ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

الذهاب إلى القناة على Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
256
المشتركون
-124 ساعات
-137 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
اگر دوست داشتید، این پست را فوروارد کنید؛ شاید به دست کسی برسد که لازم دارد یادش بیاید این همان پاییزی‌ست که تمام تابستان منتظرش بود...🍂

پاییز را از دست نده!🍂 جهت یادآوری برای لذت بردن از پاییز؛ برای وقت‌هایی که آن‌قدر درگیر روزمرگی می‌شویم که یادمان می‌رود فصل‌ها را باید زندگی کرد، نه فقط از تقویم رد شد. وقتی نارنگی پوست می‌کنی، عجله نکن. بگذار عطرش روی دست‌هایت بماند و تمام اتاق را پر کند. انار دون کن و دانه‌ به دانه بخور؛ همان‌طور که ترشی و شیرینی‌اش را مزه می‌کنی، چند لحظه چشم‌هایت را ببند و از همین خوشی کوچک لذت ببر. برای خودت چای بریز و نوشِ جان کن؛ گاهی تنها، گاهی کنار خانواده و گاهی هم با دوستان.  یک دمنوش تازه امتحان کن،  شب‌ها شیر گرم بنوش. برای خودت یک پلی‌لیست بساز که بعدها با شنیدنش یادت بیاید این روزها چه حالی داشتی. بیرون برو. هر روز یک مسیر را انتخاب کن و کمی آرام‌تر از همیشه راه برو. به درخت‌ها نگاه کن، هوای خنک را نفس بکش و به خش‌خش برگ‌های زرد و نارنجی زیر قدم‌هایت گوش بده. پاییز آن‌قدر زیباست که حیف است فقط از پشت پنجره تماشایش کنیم. لباس‌های پاییزی‌ات را بپوش، شال گردنت را بردار و حتی اگر قرار نیست جای خاصی بروی، برای خودت خوش‌پوش باش. به پارک برو، روی یک نیمکت بنشین و چند دقیقه هیچ کاری نکن. کتاب بخوان، شعر بخوان، فیلم ببین، پادکست گوش کن و شب‌ها دفترت را باز کن و برای خودت بنویس؛ نه برای اینکه کسی بخواند، فقط برای اینکه بعضی حرف‌ها جایی برای ماندن و یادگار شدن داشته باشند. و هر روز یک چیز کوچک را تازه تجربه کن. قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد تا از زندگی لذت ببری. گاهی حال خوب، همین یک عصر پاییزی‌ست؛ یک فنجان چای، بوی نارنگی و پرتقال روی دست‌ها، صدای برگ‌ها زیر قدم‌ها و دلی که برای چند دقیقه هیچ چیز بیشتری نمی‌خواهد. این پاییز را فقط پشت سر نگذار؛ یک‌بار، آرام و با حوصله، زندگی‌اش کن.

photo content
+1

بنازم قلمِ نقاشِ طبیعت را؛ چه بی‌دریغ رنگ می‌پاشد بر بومِ جهان و از منظره دشت و صحرا، تماشایی‌ترین شعرها را می‌آفریند.
بنازم قلمِ نقاشِ طبیعت را؛ چه بی‌دریغ رنگ می‌پاشد بر بومِ جهان و از منظره دشت و صحرا، تماشایی‌ترین شعرها را می‌آفریند.

آنقدَر از عطر گیسویت نوشتم سال‌ها در میان شاعران، عطار نیشابوری‌ام
#سجاد_حرمی
🔹آغوش خیال
🔹@aghooshekheial

Repost from N/a
- خزان شد و نیامدی؛ عزیزِ لحظه‌های من..!

‌ توان کشمکشم نيست بی تو با ايام برونم آور از اين ماجرا که می‌ميرم
#حسین_منزوی

دلِ خود را به تو دادم که امانت باشد تو ولی با دلِ من آنچه نباید کردی
#آبی

شعر من شرحِ دلِ سوخته‌ام بود، ولی تو به تحسینِ غزل، از دلِ من رد شده‌ای
#آبی

ممنونم از تمام عزیزانی که در چالش نامه همراه شدند و این فرصت را به من دادند تا برای هرکدام‌تان چند خطی از زبان یک دوست بنویسم. نوشتن برای آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت نشناخته‌ام، اما قرار بوده چند کلمه را به دلشان برسانم، برای خودم هم تجربه‌ی قشنگی بود. ممنون که با فوروارد کردن پیام، همراه این نامه‌نگاری کوچک شدید و اجازه دادید نامه‌های من مهمان خلوت‌تان باشد.

Repost from N/a
آبی جان، نامه‌ات را چند بار خواندم؛ و هر بار بیشتر از قبل، به این فکر کردم که چطور ممکن است کسی تو را نشناسد، اما از میان چند خط، گوشه‌ای از دنیایت را این‌قدر زیبا ببیند... از تک‌تک کلماتت ممنونم؛ نه فقط برای زیبایی‌شان، برای مهر و دقتی که پشتشان بود. ممنونم که وقت گذاشتی، فکر کردی و چیزی نوشتی که فقط یک نامه نبود؛ شبیه یک تلنگر آرام بود. با مهر و سپاس، مهدیه ؛

دوستان عزیزی که پست را در کانال خصوصی‌تان فوروارد کرده‌اید، لطفاً لینک کانالتان را در دایرکت مسیج برایم بفرستید. ممنونم از همراهی‌تان.

مهدیه جان، تو را نمی‌شناسم عزیزِ من؛ نمی‌دانم در زندگی‌ات چه آدم‌هایی مانده‌اند و چه کسانی رفته‌اند، یا چند بار مجبور شده‌ای برای حفظ یک رابطه کوتاه بیایی. اما در حرف‌هایت، یک چیز برایم جالب بود: این‌که ظاهراً برایت «هر کسی» بودنِ آدم‌های اطراف مهم نیست؛ کیفیتِ بودنشان مهم‌تر است. راستش من هم فکر می‌کنم آدم نباید فقط از ترسِ تنهایی، برای هر کسی جایی در زندگی‌اش باز کند. بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، جای خالی بزرگی باقی نمی‌گذارند؛ فقط کمی سکوت و آرامش بیشتر به جا می‌ماند. شاید سخت‌ترین قسمتِ داشتنِ چارچوب این باشد که گاهی باید تحمل کنی بعضی‌ها تو را نفهمند. ممکن است بگویند عوض شده‌ای، مغرور شده‌ای، سرد شده‌ای یا دیگر مثل قبل نیستی. اما مگر آدم قرار است برای این‌که دیگران از او راضی باشند، همیشه همان آدمِ قبلی بماند؟ فقط میان این همه حرف درباره‌ی مرز و فاصله، یک چیز را هم نباید فراموش کرد: آدم‌های درست را با آدم‌های نادرست قاطی نکنیم. هرکس که با ما متفاوت است، بی‌ارزش نیست و هرکس که مخالف ماست، لزوماً بد نیست. گاهی کافی‌ست یاد بگیریم چه کسی را نزدیک نگه داریم، از چه کسی فاصله بگیریم و برای چه کسی اصلاً لازم نیست توضیح بدهیم. شاید دایره‌ی آدم‌های آدم هرچه بزرگ‌تر می‌شود، کم‌کم باید خلوت‌تر هم بشود؛ نه از سر بی‌اعتمادی، از سر شناخت. و اگر روزی رسید که اطرافت خیلی خلوت شد، نترس. شاید آن خلوت، فرصتی باشد برای این‌که بفهمی بدون حضورِ دائمی دیگران، خودت با خودت چقدر راحتی. من هنوز تو را نمی‌شناسم، مهدیه؛ اما امیدوارم هرچه که هستی، برای پذیرفته شدن مجبور نباشی از خودت چیزی کم کنی. و این بیت را هم برای گوشه‌ی نامه‌ات می‌گذارم: هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت با مهر بسیار، آبی برای: https://t.me/mimsinka

Repost from N/a
آبی جان، واقعا ممنونم. نمی‌دونم چطور باید حسم به این نامه رو توضیح بدم، فقط می‌دونم دقیقا وقتی به این حرف‌ها نیاز داشتم، رسید. چند جاش رو دوباره خوندم و یه جاهایی واقعا دلم گرفت منتهی از اون خوب‌هاش. مرسی که برای یه غریبه این‌قدر باحوصله و از دل نوشتی. نامت واقعا به دلم نشست و فکر کنم از اون چیزهایی باشه که برای همیشه یه گوشه نگهش می‌دارم.🧡✨

Repost from N/a
این نامه به قدری به دلم نشست که درموردش فقط می‌تونم با چشم‌هایی که داخلش اشک پیچیده و یه لبخند بزرگ تشکر کنم. منی که عاشق نامه و نوشته‌م این نامه رو تا ابد توی قلبم نگه می‌دارم.😭✨💚

شفق خاتون جانم، اگر دوستی دفترچه‌ی راهنما داشت، احتمالاً صفحه‌ی اولش نوشته بود: «لطفاً این آدم را با نسخه‌ی قبلی‌اش مقایسه نکنید؛ هرگونه شباهت، کاملاً تصادفی است!» من هم تصمیم گرفته‌ام تو را نصیحت نکنم؛ فقط چند چیز را یواشکی گوشه‌ی این نامه بگذارم، شاید یک روز به کارت آمد. مثلاً این‌که همیشه لازم نیست جوابِ پیام را همان لحظه بدهی. بعضی پیام‌ها اگر پنج دقیقه دیرتر جواب داده شوند، دنیا همچنان به گردش و سیر خودش ادامه می‌دهد؛ حتی اگر طرف مقابل سه نقطه‌ی تایپ را با اضطراب نگاه کند. یا این‌که همه‌ی بحث‌ها ارزشِ برنده شدن ندارند. گاهی آدم می‌تواند کاملاً حق داشته باشد و با این حال ترجیح بدهد سکوت کند؛ نه از سرِ ضعف، از سرِ این‌که آرامشش را ارزان‌تر از چند جمله نمی‌فروشد. هر حرفی که می‌توانی بزنی، لزوماً حرفی نیست که باید بزنی. یک چیز دیگر: گاهی چیزی را فقط به خاطر این‌که سال‌ها خواسته‌ای، دیگر نخواه. آدم حق دارد وسط مسیر نظرش را عوض کند. امضایی که سال‌ها پیش پای یک آرزو زده‌ای، قراردادِ مادام‌العمر نیست، شفقم. شاید آدمِ امروزت چیزهایی بخواهد که آدمِ دیروزش حتی تصورشان را هم نمی‌کرد. و لطفاً هر بار که کسی گفت «تو عوض شده‌ای»، سریع نترس. البته اول بررسی کن، شاید واقعاً اتفاقاتی افتاده و لازم باشد فکری به حالشان بکنی! اما اگر فقط دیگر همان چیزهایی را نمی‌پذیری که قبلاً می‌پذیرفتی، شاید اسمش تغییر نیست؛ اسمش شناختنِ خودت است. گاهی آدم برای رسیدن به خودش، ناچار است از نسخه‌ای که دیگران از او ساخته‌اند فاصله بگیرد. راستی، از آدم‌هایی که همه‌چیز را با قطعیت می‌دانند کمی فاصله بگیر. من به آدمی که می‌گوید «من دقیقاً می‌دانم زندگی چه می‌خواهد» بیشتر از کسی که می‌گوید «نمی‌دانم، ولی دارم می‌فهمم» اعتماد نمی‌کنم. تو هم اعتماد نکن. آدمی که هنوز سؤال دارد، دست‌کم می‌داند جهان به اندازه‌ی اعماق افکارش بزرگ نیست. شفق جان، کاش هیچ‌وقت برای باهوش به نظر رسیدن، کنجکاوی‌ات را پنهان نکنی؛ برای قوی به نظر رسیدن، کمک خواستن را؛ و برای بزرگ به نظر رسیدن، ذوق‌های کوچکت را. آدم قرار نیست همیشه نسخه‌ی اتوکشیده و شسته‌رفته‌ی خودش باشد. گاهی باید اشتباه کند، چیزی را نفهمد، نظرش را عوض کند، از یک چیز ساده ذوق کند و حتی وسط یک روز کاملاً معمولی، ناگهان بفهمد که چقدر زندگی را دوست دارد. و یک خواهش دیگر از تو دارم: خودت را فقط با نتیجه‌هایت اندازه نگیر. بعضی تلاش‌ها قرار نیست همان لحظه به ثمر برسند. بعضی راه‌ها را باید رفت تا فهمید مقصد، همان جایی نبوده که فکر می‌کردیم. مهم این است که در میانه‌ی راه، خودت را جا نگذاری. دوست خوبم، اگر روزی دیدی همه دارند به یک سمت می‌روند، لازم نیست حتماً خلاف جهت بدوی. فقط پیش از حرکت از خودت بپرس: «من اصلاً کجا می‌خواهم بروم؟» شاید همین یک سؤال، آدم را از نصف پشیمانی‌های آینده نجات بدهد. و اگر جوابش را همان لحظه پیدا نکردی، اشکالی ندارد. بعضی جواب‌ها را باید در راه پیدا کرد، نه پشت میزِ فکر کردن. به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل و گر مراد نیابم، به قدرِ وسع بکوشم دوست‌دار شما آبی برای: https://t.me/aurorraa33

شفق خاتون جانم، اگر دوستی دفترچه‌ی راهنما داشت، احتمالاً صفحه‌ی اولش نوشته بود: «لطفاً این آدم را با نسخه‌ی قبلی‌اش مقایسه نکنید؛ هرگونه شباهت، کاملاً تصادفی است!» من هم تصمیم گرفته‌ام تو را نصیحت نکنم؛ فقط چند چیز را یواشکی گوشه‌ی این نامه بگذارم، شاید یک روز به کارت آمد. مثلاً این‌که همیشه لازم نیست جوابِ پیام را همان لحظه بدهی. بعضی پیام‌ها اگر پنج دقیقه دیرتر جواب داده شوند، دنیا همچنان به گردش و سیر خودش ادامه می‌دهد؛ حتی اگر طرف مقابل سه نقطه‌ی تایپ را با اضطراب نگاه کند. یا این‌که همه‌ی بحث‌ها ارزشِ برنده شدن ندارند. گاهی آدم می‌تواند کاملاً حق داشته باشد و با این حال ترجیح بدهد سکوت کند؛ نه از سرِ ضعف، از سرِ این‌که آرامشش را ارزان‌تر از چند جمله نمی‌فروشد. هر حرفی که می‌توانی بزنی، لزوماً حرفی نیست که باید بزنی. یک چیز دیگر: گاهی چیزی را فقط به خاطر این‌که سال‌ها خواسته‌ای، دیگر نخواه. آدم حق دارد وسط مسیر نظرش را عوض کند. امضایی که سال‌ها پیش پای یک آرزو زده‌ای، قراردادِ مادام‌العمر نیست، شفقم. شاید آدمِ امروزت چیزهایی بخواهد که آدمِ دیروزش حتی تصورشان را هم نمی‌کرد. و لطفاً هر بار که کسی گفت «تو عوض شده‌ای»، سریع نترس. البته اول بررسی کن، شاید واقعاً اتفاقاتی افتاده و لازم باشد فکری به حالشان بکنی! اما اگر فقط دیگر همان چیزهایی را نمی‌پذیری که قبلاً می‌پذیرفتی، شاید اسمش تغییر نیست؛ اسمش شناختنِ خودت است. گاهی آدم برای رسیدن به خودش، ناچار است از نسخه‌ای که دیگران از او ساخته‌اند فاصله بگیرد. راستی، از آدم‌هایی که همه‌چیز را با قطعیت می‌دانند کمی فاصله بگیر. من به آدمی که می‌گوید «من دقیقاً می‌دانم زندگی چه می‌خواهد» بیشتر از کسی که می‌گوید «نمی‌دانم، ولی دارم می‌فهمم» اعتماد نمی‌کنم. تو هم اعتماد نکن. آدمی که هنوز سؤال دارد، دست‌کم می‌داند جهان به اندازه‌ی اعماق افکارش بزرگ نیست. شفق جان، کاش هیچ‌وقت برای باهوش به نظر رسیدن، کنجکاوی‌ات را پنهان نکنی؛ برای قوی به نظر رسیدن، کمک خواستن را؛ و برای بزرگ به نظر رسیدن، ذوق‌های کوچکت را. آدم قرار نیست همیشه نسخه‌ی اتوکشیده و شسته‌رفته‌ی خودش باشد. گاهی باید اشتباه کند، چیزی را نفهمد، نظرش را عوض کند، از یک چیز ساده ذوق کند و حتی وسط یک روز کاملاً معمولی، ناگهان بفهمد که چقدر زندگی را دوست دارد. و یک خواهش دیگر از تو دارم: خودت را فقط با نتیجه‌هایت اندازه نگیر. بعضی تلاش‌ها قرار نیست همان لحظه به ثمر برسند. بعضی راه‌ها را باید رفت تا فهمید مقصد، همان جایی نبوده که فکر می‌کردیم. مهم این است که در میانه‌ی راه، خودت را جا نگذاری. دوست خوبم، اگر روزی دیدی همه دارند به یک سمت می‌روند، لازم نیست حتماً خلاف جهت بدوی. فقط پیش از حرکت از خودت بپرس: «من اصلاً کجا می‌خواهم بروم؟» شاید همین یک سؤال، آدم را از نصف پشیمانی‌های آینده نجات بدهد. و اگر جوابش را همان لحظه پیدا نکردی، اشکالی ندارد. بعضی جواب‌ها را باید در راه پیدا کرد، نه پشت میزِ فکر کردن. به راهِ بادیه رفتن به از نشستنِ باطل و گر مراد نیابم، به قدرِ وسع بکوشم دوست‌دار شما آبی برای: https://t.me/aurorraa33

خانم لاکی عزیز، اگر قرار بود برایت یک نسخه‌ی زندگی بنویسم، احتمالاً اول صفحه‌اش می‌نوشتم: «با شکم گرسنه تصمیم مهم نگیر!» تجربه نشان داده آدم وقتی گرسنه است، هم با زندگی مشکل دارد، هم با آدم‌ها، هم با سیب‌زمینی‌ای که چرا آن‌قدر دیر سرخ شده. بعد می‌رسیدم به اصل ماجرا؛ این‌که زندگی شبیه یک غذای جاافتاده است. بعضی چیزها را اگر زود از روی آتش برداری، هنوز خام‌اند و اگر زیادی بگذاری بمانند، ته می‌گیرند. آدم‌ها هم همین‌اند؛ بعضی رابطه‌ها را باید فرصت داد، بعضی‌ها را باید از روی حرارت برداشت و بعضی چیزها را اصلاً نباید دوباره گرم کرد. مخصوصاً دلخوری‌های قدیمی را؛ غذای مانده هرچه هم ظاهرش را مرتب کنی، تازه نمی‌شود. اگر زندگی یک سریال بود، احتمالاً قسمت‌هایی داشت که دلمان می‌خواست ردشان کنیم. همان قسمت‌هایی که شخصیت اصلی تصمیم‌های عجیب می‌گیرد و تو از آن طرف صفحه با حرص می‌گویی: «این کار را نکن!» اما خب، کاری از دستت بر نمی‌آید. پس اگر یک روز دیدی داستان زندگی‌ات طبق فیلمنامه‌ای که در ذهنت نوشته بودی پیش نمی‌رود، فوراً فکر نکن سریال خراب شده. شاید فقط هنوز به قسمت‌های خوبش نرسیده‌ای. و البته اگر نویسنده‌اش خودت هستی، هر قسمت حق داری کمی بازنویسی‌اش کنی. کتاب‌ها هم یک درس مهم دارند: همه‌ی فصل‌ها قرار نیست جذاب باشند. گاهی چند صفحه را با حوصله می‌خوانی و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما همان صفحه‌ها تو را به جایی می‌رسانند که ناگهان می‌فهمی چرا لازم بود آن‌ همه را آرام جلو بروی. برای همین، لاکی جان، به خودت کمی راحت بگیر. قرار نیست همیشه بهترین تصمیم را بگیری؛ فقط سعی کن هر بار از تصمیم قبلی‌ات چیزی یاد بگیری. قرار نیست همه دوستت داشته باشند؛ بعضی آدم‌ها حتی با چای و و نون خامه‌ی هم قانع نمی‌شوند، چه برسد به شخصیت فوق‌العاده تو! و قرار نیست برای نگه‌داشتن هر کسی، خودت را کوچک کنی. کتابی که برای دیده‌شدن مجبور باشد خودش را از قفسه پایین بیندازد، احتمالاً ارزش خواندن را ندارد. و یک چیز دیگر؛ هیچ‌وقت آن‌قدر در فکر فردا نباش که غذای امروزت سرد شود. گاهی زندگی همین است: یک لیوان شربت آلبالو، چند صفحه کتاب، یک قسمت سریال، یک دلِ کمی خسته و دوستی که بی‌مقدمه می‌گوید: «خانم لاکی، همه‌چیز را لازم نیست همین اکنون حل کنی. بعضی فکرها را باید گذاشت پشت بام، کمی هوا بخورند، بعداً دوباره سراغشان رفت.» از طرف دوستی که امیدوار است هم غذایت همیشه گرم باشد، هم دلت. آبی برای: https://t.me/Laki_green

خانم لاکی عزیز، اگر قرار بود برایت یک نسخه‌ی زندگی بنویسم، احتمالاً اول صفحه‌اش می‌نوشتم: «با شکم گرسنه تصمیم مهم نگیر!» تجربه نشان داده آدم وقتی گرسنه است، هم با زندگی مشکل دارد، هم با آدم‌ها، هم با سیب‌زمینی‌ای که چرا آن‌قدر دیر سرخ شده. بعد می‌رسیدم به اصل ماجرا؛ این‌که زندگی شبیه یک غذای جاافتاده است. بعضی چیزها را اگر زود از روی آتش برداری، هنوز خام‌اند و اگر زیادی بگذاری بمانند، ته می‌گیرند. آدم‌ها هم همین‌اند؛ بعضی رابطه‌ها را باید فرصت داد، بعضی‌ها را باید از روی حرارت برداشت و بعضی چیزها را اصلاً نباید دوباره گرم کرد. مخصوصاً دلخوری‌های قدیمی را؛ غذای مانده هرچه هم ظاهرش را مرتب کنی، تازه نمی‌شود. اگر زندگی یک سریال بود، احتمالاً قسمت‌هایی داشت که دلمان می‌خواست ردشان کنیم. همان قسمت‌هایی که شخصیت اصلی تصمیم‌های عجیب می‌گیرد و تو از آن طرف صفحه با حرص می‌گویی: «این کار را نکن!» اما خب، کاری از دستت بر نمی‌آید. پس اگر یک روز دیدی داستان زندگی‌ات طبق فیلمنامه‌ای که در ذهنت نوشته بودی پیش نمی‌رود، فوراً فکر نکن سریال خراب شده. شاید فقط هنوز به قسمت‌های خوبش نرسیده‌ای. و البته اگر نویسنده‌اش خودت هستی، هر قسمت حق داری کمی بازنویسی‌اش کنی. کتاب‌ها هم یک درس مهم دارند: همه‌ی فصل‌ها قرار نیست جذاب باشند. گاهی چند صفحه را با حوصله می‌خوانی و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما همان صفحه‌ها تو را به جایی می‌رسانند که ناگهان می‌فهمی چرا لازم بود آن‌ همه را آرام جلو بروی. برای همین، لاکی جان، به خودت کمی راحت بگیر. قرار نیست همیشه بهترین تصمیم را بگیری؛ فقط سعی کن هر بار از تصمیم قبلی‌ات چیزی یاد بگیری. قرار نیست همه دوستت داشته باشند؛ بعضی آدم‌ها حتی با چای و و نون خامه‌ی هم قانع نمی‌شوند، چه برسد به شخصیت فوق‌العاده تو! و قرار نیست برای نگه‌داشتن هر کسی، خودت را کوچک کنی. کتابی که برای دیده‌شدن مجبور باشد خودش را از قفسه پایین بیندازد، احتمالاً ارزش خواندن را ندارد. و یک چیز دیگر؛ هیچ‌وقت آن‌قدر در فکر فردا نباش که غذای امروزت سرد شود. گاهی زندگی همین است: یک لیوان شربت آلبالو، چند صفحه کتاب، یک قسمت سریال، یک دلِ کمی خسته و دوستی که بی‌مقدمه می‌گوید: «خانم لاکی، همه‌چیز را لازم نیست همین اکنون حل کنی. بعضی فکرها را باید گذاشت پشت بام، کمی هوا بخورند، بعداً دوباره سراغشان رفت.» از طرف دوستی که امیدوار است هم غذایت همیشه گرم باشد، هم دلت. آبی برای: https://t.me/Laki_green

آنشرلیِ عزیزم، از میان تمام اسم‌هایی که می‌شد برایت گذاشت، «آنشرلیِ موفرفری» را بیشتر دوست دارم؛ انگار صاحبش قرار نیست خیلی اهلِ زندگیِ مرتب و قابل پیش‌بینی باشد! خودِ این اسم، یک جور شیطنت و خیال با خودش دارد؛ انگار پشتش دختری نشسته که ممکن است وسط یک گفت‌وگوی کاملاً جدی، ناگهان چیزی بگوید و همه را بخنداند. نمی‌دانم این روزها دلت بیشتر شبیه کدام فصل است؛ اما هرچه هست، امیدوارم هنوز گوشه‌ای از روزهایت برای چیزهای کوچکی که بی‌دلیل خوشحالمان می‌کنند، خالی مانده باشد. برای یک آهنگ، یک فنجان چای، یک گفت‌وگوی طولانی، یک پیام غیرمنتظره یا حتی یک عصر معمولی که هیچ اتفاق خاصی در آن نیفتاده، اما بازهم حال آدم را خوب کرده است. راستی، یک چیزی را از دوستی با آدم‌ها فهمیده‌ام: لازم نیست همیشه حرف مهمی برای گفتن داشته باشیم. گاهی همین که کسی باشد که بتوانی برایش از یک اتفاق بی‌اهمیت روزت تعریف کنی و مطمئن باشی حوصله‌اش سر نمی‌رود، خودش نعمت بزرگی است. بعضی رفاقت‌ها با حرف‌های بزرگ ماندگار نمی‌شوند؛ با همین «دیدی امروز چه شد؟»های ساده‌اند که آرام‌آرام ریشه می‌گیرند. آدم در نهایت با همین جزئیات به خاطر می‌ماند؛ نه با آن تصویر بی‌نقصی که از خودش ساخته، بلکه با خنده‌ای که یک روز بی‌هوا روی لب دیگری آورده، با جمله‌ای که درست در وقتش گفته، با دستی که بی‌سروصدا گرفته است. شاید خوبیِ آدم‌ها همین باشد که گاهی خودشان نمی‌فهمند چه اندازه در خاطره‌ی دیگری عزیز شده‌اند. برای همین، از خودت یک آدم «همیشه درست» نساز. اشتباه کن، نظرت را عوض کن، گاهی حرفت را پس بگیر، گاهی هم اصلاً حرف نزن. آدمی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند، یا مجسمه است یا هنوز خودش را پیدا نکرده! پس نگران نباش، عزیزِ من! فقط میان تمام این تغییرها، یک چیز را نگه دار: آن قسمت از خودت که هنوز می‌تواند از دیدن یک چیز زیبا، واقعاً خوشحال شود. همان بخشی که هنوز برای چیزهای کوچک ذوق می‌کند و لازم نیست برای خوشحال بودنش دلیل قابل ارائه داشته باشد. دنیا آدم‌های زیادی دارد که بلدند حسابگر باشند؛ آدم‌هایی که هنوز با دلشان زندگی می‌کنند، کمیاب‌ترند. اگر سهمی از این دومی‌ها داشتی، مراقبش باش. نه برای اینکه ساده بمانی، بلکه برای اینکه عاقل شدن نباید آدم را از لطافت خالی کند. و آنشرلی جان، اگر یک روز زندگی زیادی جدی شد، هرگز به موهایت را کوتاه نکن بگذار همان‌طور که دلشان می‌خواهد فرفری بمانند و به این جهانِ وسواسی یادآوری کنند که همه‌چیز قرار نیست صاف، مرتب و مطابق برنامه پیش برود. این بیت را هم برایت می‌نویسم: تو نیکویی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز نه برای اینکه هر خوبی حتماً همان‌طور که می‌خواهیم به ما برگردد؛ برای اینکه بعضی خوبی‌ها ارزششان به برگشتن نیست. کافی‌ست جهان را، هرچند اندک، جای بهتری کرده باشند. شاید آدم همیشه نداند اثر حضورش کجا مانده؛ یک جمله‌ی مهربان ممکن است سال‌ها بعد، در خاطر کسی روشن بماند. پس اگر روزی از خودت پرسیدی «آیا بودنم برای کسی مهم بوده؟»، به تمام آدم‌هایی فکر کن که بعد از دیدنت، حتی برای چند دقیقه، دنیا برایشان جای قابل‌تحمل‌تری شده است. شاید همین، یکی از زیباترین شکل‌های اثر گذاشتن باشد. دوستت، آبی برای: https://t.me/my_w0rlllld