یادداشتهای مهآلود
Ir al canal en Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
256
Suscriptores
-524 horas
-57 días
+330 días
Archivo de publicaciones
بنازم قلمِ نقاشِ طبیعت را؛ چه بیدریغ رنگ میپاشد بر بومِ جهان و از منظره دشت و صحرا، تماشاییترین شعرها را میآفریند.
Repost from آغوش خیال 🔹 سجّاد حرمی
آنقدَر از عطر گیسویت نوشتم سالها
در میان شاعران، عطار نیشابوریام
#سجاد_حرمی
🔹آغوش خیال
🔹@aghooshekheial
توان کشمکشم نيست بی تو با ايام
برونم آور از اين ماجرا که میميرم
#حسین_منزوی
ممنونم از تمام عزیزانی که در چالش نامه همراه شدند و این فرصت را به من دادند تا برای هرکدامتان چند خطی از زبان یک دوست بنویسم.
نوشتن برای آدمهایی که شاید هیچوقت نشناختهام، اما قرار بوده چند کلمه را به دلشان برسانم، برای خودم هم تجربهی قشنگی بود.
ممنون که با فوروارد کردن پیام، همراه این نامهنگاری کوچک شدید و اجازه دادید نامههای من مهمان خلوتتان باشد.
Repost from N/a
آبی جان،
نامهات را چند بار خواندم؛ و هر بار بیشتر از قبل، به این فکر کردم که چطور ممکن است کسی تو را نشناسد، اما از میان چند خط، گوشهای از دنیایت را اینقدر زیبا ببیند...
از تکتک کلماتت ممنونم؛ نه فقط برای زیباییشان، برای مهر و دقتی که پشتشان بود.
ممنونم که وقت گذاشتی، فکر کردی و چیزی نوشتی که فقط یک نامه نبود؛ شبیه یک تلنگر آرام بود.
با مهر و سپاس،
مهدیه ؛
دوستان عزیزی که پست را در کانال خصوصیتان فوروارد کردهاید، لطفاً لینک کانالتان را در دایرکت مسیج برایم بفرستید. ممنونم از همراهیتان.
مهدیه جان،
تو را نمیشناسم عزیزِ من؛ نمیدانم در زندگیات چه آدمهایی ماندهاند و چه کسانی رفتهاند، یا چند بار مجبور شدهای برای حفظ یک رابطه کوتاه بیایی. اما در حرفهایت، یک چیز برایم جالب بود: اینکه ظاهراً برایت «هر کسی» بودنِ آدمهای اطراف مهم نیست؛ کیفیتِ بودنشان مهمتر است.
راستش من هم فکر میکنم آدم نباید فقط از ترسِ تنهایی، برای هر کسی جایی در زندگیاش باز کند. بعضی آدمها وقتی میروند، جای خالی بزرگی باقی نمیگذارند؛ فقط کمی سکوت و آرامش بیشتر به جا میماند.
شاید سختترین قسمتِ داشتنِ چارچوب این باشد که گاهی باید تحمل کنی بعضیها تو را نفهمند. ممکن است بگویند عوض شدهای، مغرور شدهای، سرد شدهای یا دیگر مثل قبل نیستی. اما مگر آدم قرار است برای اینکه دیگران از او راضی باشند، همیشه همان آدمِ قبلی بماند؟
فقط میان این همه حرف دربارهی مرز و فاصله، یک چیز را هم نباید فراموش کرد: آدمهای درست را با آدمهای نادرست قاطی نکنیم. هرکس که با ما متفاوت است، بیارزش نیست و هرکس که مخالف ماست، لزوماً بد نیست. گاهی کافیست یاد بگیریم چه کسی را نزدیک نگه داریم، از چه کسی فاصله بگیریم و برای چه کسی اصلاً لازم نیست توضیح بدهیم.
شاید دایرهی آدمهای آدم هرچه بزرگتر میشود، کمکم باید خلوتتر هم بشود؛ نه از سر بیاعتمادی، از سر شناخت.
و اگر روزی رسید که اطرافت خیلی خلوت شد، نترس. شاید آن خلوت، فرصتی باشد برای اینکه بفهمی بدون حضورِ دائمی دیگران، خودت با خودت چقدر راحتی.
من هنوز تو را نمیشناسم، مهدیه؛
اما امیدوارم هرچه که هستی، برای پذیرفته شدن مجبور نباشی از خودت چیزی کم کنی.
و این بیت را هم برای گوشهی نامهات میگذارم:
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
با مهر بسیار،
آبی
برای: https://t.me/mimsinka
Repost from N/a
آبی جان، واقعا ممنونم. نمیدونم چطور باید حسم به این نامه رو توضیح بدم، فقط میدونم دقیقا وقتی به این حرفها نیاز داشتم، رسید. چند جاش رو دوباره خوندم و یه جاهایی واقعا دلم گرفت منتهی از اون خوبهاش.
مرسی که برای یه غریبه اینقدر باحوصله و از دل نوشتی. نامت واقعا به دلم نشست و فکر کنم از اون چیزهایی باشه که برای همیشه یه گوشه نگهش میدارم.🧡✨
Repost from N/a
این نامه به قدری به دلم نشست که درموردش فقط میتونم با چشمهایی که داخلش اشک پیچیده و یه لبخند بزرگ تشکر کنم. منی که عاشق نامه و نوشتهم این نامه رو تا ابد توی قلبم نگه میدارم.😭✨💚
شفق خاتون جانم،
اگر دوستی دفترچهی راهنما داشت، احتمالاً صفحهی اولش نوشته بود: «لطفاً این آدم را با نسخهی قبلیاش مقایسه نکنید؛ هرگونه شباهت، کاملاً تصادفی است!»
من هم تصمیم گرفتهام تو را نصیحت نکنم؛ فقط چند چیز را یواشکی گوشهی این نامه بگذارم، شاید یک روز به کارت آمد.
مثلاً اینکه همیشه لازم نیست جوابِ پیام را همان لحظه بدهی. بعضی پیامها اگر پنج دقیقه دیرتر جواب داده شوند، دنیا همچنان به گردش و سیر خودش ادامه میدهد؛ حتی اگر طرف مقابل سه نقطهی تایپ را با اضطراب نگاه کند.
یا اینکه همهی بحثها ارزشِ برنده شدن ندارند. گاهی آدم میتواند کاملاً حق داشته باشد و با این حال ترجیح بدهد سکوت کند؛ نه از سرِ ضعف، از سرِ اینکه آرامشش را ارزانتر از چند جمله نمیفروشد. هر حرفی که میتوانی بزنی، لزوماً حرفی نیست که باید بزنی.
یک چیز دیگر: گاهی چیزی را فقط به خاطر اینکه سالها خواستهای، دیگر نخواه. آدم حق دارد وسط مسیر نظرش را عوض کند. امضایی که سالها پیش پای یک آرزو زدهای، قراردادِ مادامالعمر نیست، شفقم. شاید آدمِ امروزت چیزهایی بخواهد که آدمِ دیروزش حتی تصورشان را هم نمیکرد.
و لطفاً هر بار که کسی گفت «تو عوض شدهای»، سریع نترس. البته اول بررسی کن، شاید واقعاً اتفاقاتی افتاده و لازم باشد فکری به حالشان بکنی! اما اگر فقط دیگر همان چیزهایی را نمیپذیری که قبلاً میپذیرفتی، شاید اسمش تغییر نیست؛ اسمش شناختنِ خودت است. گاهی آدم برای رسیدن به خودش، ناچار است از نسخهای که دیگران از او ساختهاند فاصله بگیرد.
راستی، از آدمهایی که همهچیز را با قطعیت میدانند کمی فاصله بگیر. من به آدمی که میگوید «من دقیقاً میدانم زندگی چه میخواهد» بیشتر از کسی که میگوید «نمیدانم، ولی دارم میفهمم» اعتماد نمیکنم. تو هم اعتماد نکن. آدمی که هنوز سؤال دارد، دستکم میداند جهان به اندازهی اعماق افکارش بزرگ نیست.
شفق جان،
کاش هیچوقت برای باهوش به نظر رسیدن، کنجکاویات را پنهان نکنی؛ برای قوی به نظر رسیدن، کمک خواستن را؛ و برای بزرگ به نظر رسیدن، ذوقهای کوچکت را.
آدم قرار نیست همیشه نسخهی اتوکشیده و شستهرفتهی خودش باشد. گاهی باید اشتباه کند، چیزی را نفهمد، نظرش را عوض کند، از یک چیز ساده ذوق کند و حتی وسط یک روز کاملاً معمولی، ناگهان بفهمد که چقدر زندگی را دوست دارد.
و یک خواهش دیگر از تو دارم: خودت را فقط با نتیجههایت اندازه نگیر. بعضی تلاشها قرار نیست همان لحظه به ثمر برسند. بعضی راهها را باید رفت تا فهمید مقصد، همان جایی نبوده که فکر میکردیم. مهم این است که در میانهی راه، خودت را جا نگذاری.
دوست خوبم،
اگر روزی دیدی همه دارند به یک سمت میروند، لازم نیست حتماً خلاف جهت بدوی. فقط پیش از حرکت از خودت بپرس: «من اصلاً کجا میخواهم بروم؟»
شاید همین یک سؤال، آدم را از نصف پشیمانیهای آینده نجات بدهد.
و اگر جوابش را همان لحظه پیدا نکردی، اشکالی ندارد. بعضی جوابها را باید در راه پیدا کرد، نه پشت میزِ فکر کردن.
به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل
و گر مراد نیابم، به قدرِ وسع بکوشم
دوستدار شما آبی
برای: https://t.me/aurorraa33
شفق خاتون جانم،
اگر دوستی دفترچهی راهنما داشت، احتمالاً صفحهی اولش نوشته بود: «لطفاً این آدم را با نسخهی قبلیاش مقایسه نکنید؛ هرگونه شباهت، کاملاً تصادفی است!»
من هم تصمیم گرفتهام تو را نصیحت نکنم؛ فقط چند چیز را یواشکی گوشهی این نامه بگذارم، شاید یک روز به کارت آمد.
مثلاً اینکه همیشه لازم نیست جوابِ پیام را همان لحظه بدهی. بعضی پیامها اگر پنج دقیقه دیرتر جواب داده شوند، دنیا همچنان به گردش و سیر خودش ادامه میدهد؛ حتی اگر طرف مقابل سه نقطهی تایپ را با اضطراب نگاه کند.
یا اینکه همهی بحثها ارزشِ برنده شدن ندارند. گاهی آدم میتواند کاملاً حق داشته باشد و با این حال ترجیح بدهد سکوت کند؛ نه از سرِ ضعف، از سرِ اینکه آرامشش را ارزانتر از چند جمله نمیفروشد. هر حرفی که میتوانی بزنی، لزوماً حرفی نیست که باید بزنی.
یک چیز دیگر: گاهی چیزی را فقط به خاطر اینکه سالها خواستهای، دیگر نخواه. آدم حق دارد وسط مسیر نظرش را عوض کند. امضایی که سالها پیش پای یک آرزو زدهای، قراردادِ مادامالعمر نیست، شفقم. شاید آدمِ امروزت چیزهایی بخواهد که آدمِ دیروزش حتی تصورشان را هم نمیکرد.
و لطفاً هر بار که کسی گفت «تو عوض شدهای»، سریع نترس. البته اول بررسی کن، شاید واقعاً اتفاقاتی افتاده و لازم باشد فکری به حالشان بکنی! اما اگر فقط دیگر همان چیزهایی را نمیپذیری که قبلاً میپذیرفتی، شاید اسمش تغییر نیست؛ اسمش شناختنِ خودت است. گاهی آدم برای رسیدن به خودش، ناچار است از نسخهای که دیگران از او ساختهاند فاصله بگیرد.
راستی، از آدمهایی که همهچیز را با قطعیت میدانند کمی فاصله بگیر. من به آدمی که میگوید «من دقیقاً میدانم زندگی چه میخواهد» بیشتر از کسی که میگوید «نمیدانم، ولی دارم میفهمم» اعتماد نمیکنم. تو هم اعتماد نکن. آدمی که هنوز سؤال دارد، دستکم میداند جهان به اندازهی اعماق افکارش بزرگ نیست.
شفق جان،
کاش هیچوقت برای باهوش به نظر رسیدن، کنجکاویات را پنهان نکنی؛ برای قوی به نظر رسیدن، کمک خواستن را؛ و برای بزرگ به نظر رسیدن، ذوقهای کوچکت را.
آدم قرار نیست همیشه نسخهی اتوکشیده و شستهرفتهی خودش باشد. گاهی باید اشتباه کند، چیزی را نفهمد، نظرش را عوض کند، از یک چیز ساده ذوق کند و حتی وسط یک روز کاملاً معمولی، ناگهان بفهمد که چقدر زندگی را دوست دارد.
و یک خواهش دیگر از تو دارم: خودت را فقط با نتیجههایت اندازه نگیر. بعضی تلاشها قرار نیست همان لحظه به ثمر برسند. بعضی راهها را باید رفت تا فهمید مقصد، همان جایی نبوده که فکر میکردیم. مهم این است که در میانهی راه، خودت را جا نگذاری.
دوست خوبم،
اگر روزی دیدی همه دارند به یک سمت میروند، لازم نیست حتماً خلاف جهت بدوی. فقط پیش از حرکت از خودت بپرس: «من اصلاً کجا میخواهم بروم؟»
شاید همین یک سؤال، آدم را از نصف پشیمانیهای آینده نجات بدهد.
و اگر جوابش را همان لحظه پیدا نکردی، اشکالی ندارد. بعضی جوابها را باید در راه پیدا کرد، نه پشت میزِ فکر کردن.
به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل
و گر مراد نیابم، به قدرِ وسع بکوشم
دوستدار شما آبی
برای: https://t.me/aurorraa33
خانم لاکی عزیز،
اگر قرار بود برایت یک نسخهی زندگی بنویسم، احتمالاً اول صفحهاش مینوشتم: «با شکم گرسنه تصمیم مهم نگیر!»
تجربه نشان داده آدم وقتی گرسنه است، هم با زندگی مشکل دارد، هم با آدمها، هم با سیبزمینیای که چرا آنقدر دیر سرخ شده.
بعد میرسیدم به اصل ماجرا؛
اینکه زندگی شبیه یک غذای جاافتاده است. بعضی چیزها را اگر زود از روی آتش برداری، هنوز خاماند و اگر زیادی بگذاری بمانند، ته میگیرند. آدمها هم همیناند؛ بعضی رابطهها را باید فرصت داد، بعضیها را باید از روی حرارت برداشت و بعضی چیزها را اصلاً نباید دوباره گرم کرد. مخصوصاً دلخوریهای قدیمی را؛ غذای مانده هرچه هم ظاهرش را مرتب کنی، تازه نمیشود.
اگر زندگی یک سریال بود، احتمالاً قسمتهایی داشت که دلمان میخواست ردشان کنیم. همان قسمتهایی که شخصیت اصلی تصمیمهای عجیب میگیرد و تو از آن طرف صفحه با حرص میگویی: «این کار را نکن!»
اما خب، کاری از دستت بر نمیآید.
پس اگر یک روز دیدی داستان زندگیات طبق فیلمنامهای که در ذهنت نوشته بودی پیش نمیرود، فوراً فکر نکن سریال خراب شده. شاید فقط هنوز به قسمتهای خوبش نرسیدهای. و البته اگر نویسندهاش خودت هستی، هر قسمت حق داری کمی بازنویسیاش کنی.
کتابها هم یک درس مهم دارند: همهی فصلها قرار نیست جذاب باشند. گاهی چند صفحه را با حوصله میخوانی و هیچ اتفاقی نمیافتد، اما همان صفحهها تو را به جایی میرسانند که ناگهان میفهمی چرا لازم بود آن همه را آرام جلو بروی.
برای همین، لاکی جان، به خودت کمی راحت بگیر.
قرار نیست همیشه بهترین تصمیم را بگیری؛ فقط سعی کن هر بار از تصمیم قبلیات چیزی یاد بگیری. قرار نیست همه دوستت داشته باشند؛ بعضی آدمها حتی با چای و و نون خامهی هم قانع نمیشوند، چه برسد به شخصیت فوقالعاده تو! و قرار نیست برای نگهداشتن هر کسی، خودت را کوچک کنی. کتابی که برای دیدهشدن مجبور باشد خودش را از قفسه پایین بیندازد، احتمالاً ارزش خواندن را ندارد.
و یک چیز دیگر؛
هیچوقت آنقدر در فکر فردا نباش که غذای امروزت سرد شود.
گاهی زندگی همین است:
یک لیوان شربت آلبالو، چند صفحه کتاب، یک قسمت سریال، یک دلِ کمی خسته و دوستی که بیمقدمه میگوید:
«خانم لاکی، همهچیز را لازم نیست همین اکنون حل کنی. بعضی فکرها را باید گذاشت پشت بام، کمی هوا بخورند، بعداً دوباره سراغشان رفت.»
از طرف دوستی که امیدوار است هم غذایت همیشه گرم باشد، هم دلت.
آبی
برای: https://t.me/Laki_green
خانم لاکی عزیز،
اگر قرار بود برایت یک نسخهی زندگی بنویسم، احتمالاً اول صفحهاش مینوشتم: «با شکم گرسنه تصمیم مهم نگیر!»
تجربه نشان داده آدم وقتی گرسنه است، هم با زندگی مشکل دارد، هم با آدمها، هم با سیبزمینیای که چرا آنقدر دیر سرخ شده.
بعد میرسیدم به اصل ماجرا؛
اینکه زندگی شبیه یک غذای جاافتاده است. بعضی چیزها را اگر زود از روی آتش برداری، هنوز خاماند و اگر زیادی بگذاری بمانند، ته میگیرند. آدمها هم همیناند؛ بعضی رابطهها را باید فرصت داد، بعضیها را باید از روی حرارت برداشت و بعضی چیزها را اصلاً نباید دوباره گرم کرد. مخصوصاً دلخوریهای قدیمی را؛ غذای مانده هرچه هم ظاهرش را مرتب کنی، تازه نمیشود.
اگر زندگی یک سریال بود، احتمالاً قسمتهایی داشت که دلمان میخواست ردشان کنیم. همان قسمتهایی که شخصیت اصلی تصمیمهای عجیب میگیرد و تو از آن طرف صفحه با حرص میگویی: «این کار را نکن!»
اما خب، کاری از دستت بر نمیآید.
پس اگر یک روز دیدی داستان زندگیات طبق فیلمنامهای که در ذهنت نوشته بودی پیش نمیرود، فوراً فکر نکن سریال خراب شده. شاید فقط هنوز به قسمتهای خوبش نرسیدهای. و البته اگر نویسندهاش خودت هستی، هر قسمت حق داری کمی بازنویسیاش کنی.
کتابها هم یک درس مهم دارند: همهی فصلها قرار نیست جذاب باشند. گاهی چند صفحه را با حوصله میخوانی و هیچ اتفاقی نمیافتد، اما همان صفحهها تو را به جایی میرسانند که ناگهان میفهمی چرا لازم بود آن همه را آرام جلو بروی.
برای همین، لاکی جان، به خودت کمی راحت بگیر.
قرار نیست همیشه بهترین تصمیم را بگیری؛ فقط سعی کن هر بار از تصمیم قبلیات چیزی یاد بگیری. قرار نیست همه دوستت داشته باشند؛ بعضی آدمها حتی با چای و و نون خامهی هم قانع نمیشوند، چه برسد به شخصیت فوقالعاده تو! و قرار نیست برای نگهداشتن هر کسی، خودت را کوچک کنی. کتابی که برای دیدهشدن مجبور باشد خودش را از قفسه پایین بیندازد، احتمالاً ارزش خواندن را ندارد.
و یک چیز دیگر؛
هیچوقت آنقدر در فکر فردا نباش که غذای امروزت سرد شود.
گاهی زندگی همین است:
یک لیوان شربت آلبالو، چند صفحه کتاب، یک قسمت سریال، یک دلِ کمی خسته و دوستی که بیمقدمه میگوید:
«خانم لاکی، همهچیز را لازم نیست همین اکنون حل کنی. بعضی فکرها را باید گذاشت پشت بام، کمی هوا بخورند، بعداً دوباره سراغشان رفت.»
از طرف دوستی که امیدوار است هم غذایت همیشه گرم باشد، هم دلت.
آبی
برای: https://t.me/Laki_green
آنشرلیِ عزیزم،
از میان تمام اسمهایی که میشد برایت گذاشت، «آنشرلیِ موفرفری» را بیشتر دوست دارم؛ انگار صاحبش قرار نیست خیلی اهلِ زندگیِ مرتب و قابل پیشبینی باشد! خودِ این اسم، یک جور شیطنت و خیال با خودش دارد؛ انگار پشتش دختری نشسته که ممکن است وسط یک گفتوگوی کاملاً جدی، ناگهان چیزی بگوید و همه را بخنداند.
نمیدانم این روزها دلت بیشتر شبیه کدام فصل است؛ اما هرچه هست، امیدوارم هنوز گوشهای از روزهایت برای چیزهای کوچکی که بیدلیل خوشحالمان میکنند، خالی مانده باشد. برای یک آهنگ، یک فنجان چای، یک گفتوگوی طولانی، یک پیام غیرمنتظره یا حتی یک عصر معمولی که هیچ اتفاق خاصی در آن نیفتاده، اما بازهم حال آدم را خوب کرده است.
راستی، یک چیزی را از دوستی با آدمها فهمیدهام: لازم نیست همیشه حرف مهمی برای گفتن داشته باشیم. گاهی همین که کسی باشد که بتوانی برایش از یک اتفاق بیاهمیت روزت تعریف کنی و مطمئن باشی حوصلهاش سر نمیرود، خودش نعمت بزرگی است. بعضی رفاقتها با حرفهای بزرگ ماندگار نمیشوند؛ با همین «دیدی امروز چه شد؟»های سادهاند که آرامآرام ریشه میگیرند.
آدم در نهایت با همین جزئیات به خاطر میماند؛ نه با آن تصویر بینقصی که از خودش ساخته، بلکه با خندهای که یک روز بیهوا روی لب دیگری آورده، با جملهای که درست در وقتش گفته، با دستی که بیسروصدا گرفته است. شاید خوبیِ آدمها همین باشد که گاهی خودشان نمیفهمند چه اندازه در خاطرهی دیگری عزیز شدهاند.
برای همین، از خودت یک آدم «همیشه درست» نساز. اشتباه کن، نظرت را عوض کن، گاهی حرفت را پس بگیر، گاهی هم اصلاً حرف نزن. آدمی که هیچوقت تغییر نمیکند، یا مجسمه است یا هنوز خودش را پیدا نکرده!
پس نگران نباش، عزیزِ من!
فقط میان تمام این تغییرها، یک چیز را نگه دار: آن قسمت از خودت که هنوز میتواند از دیدن یک چیز زیبا، واقعاً خوشحال شود. همان بخشی که هنوز برای چیزهای کوچک ذوق میکند و لازم نیست برای خوشحال بودنش دلیل قابل ارائه داشته باشد.
دنیا آدمهای زیادی دارد که بلدند حسابگر باشند؛ آدمهایی که هنوز با دلشان زندگی میکنند، کمیابترند. اگر سهمی از این دومیها داشتی، مراقبش باش. نه برای اینکه ساده بمانی، بلکه برای اینکه عاقل شدن نباید آدم را از لطافت خالی کند.
و آنشرلی جان، اگر یک روز زندگی زیادی جدی شد، هرگز به موهایت را کوتاه نکن بگذار همانطور که دلشان میخواهد فرفری بمانند و به این جهانِ وسواسی یادآوری کنند که همهچیز قرار نیست صاف، مرتب و مطابق برنامه پیش برود.
این بیت را هم برایت مینویسم:
تو نیکویی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
نه برای اینکه هر خوبی حتماً همانطور که میخواهیم به ما برگردد؛ برای اینکه بعضی خوبیها ارزششان به برگشتن نیست. کافیست جهان را، هرچند اندک، جای بهتری کرده باشند. شاید آدم همیشه نداند اثر حضورش کجا مانده؛ یک جملهی مهربان ممکن است سالها بعد، در خاطر کسی روشن بماند.
پس اگر روزی از خودت پرسیدی «آیا بودنم برای کسی مهم بوده؟»، به تمام آدمهایی فکر کن که بعد از دیدنت، حتی برای چند دقیقه، دنیا برایشان جای قابلتحملتری شده است.
شاید همین، یکی از زیباترین شکلهای اثر گذاشتن باشد.
دوستت،
آبی
برای: https://t.me/my_w0rlllld
ماهِ بنفشم،
بیا اصلاً دربارهی قوی بودن، صبور بودن، خودت را دوست داشتن و این حرفهای کلیشهای و تکراری که آدمها موقع نامه نوشتن بلد میشوند ننویسیم. راستش خودم هم از این جملهها کمی خستهام.
میخواهم از یک چیز ساده شروع کنم.
فکر میکنم تو از آن آدمهایی هستی که اگر چیزی را بخواهند، اول هزار بار با خودشان حسابوکتاب میکنند که «نکند زیادی بخواهم؟»، «نکند وقتش نباشد؟»، «نکند قسمت من نباشد؟» و آخرش هم یک جایی میرسند که میگویند: «خدا خودش بهتر میداند.»
ولی من دلم میخواهد یکبار هم که شده، بدون این همه حسابوکتاب، یک چیزی را فقط چون دلت میخواهد بخواهی.
یک آرزو که لازم نباشد برای داشتنش دلیل بیاوری.
یک سفر که فقط برای خوش گذراندن باشد. یک لباس که فقط چون دوستش داری بدوزی. یک عصر که هیچ کار مفیدی در آن نکرده باشی و آخر شب هم احساس منفی نکنی. حتی یک خواستهی کوچک که فقط مال خودت باشد.
فکر میکنم زندگی گاهی همینجاها از دست آدم در میرود؛ نه در اتفاقهای بزرگ، در همین چیزهای کوچکی که مدام به «بعداً» حوالهشان میدهیم.
و یک چیز دیگر...
اگر یک روز دیدی کسی دیگر آن آدم سابق برایت نیست، لازم نیست حتماً بروی دنبالش و از او نسخهی قدیمیاش را پس بگیری.
آدمها گاهی از زندگی هم بیرون نمیروند؛ فقط از جایی که در دل ما داشتهاند، جابهجا میشوند.
شاید یک روز دوباره حرف بزنید. شاید هم نه.
اما قرار نیست تمام خاطرههای خوب، فقط به این دلیل که ادامه پیدا نکردهاند، بیارزش شوند.
بعضی آدمها سهمشان از زندگی ما، ماندن نیست؛ یک تکه خاطرهاند که سالها بعد، بیخبر از راه میرسند و آدم را میبرند به یک سهشنبهی معمولی، به یک گفتوگوی ساده، به زمانی که هنوز نمیدانستیم قرار است دلمان برای همان روزها تنگ شود.
راستی، اگر یک روز دیدی خیلی جدی شدهای، به خودت شک کن. برو یک کاری بکن که هیچ ربطی به آدم بزرگهای محترم و عاقل نداشته باشد.
چون من فکر میکنم تو نباید آنقدر بزرگ شوی که دیگر برای چیزهای کوچک ذوق نکنی.
دلم میخواهد یک روز ببینمت که از چیزی خوشحال شدهای و اصلاً برای خوشحال بودنت توضیح نمیدهی.
فقط خوشحالی.
همین.
و دربارهی آن همه چیزی که هنوز نرسیده... نمیخواهم بگویم «همهچیز درست میشود»، چون من از کجا بدانم؟ من که آینده را ندیدهام.
فقط میدانم هنوز چیزهایی هستند که ندیدهای، آدمهایی که نشناختهای، جاهایی که نرفتهای و روزهایی که هنوز هیچ خاطرهای از آنها نداری.
شاید یکی از همین روزهای نرسیده، همان روزی باشد که مدتها منتظرش بودهای.
و اگر نبود هم، باز قرار نیست زندگی را به انتظار یک اتفاق معلق نگه داری.
بعضی روزها خودشان اتفاقاند.
مثل صبحی که بیدلیل حالت خوب است. مثل یک تماس غیرمنتظره. مثل خندهای وسط یک روز کاملاً معمولی. مثل وقتی که میفهمی مدتهاست به چیزی که یک زمانی تمام فکرت را گرفته بود، فکر نکردهای.
اینها را دستکم نگیر.
آخرش هم فقط میخواهم یک چیز را از آبی داشته باشی:
من برایت آرزو نمیکنم آدمی شوی که دیگر هیچچیز اذیتش نمیکند.
نه.
امیدوارم همان آدمی بمانی که دلش زود گرم میشود، برای عزیزهایش دل میسوزاند، هنوز میتواند ذوق کند و هنوز بعضی چیزها برایش مهماند.
فقط امیدوارم یک روز، در میان تمام آدمهایی که دوستشان داری، اسم خودت را هم فراموش نکنی.
و اگر یک روز خواستی برای خودت نامه بنویسی، لازم نیست خیلی قشنگ بنویسی.
همین برای شروع کافیست.
آهان، تا یادم نرفته جناب حافظ فرمودند:
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
با مهر فراوان آبی
برای: https://t.me/mah_bnfsh313
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و بعدها میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آرام اتفاق میافتند و درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا میکند. اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. بعضی خاطرهها میمانند و بعضی دلتنگیها بیخبر از راه میرسند؛ فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
من به این جملهی کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی.
و اگر چیزی را پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد. هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند.
فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده. دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
شاید یک روز، میان یک صبح معمولی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی؛ نه چون همهچیز را پیدا کردهای، فقط چون یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان
آبی
برای: https://t.me/Eghlime
