوست.
امشب با خواندن دعای جوشن کبیر، حال عجیبی در دلم افتاد؛
حالی که نمیتوانم بهسادگی اسمی رویش بگذارم.
نه آرامش بود، نه اندوه…چیزی میان این دو.
انگار کلمات دعا آرامآرام روی قلبم مینشستند و درِ اتاقی از درونم را باز میکردند که مدتها بود به آن سر نزده بودم.
هر صفتی که از خدا میخواندم، مثل نوری کوتاه از ذهنم عبور میکرد؛
مهربانی، بخشش، بردباری، بزرگی…
و ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد:
آیا انسان هم میتواند سایهای از این صفات را در خودش داشته باشد؟
برای لحظهای حس کردم پاسخ این سؤال «بله» است.
حس کردم شاید در درون هر انسانی بذر این صفات کاشته شده است؛
بذرهایی خاموش که اگر در خاک دل بهدرستی پرورش پیدا کنند، میتوانند روزی به درختی بزرگ تبدیل شوند.
اما همین فکر، بلافاصله مرا به سؤال دیگری رساند؛
سؤالی که کمی تلختر بود.
اگر این بذرها در وجود ما هست،
پس چرا در زندگیمان اینقدر کم میرویند؟
چرا گاهی آنقدر زود خسته میشویم؟
چرا گاهی آنقدر زود دلگیر میشویم؟
چرا گاهی آنقدر کوچک رفتار میکنیم، در حالی که میتوانستیم بزرگتر باشیم؟
در همان لحظه، حس عجیبی از درونم عبور کرد؛
حسی شبیه اعتراف به یک کمبود.
نه کمبود استعداد،
بلکه کمبود ظرفیت.
فهمیدم شاید مشکل این نیست که این صفات دستنیافتنیاند؛
شاید مشکل این است که ظرف وجود ما هنوز آنقدر بزرگ نشده که آنها را در خود نگه دارد.
ما آدمها دوست داریم خوب باشیم،
اما برای خوب شدن زحمت بزرگ شدن را نمیکشیم.
میخواهیم مهربان باشیم، اما دلمان را بزرگ نمیکنیم.
میخواهیم بخشنده باشیم، اما از خودمان عبور نمیکنیم.
میخواهیم صبور باشیم، اما تمرین صبر را بلد نیستیم.
امشب میان کلمات دعا فهمیدم که دعا فقط گفتن چند جمله نیست.
گاهی دعا شبیه آینهای است که ناگهان روبهروی آدم قرار میگیرد.
آینهای که نهتنها نشان میدهد چه کسی هستیم،
بلکه نشان میدهد چه کسی میتوانستیم باشیم.
و شاید مهمترین درسی که امشب گرفتم همین بود:
انسان وقتی تغییر میکند که بفهمد مشکل جهان نیست،
مشکل کوچک بودن ظرف دل اوست.
صفات بزرگ همیشه در این عالم جاریاند؛
مهربانی هست، بخشش هست، بزرگی هست، نور هست…
اما تنها دلهایی میتوانند آنها را در خود نگه دارند
که جرئت کردهاند
خودشان را بزرگتر کنند.
آه از این موجودی که نامش انسان است.
موجودی عجیب و ناآرام؛
نیمهای از نور،
و نیمهای از سایه.
گاهی آنقدر مهربان که خیال میکنی جهان هنوز جای امنی برای زیستن است،
و گاهی آنقدر سرد که میفهمی
گرمای بعضی دلها
چقدر زود خاموش میشود.
هرگاه او را دوست شمردم،
دشمنم شد و خنجر زد.
نه خنجری از آهن،
بلکه خنجری از جنس بیوفایی؛
از جنس همان لحظهای که میفهمی
حرفهایی که شنیده بودی
قرار نبود تا ابد راست بمانند.
هرگاه به او تکیه کردم،
دیوار کاهگلی شد.
دیوار سستی که من سادهدلانه
به استواریاش ایمان آورده بودم،
اما ناگهان فرو ریخت
و آوارش درست بر سر دلی افتاد
که فقط کمی آرامش میخواست.
هرگاه امیدم را به دستهایش بستم،
همان دستها
آرامآرام امیدم را از نفس انداختند.
شاید نه از روی قصد،
نه از روی دشمنی،
بلکه از روی همان بیتوجهیهای کوچک
که انسانها به آن عادت کردهاند.
و عجیبتر از همه این است
که انسان
با وجود تمام این زخمها
باز هم دلش میخواهد اعتماد کند.
انگار قلب ما
چیزی را میداند
که عقل از فهمش عاجز است.
قلب میشکند
اما باز هم
برای امیدی تازه میتپد.
مدتها طول کشید
تا بفهمم مشکل از اعتماد کردن من نبود.
مشکل از آنجا آغاز شد
که انسانها را
بزرگتر از اندازه واقعیشان دیدم.
از دیوارهای کاهگلی
انتظار استواری قلعهها را داشتم،
و وقتی فرو ریختند
تعجب کردم چرا
اینهمه آوار
بر سر دلم ریخته است.
آدمها بد نیستند؛
فقط محدودند.
دلهایشان کوچکتر از آن است
که تمام امید یک انسان را
بر دوش بکشند.
و این شاید تلخترین حقیقتی بود
که زندگی آرامآرام به من آموخت.
درس این ماجرا ساده است
اما فهمیدنش سالها طول میکشد:
قلب باید مهربان باشد
اما ساده نباشد.
باید انسانها را دوست داشت
اما هیچگاه نباید
به دستان انسانها امید بست و تکیه کرد.
چرا که انسانها
گاهی میآیند،
گاهی میروند،
و گاهی حتی نمیدانند
چه زخمی بر دل دیگری گذاشتهاند.
اما دلی که این درس را فهمیده باشد
دیگر با هر فرو ریختنی
ویران نمیشود.
چنین دلی
آهسته آهسته یاد میگیرد
که تکیهگاه واقعی
جایی عمیقتر از انسانهاست.
جایی
که خیانت در آن معنا ندارد
و امید
هیچگاه کشته نمیشود.
آیسل به ویدیوهای یوتیوب میگفت «bad things»؛ چیزهای بد.
آن روزها از این تعبیرش خندهام میگرفت. سادگی کودکانهای داشت که برایم هم بامزه بود و هم کمی عجیب. هر ویدیویی که دوست نداشت، خیلی بیتکلف و قاطع در یک کلمه خلاصه میشد: «چیزهای بد».
من میخندیدم و از این قضاوت سادهی او تعجب میکردم.
اما حالا که به آن روزها فکر میکنم، گاهی با خودم میگویم شاید نگاه او از نگاه ما بزرگترها صادقانهتر بود. ما جهان را پیچیده میکنیم، لایهلایه برایش توجیه میتراشیم، اسمهای قشنگ روی چیزها میگذاریم تا زشتیشان کمتر به چشم بیاید؛ اما کودکان هنوز بلدند جهان را بیواسطه ببینند.
حالا که کمی دقیقتر به زندگی نگاه میکنم، میبینم زندگی ما کمکم از همین «چیزهای بد» پر شده است.
خوراکیهای بد،
غذاهای بد،
نوشیدنیهای بد،
سبک زندگیهای بد،
عادتهای بد،
حرفهای بد،
و کارهایی که آرام و بیصدا ما را از خودمان دور میکنند.
این بدیها یکباره به زندگی ما هجوم نیاوردند. آهسته آمدند، بیسر و صدا، چنان آرام که حتی متوجه حضورشان هم نشدیم. کمکم در میان روزمرگیها جا باز کردند، با زندگیمان آمیختند و سرانجام آنقدر عادی شدند که دیگر کمتر کسی از خودش میپرسد: از کِی چنین شد؟
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد که در میان همهی اینها، ما از خودمان راضی هم هستیم. خیال میکنیم داریم به سبک مدرن زندگی میکنیم؛ گمان میبریم این همان اقتضای عصر جدید است و هرچه تازهتر و پرزرقوبرقتر باشد، لابد درستتر هم هست.
اما اگر لحظهای درنگ کنیم، اگر برای چند دقیقه صادقانه به درون خودمان نگاه کنیم، شاید ببینیم هر روز چیزی از وجودمان در حال فرسوده شدن است.
روحمان زیر بار هیاهوی بیپایان خسته میشود،
روانمان در میان مقایسهها و اضطرابهای پنهان فرسوده میشود،
جسممان با عادتهایی که چندان مهربان نیستند آسیب میبیند،
و ذهنمان از چیزهایی پر میشود که شاید هرگز سزاوار ورود به زندگی ما نبودند.
و بدتر از همه این است که این فرسودگی تنها در ما باقی نمیماند. آرامآرام در رفتار ما با دیگران نیز رخنه میکند.
در قضاوتهای عجولانه،
در تمسخرهای کوچک اما زخمزننده،
در بیحوصلگیها،
و در لحظههایی که به جای مهربانی، سردی را انتخاب میکنیم.
انگار نه تنها خودمان از مسیر زندگی سالم فاصله گرفتهایم، بلکه گاهی ناخواسته دیگران را نیز از راه آرام و طبیعی زندگی دور میکنیم.
گاهی فکر میکنم شاید اگر نگاه ساده و بیپیرایهی آیسل را داشتیم، جهان برایمان روشنتر بود. شاید لازم بود هر از گاهی همهی این پیچیدگیها را کنار بگذاریم و با همان صداقت کودکانه به بعضی چیزها نگاه کنیم.
شاید آنوقت جرئت پیدا میکردیم بیپرده بگوییم:
این یکی…
قطعا یک چیز بد است.
و شاید همان لحظه، نخستین گام برای بهتر شدن زندگیمان برداشته میشد.
گاهی باید ماند و گاهی باید رفت.
زندگی، بیشتر از آنکه مجموعهای از اتفاقها باشد، مجموعهای از انتخابهاست؛ و شاید یکی از دشوارترین انتخابهای زندگی همین باشد: ماندن یا رفتن.
ما عملاً همیشه میان این دو ایستادهایم؛ میان قدمی که باید برداشته شود و قدمی که باید بر زمین بماند.
گاهی رفتن شجاعت میخواهد و گاهی ماندن. گاهی رفتن نشانه بیداری است و گاهی ماندن نشانه وفاداری. هنر زندگی شاید همین باشد که انسان بداند کجا باید بایستد و کجا باید دل از ایستادن بکند.
دو بیت شعری را شنیدم که ذهنم را درگیر همین دو فعل ساده اما سرنوشتساز کرد:
باید رفت، باید دنبال پرچمت تا ابد رفت
باید ماند، باید پای این مکتب تا ابد ماند
همین دو مصرع ساده، مرا به فکر فرو برد؛
به اینکه «رفتن» و «ماندن» فقط دو فعل نیستند، دو نوع زیستناند.
گاهی رفتن یعنی حرکت به سمت حقیقت. یعنی دل کندن از عادتها، از ترسها، از آسایشهای کوچک. رفتنی که از درون آغاز میشود؛ از جایی که انسان تصمیم میگیرد دیگر مثل گذشته نباشد.
و گاهی ماندن، خود بزرگترین حرکت است. ماندنی که بوی وفاداری میدهد. ماندنی که یعنی پای عهدی ایستادن؛ پای باوری، پای پرچمی، پای مکتبیای که انسان را هر بار دوباره به خودش برمیگرداند.
ما در انتخاب میان این دو، تنها با عقل تصمیم نمیگیریم.
عقل راه را نشان میدهد، اما قلب است که به قدمها معنا میدهد.
اگر عقل تنها باشد، تصمیمها خشک و حسابگرانه میشوند؛
و اگر فقط احساس باشد، تصمیمها ممکن است ناپایدار و شتابزده شوند.
انسان وقتی درست انتخاب میکند که عقل و دل هر دو در کنار هم باشند؛
آنگاه که تصمیمش نه از غریزه و هیجان، بلکه از فطرت انسانی برخیزد.
انسان اگر فقط با خوی غریزی زندگی کند، تفاوت چندانی با حیوان ندارد.
اما آنجا که فطرت بیدار میشود، انتخابها هم رنگ دیگری میگیرند؛ رنگ آگاهی، مسئولیت و معنا.
مخصوصاً در روزگاری که به تعبیر بعضی بزرگان، ما در یک پیچ تاریخی قرار گرفتهایم.
پیچی که عبور از آن آسان نیست؛
پیچی که شاید سرنوشت بسیاری از آیندهها در آن رقم میخورد.
در طول تاریخ همیشه دو جبهه وجود داشته است:
جبههای که به سمت حق و حقیقت ایستاده،
و جبههای که در سوی باطل و گمراهی قرار گرفته است.
و عجیب اینکه تاریخ هیچگاه از انسانها نخواسته بیطرف باشند.
همیشه از آنها خواسته است انتخاب کنند.
اینک نیز ما همان انسانهای مختاریم.
انسانهایی که باید تصمیم بگیریم:
میخواهیم در کدام سمت تاریخ بایستیم؟
میخواهیم عزتمند باشیم
یا خوار و ذلیل؟
شاید تصور کنیم تصمیمهای بزرگ فقط در میدانهای جنگ یا در صفحات تاریخ گرفته میشوند، اما حقیقت این است که بزرگترین تصمیمها در درون انسانها شکل میگیرد.
در سکوت فکرها، در نجواهای دل، در لحظههایی که کسی ما را نمیبیند.
ما در نقطهای حساس ایستادهایم؛
آنقدر حساس که حتی کوچکترین واکنشهای ما نیز بیاهمیت نیست.
افکارمان،
اذکارمان،
گفتارمان،
رفتارمان،
و حتی نیتهای پنهانی در دلهایمان.
همه و همه، ذرههاییاند که در ساختن مسیر زندگی و تاریخ نقش دارند.
شاید برای همین است که انسان گاهی باید مکث کند.
باید به عقب برگردد و به تاریخ خودش و تاریخ جهان نگاه کند؛
نه نگاهی سطحی و گذرا، بلکه نگاهی عمیق و دقیق.
تاریخ پر است از انسانهایی که نمیدانستند باید بمانند یا بروند.
بعضیها رفتند، اما در مسیر باطل.
بعضیها ماندند، اما در صف ظلم.
و بعضیها... همانهایی بودند که درست فهمیدند کجا باید رفت و کجا باید ماند.
شاید راز عزت همین باشد.
اینکه انسان بداند
کِی باید دل به راه بزند و تا ابد دنبال پرچمی برود،
و کِی باید بایستد و تا ابد پای مکتبی بماند.
چون بعضی رفتنها انسان را به حقیقت میرساند
و بعضی ماندنها انسان را برای همیشه در حقیقت نگه میدارد.
اگر پایانِ ما با رفتنِ پیشوایانمان فرا میرسید، کربلا باید پایان میبود؛
پایانِ یک حماسه، پایانِ یک درد، پایانِ یک قصهی خونآلود در دل تاریخ.
اما کربلا پایان نبود. کربلا هرگز پایان نبود.
کربلا آغاز بود؛ آغازِ حیاتی که با مرگ تعریف نمیشود.
سلام بر تو ای پسرِ فاطمه؛
ای که آمدنت تولدِ امید بود و رفتنت بیداریِ وجدانها.
روزی که زاده شدی، جهان نفسی تازه کشید؛
و روزی که شهید شدی، تاریخ فهمید که زندگی فقط نفس کشیدن نیست.
کربلا در ظاهر یک واقعه بود،
اما در باطن، یک «بیداریِ جمعی» بود؛
یک تلنگر روانی برای انسانهایی که سالها در خوابِ عادت و ترس فرو رفته بودند.
گاهی انسان آنقدر به تاریکی عادت میکند که دیگر نبودِ نور را احساس نمیکند.
کربلا همان لحظهای بود که چشمها را مجبور کرد دوباره نور را به یاد بیاورند.
حسین آمد تا نشان دهد انسان میتواند در اوجِ تنهایی هم تسلیم نشود.
میتواند در میان حلقهی شمشیرها هم کرامتِ روحش را حفظ کند.
این همان درسی است که روانِ انسان را از اسارتِ ترس آزاد میکند؛
درسی که میگوید عزت، پیش از آنکه یک شعار باشد، یک انتخاب درونی است.
شاید رازِ ماندگاریِ کربلا همین باشد:
کربلا فقط یک صحنهی تاریخی نیست؛
یک آینه است.
هرکس به اندازهی صداقتِ دلش، خودش را در آن میبیند.
برخی در آن شجاعت میبینند،
برخی مظلومیت،
و برخی حقیقتی که سالها از آن فرار کردهاند.
و شاید برای همین است که کربلا تمام نمیشود؛
چون انسان هنوز درگیر همان پرسش قدیمی است:
میانِ آرامشِ ذلت و رنجِ عزت، کدام را انتخاب کند؟
سلام بر تو ای پسرِ زهرا؛
در روزی که زاده شدی،
در روزی که با خونت حقیقت را امضا کردی،
و در روزی که انسان دوباره از خوابِ غفلت بیدار شود.
کربلا هنوز ادامه دارد…
هرجا انسانی تصمیم بگیرد «آزاد» زندگی کند.
میگویند بنویس…
که نوشتن، نجات است.
که کلمهها میتوانند دستی شوند برای بیرون کشیدن آدم
از گودالی که خودش هم نمیداند چه وقت در آن افتاده است.
اما من نمیدانم از چه بنویسم.
نه اینکه جهان برای نوشتن کم آورده باشد؛
جهان این روزها بیش از اندازه اتفاق دارد،
بیش از اندازه صدا،
بیش از اندازه درد.
مسئله این است که درون من
انگار چیزی از حرکت ایستاده است.
همیشه ذهنم شلوغ بود؛
ایدهها پشت هم میآمدند،
سوژهها خودشان را به کلمه تحمیل میکردند،
و من فقط واسطهای بودم
میان احساس و نوشتن.
اما حالا
احساس میکنم شبیه پیکری شدهام
که تنها وظیفهاش نفس کشیدن است.
نه اشتیاقی برای گفتن،
نه نیرویی برای اعتراض،
نه حتی اندوهی که بتواند به گریه تبدیل شود.
بیحسی،
شاید خطرناکترین شکل خستگی باشد.
با خودم فکر میکنم بنویسم؛
از صدای انفجارهایی که
دیگر فقط دیوارها را نمیلرزانند،
بلکه امنیتِ درون آدم را فرو میریزند.
از شلیک گلولههایی بنویسم
که پیش از آنکه بدنها را هدف بگیرند،
امید را نشانه میروند.
از خبرهایی که هر دقیقه میآیند
و بخشی از جان آدم را با خود میبرند؛
خبر شهادت،
خبر کشته شدن،
خبر تمام شدن زندگیهایی
که دیروز هنوز برنامهای برای فردا داشتند.
اما حقیقت این است
که دردِ بیرون
وقتی زیاد میشود،
روان برای دوام آوردن
خودش را خاموش میکند.
انگار ذهن میگوید:
اگر همهچیز را حس کنی،
دوام نمیآوری.
و من این روزها
بیشتر از آنکه غمگین باشم،
خاموشم.
نه بریده از زندگی،
بلکه معلق میان ادامه دادن و خسته شدن.
با این حال،
جایی در عمق وجودم
صدایی هنوز تسلیم نشده است.
آرام میگوید:
تو این نیستی.
تو همان کسی هستی
که در سختترین روزها
به پایان ایمان داشت.
همان که میگفت:
میگذرد…
هیچ تاریکیای ابدی نیست.
قصهها برای رسیدن نوشته میشوند، نه برای ماندن در گرهها.
و من ماندهام
میان این دو حقیقت:
خستگیای که مرا به سکون دعوت میکند،
و امیدی که نمیگذارد کامل فرو بریزم.
شاید تمام زندگی همین ایستادن باشد
بر مرزها؛
میان امید و ناامیدی،
میان زخم و ترمیم،
میان درد کشیدن و ادامه دادن.
آدم گاهی شکست نمیخورد،
فقط فرسوده میشود.
و شاید این روزها
من شکستخورده نیستم؛
فقط روحی هستم
که برای دوباره برخاستن
کمی سکوت لازم دارد.
شاید نوشتن قرار نیست مرا نجات دهد،
شاید فقط یادآوری کند
که هنوز درون این سکوت سنگین
کسی نفس میکشد،
کسی نگاه میکند،
و کسی
با وجود همهچیز
هنوز باور دارد
که پایان این قصه
رسیدن است.
هر راه به جز راه تو کج خواهد شد
بیلطف تو، آسمان فلج خواهد شد
ما منتظران اگر بخواهیم همه
امسال، همان سال فرج خواهد شد
