باستان شناس بیکار
Ir al canal en Telegram
متعلق به یک باستانشناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
397
Suscriptores
+4824 horas
+517 días
+15230 días
Archivo de publicaciones
برخی از عزیزان، اگه تمایل دارین پیامی از چنلم توی چنلاتون بزارین حداقل لینک چنل یا اسم نویسنده رو هم بزارین
یا میتونید فوروارد کنید تا زحمت من هم نادیده گرفته نشه❤️
ریلز جدید
https://www.instagram.com/reel/Dcu5CyrM8FM/?igsi=ZGU5aWlrODM3OGpw
ممنون میشم حمایت کنین❤️
پیج اینستاگرام چنل تاسیس شد✨
قراره متن هامو اینجا بزارم
خوشحال میشم حمایت کنین❤️
https://www.instagram.com/unemployed_archeologist?igsi=MWE2Y2UyNHIybm5wYg==
شاید زندگی به اینجا کشید، چون ما بیش از آنکه زندگی کنیم، مدام در حال خداحافظی بودیم؛ با آدمها، با روزها و با خودمان.
و شاید تنهایی، تنها اتاق خانه انسان باشد که هرچه از آن فرار میکنیم، بیشتر در پَستوی آن غرق میشویم.
در آخر، فقط باید نشست و به دیوار این اتاق نگاه کرد، و پذیرفت که بعضی پرسشها پاسخی ندارند و شاید زندگی همین باشد و چه عجیب که انسان تمام عمر میدود تا به معنای زندگی برسد، و وقتی گمان میکند به غایت خود رسیده، درمییابد که زندگی سالها پیش، از او گذشته و هر لحظه تجلی معنای زیستِ او بوده است.
شاید معنای تلخ تنهایی همین باشد، اینکه جهان همیشه کمی دورتر از دستان ماست.
باستان شناس بیکار
شاید برای همین است که آدمها با هم حرف میزنند، اما کمتر یکدیگر را میشنوند؛ یکدیگر را دوست دارند، اما کمتر یکدیگر را میفهمند؛ کنار هم مینشینند، اما هرکدام در اتاقی از دنیای خویش، در را از پشت بستهاند.
و من ماندهام با این پرسش قدیمی و بیپاسخ که چرا زندگی به اینجا کشید؟
کدام تصمیم، کدام سکوت، کدام رفتن، کدام ماندن، ما را به این نقطه رساند؟
شاید هیچکدام.
شاید قرار نبود زندگی به جای خاصی برسد، شاید ما از ابتدا در جادهای قدم گذاشته بودیم که مقصدش را نمیدانستیم.
چه میدانیم؟
شاید تمام فلسفهی زندگی همین تلاش بی پایان برای معنا دادن به چیزهاییست که ذاتا گریزان اند؛ ما به خاطراتمان معنا میدهیم، به شکستهایمان، به رفتنها، به ماندنها؛ چون تحمل این حقیقت دشوار است که جهان، اغلب اوقات توضیحی برای رنجهایمان ندارد.
و با این همه، دوباره صبح میشود.
نور از لای پرده عبور میکند، پرندهای بیخبر از فلسفه جهان، آواز میخواند و خیابان دوباره شلوغ میشود، و آدم ها دوباره نقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند.
باستان شناس بیکار
گاهی فکر میکنم زندگی، مجموعهای از آمدن و رفتن هاست و ما مسافران ساده لوحی هستیم که هر ایستگاه را مقصد خود می دانیم.
اما هیچجا مقصد نیست.
کودکی رفت، جوانی خواهد رفت؛ آدمها میروند، خانهها عوض میشوند، صداها خاموش میشوند، حتی خاطرات هم روزی رنگ میبازند؛ و آنچه امروز با تمام وجودمان به آن چنگ زدهایم، فردا شاید تصویری کمرنگ در گوشهای از ذهن سردرگممان باشد.
پس شاید انسان، پیش از آنکه تنها شود، فانی میشود
هر انسانی جزیرهایست محصور در دریای خویش؛ میتوانند به ساحلت برسند، میتوانند روی ماسه هایت قدم بزنند، اما هیچکس نمیتواند تمام اقیانوس درونت را ببیند.
و چه تنهایی عمیقیست وقتی بفهمی هیچکس نمیتواند تمام آنچه را که درون توست دریابد.
باستان شناس بیکار
نمیدانم زندگی دقیقا کِی از مسیرش جدا شد، شاید همان روزی که فهمیدیم بزرگ شدن، چیزی جز آموختن هنر از دست دادن نیست، یا شاید آن صبحی که نخستین بار به آینه نگاه کردیم و چهرهای دیدیم که دیگر شبیه کودکی هایمان نبود.
چهرهای که لبخند میزد، اما پشت لبخندش، گورستانی از چیزهایی بود که دیگر باز نمیگشتند.
ما آرامآرام از خودمان دور شدیم و هر سال چیزی را جا گذاشتیم و گذشتیم؛ یک دوست، یک رویا، یک خانه، یک صدا، یک فصل، یک کاش.
شاید هرچه اصرار برای نگه داشتن چیزی را داشته باشیم، میل گریزش بیشتر میشود، مثل آب، مثل زمان، مثل آدمهایی که انتظار ماندنشان را داشتیم.
و چه پایان تلخیست زمانی که در شمار جاماندگان متوجه فقدان خودمان شویم.
باستان شناس بیکار
آنجا که زندگی از ما جا ماند
شاید تنهایی، نبودن آدمها نباشد.
آدمی گاهی در شلوغ ترین خیابان شهر، در ازدحام چهرهها و هیاهوی زندگی، چنان تنهاست که گویی تمام جهان، از کنار او گذشته و حتی سایهای برایش باقی نگذاشته است.
باستان شناس بیکار
Repost from "مردی به نامِ قاف"
«آدمی که قبلاً بودم رو دوست داشتم، آدمی که الان هستم رو هم همینطور. تغییر همیشه به منزلهی غلط بودن نسخهی قبلی نیست؛ بلکه میتونه به معنی بزرگتر شدن اون باشه، یعنی نسخهی قبلی آنقدر ارزش داشت که جرقهی این یکی شد. من هر دوی این نسخهها رو دوست دارم؛ یکی برای تمام راههایی که همراهم آمد، حتی وقتی نمیدونستم مقصد کجاست، و دیگری برای راهی که الان کنارم پشت سر میذاره.»
Repost from N/a
چه تناقض تلخی؛
انسان تمام عمر میدود، تا به خودش برسد، و وقتی میرسد میبیند آن خود
سالها پیش، در یکی از ایستگاهها پیاده شده است.
باستان شناس بیکار
