es
Feedback
(:

(:

Ir al canal en Telegram

جایی برای خود واقعیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5946906051

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
(:
219
امشب>>>

(:
219
Mensaje de video00:08

(:
219
من رفیق صمیمی مو داشتم که همیشه پیشش حالم خوب بود اکیپی رو داشتم که بهم اهمیت میداد و خیلی باهاشون خوش میگذشت فکر میکردم خیلی چیزای عادین تو زندگیم ولی یهو به خودم اومدم دیدم چهارساله از اون دوران رد شده و من دیگه نه تونستم کسی رو رفیق صمیمی صدا کنم نه با کسی اونقدر بهم خوش گذشت خلاصه که قدر بدونید دوستان

(:
219
چقدررر زندگیش کردم اینو:)

(:
219
گاهی یهو وسط فکر کردن به گذشته، یادت میوفته یه چیزایی قبلاً بخش عادی زندگیت بودن. یه آهنگ، یه بازی، یه عادت کوچیک، یه کاری که بی‌دلیل حالت رو خوب می‌کرد. چیزایی که اون موقع انقدر طبیعی بودن که فکر میکردی همیشه قراره همونجا بمونن. بعد با خودت فکر می‌کنی آخرین بار کی انجامشون دادی؟ و عجیب اینجاست که یادت نمیاد. یادت نمیاد از چه زمانی دیگه اون آهنگ رو گوش ندادی، از چه روزی دیگه سراغ اون کار نرفتی یا اصلاً چرا آروم‌ آروم از زندگیت حذف شد. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. فقط زمان گذشته و یه بخش‌هایی از تو، بی‌سروصدا جا موندن. و بعضی وقت‌ها دلت برای خودِ اون روزها تنگ نمیشه، دلت برای نسخه‌ای از خودت تنگ میشه که با چیزهای ساده‌تر خوشحال میشد.

(:
219
Beri Behtare.m4a2.78 MB

(:
219
حالا تو اونورِ دنیا من اینجا.mp36.35 MB

(:
219
🌟
+2
🌟

(:
219
حق ترین چیزی بود که خوندم

(:
219
Repost from ·Alaska, Alaska·
من جدی باورم نمی‌شه که یه سری از آدم‌ها با خودشون حرف نمی‌زنن! یعنی وقتی یه تصمیمی می‌گیرین مدام بلند با خودتون تکرارش نمی‌کنید؟ یا وقتی دارین یه کاری می‌کنید، آروم با خودتون مراحل کار رو زمزمه نمی‌کنید و وقتی یه جایی خراب‌کاری می‌کنید خودتون رو دعوا نمی‌کنید؟ نمی‌دونم مثلا زیر دوش مکالمه‌های آینده‌تون با آدم‌های فرضی رو تمرین نمی‌کنید؟ یا مثلا الکی با خودتون بحث نمی‌کنید و تازه از بردن بحث خوشحال نمی‌شین؟ من جدی یه وقت‌هایی فکر می‌کنم کل زندگیم رو دارم روایت می‌کنم و همه‌چیز شبیه این پادکست‌هاییه که فقط یه شنونده داره که اون هم خودمم. دیوانه شدم!

(:
219
زندگی یلدا یه جوریه که من فقط میتونستم تو رمانا همچین چیزایی بخونم الآن دارم واضح می‌بینم

(:
219
هیچوقت آدم حسودی نبودم. هیچوقت زندگی کسی رو نگاه نکردم و نگفتم کاش جای اون بودم. همیشه فکر می‌کردم هرکسی سهم خودش رو از سختی‌ها داره و هر آدمی، جنگ‌های نادیده‌ی خودش رو زندگی می‌کنه. اما این روزها، برای اولین بار، میفهمم حسادت چه شکلیه. من به آرامش حسادت می‌کنم. به آدم‌هایی که کیلومترها از من دورن و بزرگترین نگرانیشون زمین تا آسمون با ما متفاوته. به آدم‌هایی که هیچوقت مجبور نشدن اخبار رو با ترس دنبال کنن. هیچوقت ارزش پول کشورشون رو هر روز حساب نکردن. هیچوقت معنی زندگی کردن زیر سایه‌ی تحریم، جنگ، اعتراض، تورم،نت ملی و هزار دغدغه‌ی جمعی دیگه رو نفهمیدن. گاهی بهشون نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چقدر عجیبه که محل تولد آدم‌ها می‌تونه سرنوشت‌های اینقدر متفاوتی بسازه. بعضی‌ها چشم باز می‌کنن و دنیا فقط ازشون می‌خواد زندگی کنن و بعضی‌های دیگه، قبل از اینکه فرصت زندگی کردن پیدا کنن، مجبور میشن یاد بگیرن دوام بیارن. بعضی خستگی‌ها از این میاد که مدت زیادیه داری بار چیزهایی رو به دوش می‌کشی که هیچوقت انتخابشون نکرده بودی. و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا این باشه که آدم کم‌کم به وزن این بارها عادت می‌کنه؛ انقدر که فراموش میکنه زندگی، قرار نبود فقط تحمل کردن باشه.

(:
219
به عنوان اخرین روز بهار نباید همچین چیزی رو میفهمیدم

(:
219
به عنوان آخرین روز بهار نباید خونه میموندممم

(:
219
آخرین روز بهار🪷
+3
آخرین روز بهار🪷

(:
219
و شاید مهم‌ترین کاری که می‌توانیم برای هم انجام دهیم، این باشد که قبل از دیر شدن، حواسمان به سکوت‌های هم باشد. چون همیشه بلندترین دردها، پرسر‌وصدا نیستند.

(:
219
photo content
+1

(:
219
این روزها عجیب‌تر از همیشه متوجه شکننده بودن لحظه‌ها می‌شوم. کافیست یک صحنه کوتاه از یک فیلم ببینم، یا چند خط از تجربه یک غریبه را بخوانم، تا ناگهان همه چیز درونم آرام و سنگین شود. انگار یک نفر بی‌صدا یادآوری می‌کند که هیچ چیز در این دنیا ابدی نیست. بعد از آن، بی‌اختیار بیشتر دقت می‌کنم؛ به صدای خنده‌های آشنا، به نور کم اتاق در آخر شب، به لیوان چای نیمه‌خورده‌ای که روی میز جا مانده، به سؤال‌های ساده‌ای که هر روز از هم می‌پرسیم و آن‌قدر عادی شده‌اند که فکر می‌کنیم همیشه تکرار خواهند شد. شاید برای همین است که این روزها بیشتر از قبل دلم می‌خواهد بعضی لحظه‌ها را طولانی‌تر کنم. بیشتر کنارشان بنشینم، بیشتر به حرف‌هایشان گوش بدهم و بیشتر دوست داشتنم را نشان بدهم؛ نه از روی ترس، بلکه از روی این آگاهی که هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم کدام لحظه، بعدها تبدیل به خاطره‌ای می‌شود که دلمان برایش تنگ خواهد شد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بزرگ شدن، بیشتر از هر چیز دیگری، یعنی فهمیدن این حقیقت که زندگی از اتفاق‌های بزرگ ساخته نشده؛ از همین جزئیات کوچکی ساخته شده که وقتی هستند، متوجه ارزششان نمی‌شویم. و شاید دوست داشتن، در نهایت چیز پیچیده‌ای نباشد؛ شاید فقط یعنی حواست باشد کسانی که خانه را برایت شبیه خانه کرده‌اند، بدانند که چقدر حضورشان برایت عزیز است.

(:
219
photo content

(:
219
e1107839_8536_4e07_9725_437c765ca07dBargard_Bia_140_audio_only.m4a2.83 MB