سرزبان | مهارت پرسشگری
Ir al canal en Telegram
سرزبان، مدرسهی گفتوگو پرسشگری برای یادگیری زندگی به زبانِ پرسش سخن میگوید. کانال الهه علیزاده: https://t.me/channelelahehalizade وبیکارهای رایگان «معماری تفکر» پنجشنبهها، ساعت ۲۲ در لینک زیر" https://mohit.online/room/memaritafakor
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
208
Suscriptores
Sin datos24 horas
+57 días
+530 días
Archivo de publicaciones
Repost from دوکِ نثرریسی | فرشته برگی
چه کسی از چشممان میفتد؟
پاسخ این سوال اهمیتی دارد؟
بعد از اینکه غمگین با خودم گفتم «فلانی؟ از چشمم افتادی، آن همه حس خوب، دود؟ دودِ دودِ دود. چرا؟ چرا اینطوری شد یکهویی؟»
به ذهنم رسید واقعن چرا؟ چه چیزی باعث میشود دیگر حرف زدن با کسی گرمتان نکند و احساس کنید چیزی را از دست دادهاید؟ سوگ. سوگ اعتماد. اعتمادتان را چه چیزهایی از بین میبرد؟
اولین علتی که به فکرم میرسد «دروغگویی» است. دروغگو بود؟
-نه، اما دروغ گفت.
-خب این نمیشود دروغگو؟
-نمیدانم که. آدم با یکبار دروغ گفتن دروغگو میشود؟
-چند بار دروغ بگوید بهش میگویی دروغگو؟
-نمیدانم.
-تو فقط دلت نمیآید بهش بگویی دروغگو. همین است که این را تبدیل به سوگ میکند. اعتمادت را از دست دادی و نمیخاهی باور کنی، انکار، انکار، انکار.
-پس بگویم او یک دروغگو بود و با اعتماد از دست رفتهام کنار بیایم؟ این کنار آمدن چگونه است؟
-مثل کنار آمدن با مرگ یک عزیز، یا دیدن خیانت از یک دوست.
-چه جوری میشود با این کنار آمد؟ به این فکر کنم که چرا دروغ گفت؟
-به این فکر کنی شاید ازش متنفر شوی.
-متنفر شدن با پذیرفتن فرق دارد، نه؟
-احتمالن.
-فکر کنم الان توی مرحلهی تنفر و خشمم. از فازهای سوگ بود و اینکه نمیتوانم این نفرت و خشم را جوری ابراز کنم که راحت شوم عذابم میدهد.
-چجوری ابراز کنی راحتی؟
-بزنم توی گوشش، پشت سر هم. مطمئنم بعدش گریه میکنم.
-و بعدش میبرنت زندان. هار هار هار. نه، این نمیشود. دیگر چه؟ به خودش بگویی؟
-احساسات دیگر نمیگذارند.
-چه احساساتی؟
-مهربانی.
-مهربانی است یا ناتوانی؟ یا ترس؟ نتیجه همیشه به وضوح زندان نیست، ابهام بیش از حد تو را میترساند، نه؟
-شاید.
-پس اسمش را نگذار مهربانی. اگر پدرت مادرت را کشته باشد میتوانی از روی خشم پدرت را بکشی؟ او اعتمادت را کشته، تو نمیتوانی بکشیاش چون وارد ابهام شدیدی میشوی. بیپدری. (-خودتی.)
-تو ترجیح میدهی با خشم توی یک وضوح کم باقی بمانی اما با دست خودت نروی توی مه غلیظ تردید، آن هم توی این شرایط که هیچ چیزت ثبات ندارد و او از معدود چیزهایی بود که ثبات داشت.
-سخت است.
-چی؟
-سوگ.
-میفهمم.
-ازش متنفرم.
-میفهمم.
-میخاهم روزهایم بدون غافلگیری شب شوند و مثل آدم بخابم.
-میفهمم.
دیگر چه چیزهایی باعث میشود کسی از چشمم بیفتد؟
دورویی.
-شبیه دروغ نیست؟
-توی یک خانوادهاند.
-مثلن جلوی رویت تحسین و پشت سرت مسخرهات کنند. -این هم برمیگردد به سوگ اعتماد.
-باعث میشود اعتمادم به آدمها کمتر شود.
-فکر کنم رابطه همین است. آدم همین است. اعتمادت را از دست میدهی و بعد سعی میکنی دوباره اعتماد کنی.
-به همان آدم؟
-ما اعتمادمان را به آدمها از دست نمیدهیم، به آن رابطه از دست میدهیم. پس لزومی ندارد به آن رابطه اعتماد کنی. اگر دوست بودی، خب دیگر دوستت نیست، رابطهی دیگری هست؟
-آره.
-به آن میتوانی دوباره اعتماد کنی. مهم این است که نقش او در ذهنت عوض شود. اینطوری احتمال اینکه دوباره اعتمادت را بگیرد کمتر میشود.
-آره.
–حالا بگو ببینم، دورو بود؟
-نمیدانم.
-نمیدانی یا دلت نمیآید بگویی؟
دیگر چه چیزی باعث میشود که آدمی از چشممان بیفتد؟
میخاهم سوال را عوض کنم. چه چیزی باعث میشود رابطهای از چشممان بیفتد؟
چه میشود که به رابطهای اعتماد میکنیم؟ مثلن به چه کسی میگوییم دوست؟ به چه کسی میگوییم همکار؟ به چه کسی میگوییم همسر؟ پدر و مادر؟ خاهر و برادر؟ همکلاسی؟ معیار اینها چیست؟ آیا هر کسی که به او میگوییم دوست، دوست ماست؟ اصلن خودش قبول دارد؟ نکتهی مهمی است.
-فکر میکنم اشتباه کردم.
-چهطور؟
-شاید نقشی را بهش تحمیل کردم که فقط توی ذهنم بود و واقعیت نداشت. شاید او هیچوقت آن نقش را قبول نداشت.
-ممکن است. چرا این کار را کردی؟
-چون دوست داشتم.
-از روی خودخاهی نقشی بهش دادی، چه نقشی؟
-دوست.
-دوست. بعدش انتظارات به وجود آمد و طبق آنها اعتماد، و احساس عمیقیست اعتماد. پشت سرش محبت میآید، و این در شرایطی بود که او اینها را از تو نمیخاست.
-آره.
-خب چرا نقشی که خودش قبول داشت را نپذیرفتی.
-چون من دوست میخاستم.
-آدم قحط بود؟ نفر بعدی؟
-فکر میکردم او دوست خوبی میشود.
-نفر بعدی؟
-آدم خوبی بود.
-نفر بعدی؟
-دوستداشتنی بود.
-نفر بعدی. تو نمیتوانی مادری را که بچه را نمیخاهد مادر کنی، آن بچه را خودش و یارو مرتکب شدند، تو آن را هم نمیتوانی قانع کنی، بعد میخاهی رابطهی غیر خونیای مثل دوستی را اینطوری نگه داری؟ او این نقش را نمیخاهد. اینجا راهش همین است: نفر بعدی.
🎤پرسش از درد و رنجها
💡درد فیزیکی یا درد روانی؟
💡رابطهی درد فیزیکی و روانی چیست؟
💡آیا جسم و ذهن دو وادی مجزا هستند؟
💡نوشتن فهرستی از رنجها
نگاهی به کتاب «درد» پاتریک وال، ترجمهی محمدرضا باطنی
اشارهای به روند و فرآیند پرسش برای ذهنی که با پرسش بیگانهاست.🌻
وبینارهای «روزسوال»
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
ورود برای همه رایگان
سرزبان
Repost from N/a
بیدار است ابراهیم درونت؟
سه جلسه تا تصمیم نهایی فاصله بود.
جلسه اول سینجیم بود. سوال میکرد. جواب میخواست. دنبال چرایی میگشت. چرایی نداشتم. دو چشم بینا داشت. دو گوش شنوا. حواس پنجگانهای سالم. اما درگیر فهم خود بود. حق به جانبی.
جلسه دوم سینسین شدیم. راه به جایی نبرد. هیچکدام پاسخگوی دیگری نبودیم.
تنها بودیم. جیمجیم شدیم جلسه سوم. کشیدن دو خط موازی شد تصمیم نهایی.
مشاور بنده خدا نتواست ما را به گفتگو وادارد. رفته بودیم گفتگو کنیم. راهی برای حل مسئلهمان بیابیم. اما در تعصبمان گیر افتادیم.
میان ما پرسشی برای گفتگو بود. ولی دیوار حق به جانبی بینمان بود. جدل کردیم مظلومیت خود را میدیدیم و ظلم دیگری.
اگر صبوری میکردیم. کلام را در چله زبان نمیگذاشتیم، حداقل خطوط موازی متنفر از هم نمیشدیم.
گفتگو روشن کردن قسمتی از مسئله است. با سوالجواب کردن به تاریکی رسیدیم.
لازمه گفتگو دیدن دیگری است. ديگری که بخشی از حقیقت از نزد اوست.
باید بتشکن باشیم تا دیگری را ببینم. پر از بتهای تعصب هستیم. تعصب فرهنگ، خانواده، همخون، ترس. متوجه باشیم احساس فیلتر میکند قدرت درک و تشخیص را. خود را از تفکر صفر و صد بازداریم. بدانیم بین یک تا نودونه حقایقی پنهان است.
بپذیریم بتپرستیم. ابراهیم درونمان را بیدار کنیم تا بتوانیم گوشهای از حقیقت را ببینیم. بدانیم تا دم مرگ باید بتشکن باشیم. به کنشها و واکنشهامان توجه کنیم. از مواجهه با تعصب نهراسیم. اینگونه در بتشکنی به مهارت میرسیم و میتوانیم در گفتگو تکههای پازل حقیقت را بیابیم.
#یادداشت_روز
سارا ذوالفقاری
🎤زبانِ نو با پرسشِ نو
💡زبانِ نو و فکر نو چگونه شکل میگیرد؟
💡رابطهی پرسش و گفتگو با زبان نو
💡چگونه زبان و گفتگو حاصل پرسش است؟
نگاهی به کتاب «جادوی زبان» سیروس شمیسا
اشارهای به روند و فرآیند پرسش برای ذهنی که با پرسش بیگانهاست.🌻
وبینارهای «روزسوال»
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
ورود برای همه رایگان
سرزبان
Repost from کنج عزلت | سارا چگنی
چرا تغییر سخته؟
چند سال پیش یکی از دوستانم خواست که برای انجام کاری کمکش کنم. اما قبول نکردم. چون آن کار را دوست نداشتم. دوست دیگری پیشنهاد کرد که در شرکتش کار کنم باز هم نپذیرفتم و گفتم که علاقهای به این کار ندارم.
امروز میدانم که به دو علت این پیشنهادها را رد کردم. دلیل اول کاملا شخصیست و نمیتوانم بگویم. دلیل دوم شاید مقاومت در برابر تغییر بود. شاید از تغییر کردن شکل زندگیام میترسیدم.
دارم فکر میکنم چرا تغییر سخت است؟ شاید به این دلیل که ما به زندگی فعلیمان عادت داریم. هر چند هم که دلخواهمان نباشد حداقل برایمان امن است. قابل پیشبینیست و حد و مرز مشخصی دارد. اما تغییر همیشه با ابهام همراه است. تغییر یعنی رفتن به دل ناشناختهها و ناشناختهها همیشه ترسناکند.
از طرفی مغز خواهان قطعیت و ثبات است و عادتها انرژی کمی از آن میگیرند. به همین دلیل مسیرهای آشنا را امنتر و کمهزینهتر میداند. در حالیکه تغییر نیازمند توجه و تلاش است.
خوب که فکر میکنم میبینم آن روزها به روتین زندگیام خو گرفته بودم. کلاسهای مختلف میرفتم، عضو گروه کُر بودم و نمیخواستم از این روتین فاصله بگیرم. چون آن را کاملا میشناختم. اما آن پیشنهادها مرا به ابهام دعوت میکردند و نمیدانستم در مقابل فاصله گرفتن از عادتها چه چیزی را به دست میآورم. به همین دلیل پشت جملهی «علاقهای بهش ندارم» پنهان میشدم.
درست است که فهمیدن این نکته گذشته را جبران نمیکند، اما قدمیست در جهت آگاهی نسبت به خودم برای تصمیمگیریهای بعدی.
سارا چگنی
@sarachegenii
🎤رابطهی فهم و گفتگو چیست؟
💡گفتگو واقعا چیست؟
💡آیا اهل گفتگویی؟
💡فهم، ضرورتا در اجتماع صورت میگیرد.
نگاهی به کتاب «فکرآورد: گادامر و دیویدسن»
اشارهای به روند و فرآیند پرسش برای ذهنی که با پرسش بیگانهاست.🌻
وبینارهای «روزسوال»
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
ورود برای همه رایگان
سرزبان
یادآوری وبینار
وبینار «روزسوال» امروز ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
هر روز یک پرسش برای پرسیدن و زیستن.
اطلاعات ورود به وبینار در لینک زیر:
https://t.me/sarzabaan/117
سرزبان
گزارش یک کارگاه
نقاشی مسئله امروز به پایان رسید.
کارگاهی که قرار بود فقط سه جلسه باشد. اما وسعت منابع و ذوق و همراهی سرزبانیها زمینهی جلسات بیشتر را فراهم کرد.
توی کارگاه کودک شدیم، مسئلهکاو شدیم، قصهگو شدیم، نقاش شدیم و کتاب و مقالههای متعددی را با هم خواندیم.
تلاش کردیم زبانی جدید را به دایرهی زبانهایمان اضافه کنیم تا امکان و فضایی نو برای زیست و ادراک و افزایش توان حل مسئله بسازیم.
تمریناتی مثل آزادکشی و پروژههای مسئلهکاوی به شیوهی کودک را انجام دادیم و در نهایت به هدف کارگاه نزدیک شدیم:
«ساخت یک دستگاه سه مرحلهای حل مسئله به کمک زبان نقاشی.»
تمرین جلسهی دوم کارگاه(مسئلهکاوی به شیوهی کودک) را امروز با هم انجام دادیم.
همراهی دوستان منعطف و تشنهی دانش و خوشفکر، خاطرهسازترین قسمت این کارگاه بود.
بین تمام تمرینهای درخشان دوستان، پروژهی جلسهی دوم دوست عزیزمان ندا احمدی را با شما همرسان میکنم.
در لینک زیر بخوانیدش:
https://t.me/oonkiye
بازی را چطور بازی کنیم؟
✨بالاخره تعریف بازی چیست؟
✨بازی چگونه کار میکند؟
✨چطور زبانِ بازی را به بخشی از زندگی تبدیل کنیم؟
✨تعریف فرآیند بازی
نگاهی به کتاب «حقیقت و روش» گئورگ گادامر در باب فلسفهی بازی
معرفی و تبادل نام برخی بازیهای کامپیوتری برای درک موضوع
بررسی خاطرات بازی همراهان وبیکار😁
بازی مورد علاقهی شما چیست؟
✨🌻✨
موسیقی پایانی جلسه توی جاکامنتی
سرزبان
Repost from گریزگاه من | ندا احمدی :):
نقاشی زبان است
در کتاب «نقاشی کودکان و مفاهیم آن»* گفته بود که اینکه کودکان را اجبار کنیم به کپی کردن شکل یک چیز بدترین کاری است که میتوان در حق کودک انجام داد. همه چیز را از رو میگیری.
بچهها آزاد و رها هستند اما با وادار کردنشان به کپیکردن رهایی را، آزادی را، از آنها میگیرم و آنها را در قفس محدویت میاندازیم.
نقاشی برای کودکان راهی برای ابراز است. راهی برای سخن گفتن. راهی برای نشان دادن درون خود. راهی برای ارتباط. و با اصرار بر کپیکردن و شکل بقیه کشیدن باعث جلوگیری کودک از ابراز خودش میشود.
و همین جلوگیریها باعث میشود که در آینده هم نتواند خودش را، درونش را بیرون بریزد.
نقاشی کودکان را معمولن بیاهمیت میدادند اما کلی راز و مفهوم و داستان پشت هر نقاشیشان پنهان است. و با وادار کردن کودکان به کپی همهی آنها را نابود میکنیم.
کودکان را نباید وادار کنیم که با کپی و بر اساس اصول و هندسه و این مسخرهبازیها پیش بروند.
بلکه ما هم باید بنشینیم کنارشان و از آنها چطور دیدن و کشیدن را یاد بگیریم. چطور بیان کردن را. خود را بیان کردن.
ندا احمدی :):
*آنا اولیوریو فراری. عبدالرضا صرافان
@yaddashtneda
یادآوری وبیکار «معماری تفکر»
وبیکار «معماری تفکر»، پنجشنبهها ساعت 22
ادامهی بحث «بازی» و زبانِ بازی و اهمیت بازی با پرسشگری
ورود برای همه رایگان و آزادِ آزاد است
اطلاعات ورود به وبینار در لینک زیر:
https://t.me/sarzabaan/117
سرزبان
Repost from N/a
میخواهم اجازه بودن بدهم
کلمات همراهیام نمیکنند چند روزی در ماه به دلیل برونریزی. شعر، رمان داستانی و غیر داستانی، آموزشی هر چه خواندم و آزاد نوشتم افاقه نکرد. تصمیم بر این شد قصار بشکافم.
کانال مدرسه را میجوریدم برای یافتن قصاری قابل شکافتن که یافتمش.
خدا در جزئیات است.
شیطان در جزییات است.
به قول استاد جزییات برای هردوشان مهم است. برای من هم مهم است؟ دیار میگوید مهم یعنی اجازهی بودن بدهی.
در وبیکار سوگ، الهه پرسید اگر به عقب بازمیگشتی با امکان پیشگیری و مانع شدن از سوگ، چهکار میکردی؟ به جزییات توجه میکردم.
همیشه در جزییات لنگیدهام. بیتوجهی به گفتار، رفتار، عادات حاصلش سوگی بزرگ شد که هنوز هم جای زخمش درد میگیرد.
بودن خدا و شیطان در جزییات همان مثبت و منفیهاست. خدا تو را رشد میدهد، شیطان با عمل وسواسی زندگی را میگیرد از تو.
میخواهم توجه به جزییات را برگزینم برای سالواژه. تمرین مهم بودن کنم. اجازه دهم باشد. باشد که از سوگهای پیش رو بکاهد.
#یادداشت_روز
سارا ذوالفقاری
🎤سنجهای برای سنجش سطح اندیشه
💡اندیشه چند سطح دارد؟
💡سنجهای برای شناخت اندیشه
💡وضوح، سنجهی اندیشه
نگاهی به کتاب «مفهومها و ابزارهای تفکر نقدادانه» از ریچارد پل و لیندا الدر
اشارهای به روند و فرآیند پرسش برای ذهنی که با پرسش بیگانهاست.🌻
وبینارهای «روزسوال»
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
ورود برای همه رایگان
سرزبان
Repost from N/a
زبان من
درک زبان من، درک توان من است.
علی آراسته
#برایآیندگان
#یادداشتک
@aliarastehfard
🎤میتوز عاطفه و تفکر
💡چطور عواطف هستهی مرکزی انسان را میسازند؟
💡زبان عاطفه چیست؟
💡زنجیرهی عواطف چگونه افکار و سایر عواطف ما را میسازند؟
💡چگونه با عواطفمان گفتگو کنیم؟
💡چگونه به شناخت افکار و عواطف و ایجاد افکار جایگزین برسیم؟
اشارهای به روند و فرآیند پرسش برای ذهنی که با پرسش بیگانهاست.🌻
وبینارهای «روزسوال»
شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷-۱۶:۳۰
ورود برای همه رایگان
سرزبان
Repost from الاکلنگ|دیار طلایی🌤
از چی میخوای استعاره بسازی؟
این روزها از تمام متنهای ادبی بدم میآید از قلمبهای مثل امید یا سلمبهای مثل عدالت. نمیدانم خاصیت این دست کلمات بیدروپیکر هست یا ذهن من که هر چند وقتی روی چیزی کلید میکند. فعلن کلید روی الگویابیست و حرکت در جهت تقویت باور" همه چیز جهان یک چیز است". فعلا گرفتهامش دستم تا همه جا ببینمش. فکر کردن بهش ازش در ذهنم مسئله ساخته و عین تابلوی یک بیزنس چند شعبهای هر جا ببینمش فوری فلش بک میزنم بهش. در واقع الان یه عینک با یه قاب مشخص دارم و فعلا جهانم را با این لنز میبینم. دایره است؟ مربعه؟ نمیدانم اما میدانم که الگوست عین الگوی خیاطی. شاید هم در واقع دارم به زور این الگو را روی هر چیزی که مشاهده میکنم فیکس میکنم و هی الگوی همین باور را پیاده میکنم. در واقع این جمله خودش یک الگوست در کنار الگوهای دیگر. از الگو که میگویم یاد فرمول میافتم که باهاش میشه خیلی مسائل رو حل کرد یا پیش برد. فرمولها همان الگوها هستند و اگر بفهمم که سوژهها حاصل کدام چهار عمل اصلی ریاضی هستند میتوانم پیشبینیشان کنم و کمتر به گا بروم. و کمی هم موفق بودهام. مثلا الگوی خابم را کشف کردهام و میدانم که اگر روزی یا شبی از الگو خارج بزنم بدنم با چه مختصاتی خارج میزند و روزم را چگونه به خارج از دایرهی امن میبرد، به گا. الگوی عصبانیتم را کشف کردهام و حتی الگوی تنفسم را و میدانم که ربط مستقیم به آب دارد. مثلا روزی شش لیوان آب خروجیاش ذهنی آرام و منعطف است و کمآبی خروجیاش یعنی ضرب عصبانیت در وسواس فکری که مساوی است با ناتوانی در تغییر سریع و عدم انعطاف. یک همچین چیزهایی را دریافتهام و فکر میکنم که میشود بین پدیدهها ارتباطاتی را کشف کرد و دستکم برای خودم- منهای خطاهای انسانی- مثل ریاضی کار میکند. دوست دارم برای تبیین رابطهی بین پدیدهها، از واژهی ریاضی استفاده کنم.
حسابوکتاب ریاضی کردن معمولا خروجی کمخطایی میدهد چون قانونهای ریاضی همیشه درست کار میکنند و اگر قانونهای پدیدهها را کشف کنم آنوقت میتوانم ارتباطاتی منطقی بین آنها پیدا کنم و کمتر راه خطا بروم. جملهی " حساب دودوتا چهارتاست" رو خیلی دوست دارم. و خیلی جاها منو از دست سرگردانی برای تصمیم نجات میده. این استعاره نیاز به پخته شدن داره هنوز اما همین که به مغزم نشونش بدم عین دماغ سگ همهجا هی بوش میکشه، هی علامتهاش رو دنبال میکنه. یه چیزی توی همین مایهها.
فعلا.
از چی میخوای استعاره بسازی؟
