es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Ir al canal en Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
268
Suscriptores
-124 horas
+97 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می‌کنند. بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلب‌مان؛ خویشتن را چگونه داوری می‌کنیم.

ما هرگز فراموش نمی‌کنیم؛ فقط کمی چشم‌های‌مان را می‌بندیم تا بتوانیم زندگی کنیم.

و‌ حالا علی ماند‌ و‌ یك‌ دنیا‌ خاطره‌...

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او ‏گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا

کاری مهم‌تر از خودسازی نداریم. ما ابد در پیش داریم. هستیم که هستیم.

هنوز کوچه به کوچه حکایتِ مردی‌ست؛ که دستِ بسته‌ی او عاشقانه می‌لرزید...

سادگی در اوج کمال و زیبایی‌ست.

آدمی هر وقت فهمید که بی‌نیازی در داشتن نیست، در دل‌سپردن به خداست؛ همان‌جا آغاز بی‌نیازیِ واقعی اوست.

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

با ندبه‌ی ما نیامدی؛ حرفی نیست. یک جمعه تو گریه کن که ما برگردیم...

زندانی امیدم و می‌دانم این قفس هر قدر هم بزرگ شود؛ باز محبس است...

‏"انسان اندوهش را فراموش نمی‌کند بلکه خود را وادار می‌کند آن را تاب بیاورد."

ای که مَرا خوانده‌ ای راه نشانم بده!

سلام بر کسانی که، قلب انسان‌ها را امانت الهی می‌دانند!

آدمی دوام می‌آورد وَرایِ حدِ تصور...

سلام بر کسانی که میخواستیم با آن‌ها از تمام رنج‌هایمان عبور کنیم، اما خودشان بزرگ‌ترین رنج ما شدند.

آن را که غمی چون غمِ من نیست چه داند؛ کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟ وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند هر گه که بسوزد جگرم، دیده بگرید؛ وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند! سلطان خیالت شبی آرام نگیرد، تا بر سر صبر من مسکین ندواند! ترسم که نمانم من از این رنج؛ دریغا! کاندر دل من حسرت روی تو بماند. فریاد که گر جور فراق تو نویسم، فریاد برآید، ز دلِ هر که بخواند. شرح غم هجران تو هم، با تو توان گفت؛ پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند.

من خود بلای خویشم از خود کجا گریزم