تردید|مصور رحیمی
Ir al canal en Telegram
در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
227
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-130 días
Archivo de publicaciones
یک لحظه، همین جا بود
اینترنت متأسفانه یا خوشبختانه همین است. آبزاری برای راحتی در ارتباط و البته در ثانیه حرف را گفتن و به صد و دو صد نفر در لحظه رسیدن.
حالا نویسنده یا صاحب کانال «عمومی» باید بپذیرد که نوشتهاش وارد فضای عمومی شده و ممکن است بررسی شود و بازخوردهای هم بگیرد. این چیز نویافتهای نیست.
مخصوصن که ستون اصلی نوشتار کانال محتوایی زرد و لوس؛ «او عشقم است» یا «در آشپزخانه استم آهنگ غمگین گوش میکنم، مادرم میگه گوش نکن...» یا «فوتبال را خوش دارم چون نیمار جونیور را خوش دارم، عکسش را پروفایل میکنم چون...» یا «امروز تولدم است. فردا هم تولدم است... » باشد.
انتشار عمومی مطالب یعنی قرار گرفتن نبشته در معرض نگاه دیگران. نه صرفن در چشم عاشاق و دوست پسران و دوست دختران. نه، دریافت یک تاج افتخار که هیچکس حق لمسش را ندارد. این دیکتاتوری که «همه باید عاشق چشم و آبرویما باشند» معمولن باعث سرخوردگی و آسیب روانی میشود.
#تردید
Repost from باشگاه ادبیات
سکس و فلسفه
فیلمنامه
محسن مخملباف
https://www.bashgaheadabiyat.com/product/sex-va-falsafeh/
طنز، آخرین راه دفاعِ عاقلیست که کار دیگری از دستش برنمیآید، در برابرِ احمقهایی که هر کاری از دستشان برمیآید.
-مل بروکس
مرد ترمینال
اندرو دانکن
ترجمهی مصور رحیمی
فصل اول
۲۳ می ۲۰۰۴
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم:
میگوید: «هیچ یورویی نداشتم، ولی خوشبختانه پوند انگلیسی را هم قبول کردند.» بعد لبخندی نرم میزند و اسپرسوی من را میگذارد. پالتویش را هم درمیآورد و برای روشن کردن ضبطصوتش خم میشود. ضبطصوت روشن میشود.
«چطور شد که اینجا گیر افتادید؟ یعنی در فرودگاه؟» میکروفن را جلوی بینی من میگیرد.
-در سال ۱۹۸۷، در ایستگاه گار دو نورد در حال عبور بودم و به سمت فرودگاه شارل دو گل میآمدم تا پروازی به انگلستان بگیرم. گار دو نورد یک ایستگاه بزرگ در شمال پاریس است که مردم از مترو به خطوط قطارهای بیرون از شهر منتقل میشوند. روی سکو ایستاده بودم و منتظر قطار بودم که مورد سرقت قرار گرفتم و مدارکم از کیفم دزدیده شد. با این حال، به شارل دو گل آمدم و پروازم به لندن را هم گرفتم. آن زمان میشد بدون پاسپورت سوار هواپیما شد، اما در مقصد باید حتمن پاسپورت میداشتید. مسئولان لندن اجازه ورود ندادند و مستقیم به شارل دو گل بازگردانده شدم. حالا هم اینجا هستم، چون مدارک لازم برای ترک فرودگاه را ندارم. نمیتوانم سوار هواپیما شوم، چون پاسپورت ندارم و نمیتوانم فرودگاه را ترک کنم و وارد فرانسه شوم، چون ممکن است پلیس فرانسه به جرم مهاجرت غیرقانونی دستگیرم کند و زندانی شوم.
«و از آن زمان اینجا هستید؟»
-بله، بدون مدارک نمیتوانستم ثابت کنم که کی هستم یا اینکه کجا باید باشم.
«چطور...»
سیستم اعلامیه فرودگاه به مسافران یادآوری میکند که همیشه وسایل شخصی خود را به همراه داشته باشند.
زن اخم میکند.
«این پیام زیاد تکرار میشود؟»
-هر ده دقیقه.
«حتا شبها هم؟»
-حتا شبها
«بسیار دیوانهکننده نیست؟»
سر تکان میدهم که یعنی بسیار.
«ببخشید، داشتم میپرسیدم، چطور اینجا زنده میمانید؟ یعنی غذا چطور پیدا میکنید؟»
-اوایل، چند نفر از کارکنان لوفتهانزا برایم کوپنهای غذایی میدادند. اینطور هر روز یک وعده غذایی داشتم. شرکتهای دیگری هم بودند، مثل ایر لینگوس. خیلی مهربان بودند. بعضی وقتها هم با انجام کارهایی برای مردم در فرودگاه، مثلن وقتی کسی نمیتواند یا زبان نمیفهمد، برایش ترجمه میکنم. تازگیها هم از شرکتهای تلویزیونی و آن فیلم اقتباسشده از زندگیام، پول میگیرم. و اینطور است که زنده میمانم.
«در کجا میخوابید؟»
اشاره میکنم به نیمکت سرخرنگ.
«راحت است؟»
-نه خیلی.
«چرا به شما میگویند سِر آلفرد؟»
ادامه دارد...
#تردید
Repost from کافتهگری | الهه علیزاده
مگه تو خودت عاره که به ما عاره؟
میآموزم، نه چون استادِ امرم، میآموزم تا استادانه بیاموزم.
🖋 الهه علیزاده
@channelelahehalizade
#پرسش_از_زبان
#یادداشت_تأملی
Repost from Cinema Apparatus 2
چیزی به عنوان زیبایی وجود ندارد. خصوصا در صورت انسان، چیزی که اسمش را گذاشته ایم " ریخت شناسی" تمامش یک جور نظام بندی ریاضی وار و خیالی اجزای صورت است. مثلا دماغ زیادی بیرون نزده باشد. لاله های گوش بزرگ نباشد. موها بلند باشد، خط ریش ها مد روز باشند و از این جور چیزها.
این سراب عمومیت بخشیدن به همه چیز است. مردم به بعضی چهره ها می گویند زیبا، ولی در حقیقت آن ها زیبا نیستند. معادله ای ریاضی هستند که حاصلش صفر است. در واقع زیبایی حقیقی زیبایی سیرت است نه شکل ابروها.
@cinema_apparatus2
یه دیس بک سنگین
این یارو «پیک میه» تا ناموس خودشو ذلیل کرده دختره یه جواب بده. باباجان! اولا هول بودن هم حدی داره. دوما دختره رل زده، قصه تموم شده رفته؛ انشاالله قند عروسیشو بخوریم.
یه دور و زمونهای، چند صباحی، سیبل بزرگ نماد زیبایی آغادامادا بود. اما قربونت برم، حالا میخوای با اون مخ بزنی؟
الانم میاد میگه: «مخ زنی کجا؟ ما سوشالفرندیم!» سیمپ جان، سوشالفرند بودن با سوراخ کردن. خودتو آویزون کردن، فرق داره. اسمشو هرچی بذاری، وقتی طرف هیچ علاقهای نداره، فقط داری خودتو کوچیک میکنی.
#تردید
Repost from شهرام شیدایی
ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شدهایم
و اینجا
زیباترین جا
برای تنهاییست!
...
#شهرام_شیدایی📝
بخشی از شعر
@shahramsheydayi
Repost from مدرسه نویسندگی|شاهین کلانتری
🤩
«ما چون برنجزاران چوو هُوا
همه ساله دِرو میشویم
و
سال دیگر، پُربارتر میروییم
ما از مرگ قویتریم»
-هوشی مین
✅ برای نوشتن گزارش نیک امروز روی پیوند زیر کلیک کنید:
👇
shahinkalantari.com/gozaresh-70
سر آنالیزه کرده پای چپ مسی جنگ دارند.
چی خبره؟ حالا اون ننه مرده یک فوتبالی بازی میکنه و پولی به جیب میزنه ولی شما چرا دعوا میکنید؟ میت تو قبر میلرزه.
بعد یارو به این یارو میگه: لطفن فوتبال را از رادیو گوش نده.
ما را سننه قربونت بعم؟
شاید باید نجنگید
زنان دوست دارند برای آنها بجنگیم. مردان دوست دارند برای آنها بجنگیم. ارتش دوست دارد برای آنها بجنگیم. تازه نیروی کارِ کارگاهها هم است. کارخانهجات دوست دارند برای ساختن سطلهای پلاستیکی، چمچههای غذاکشی. قاشق. لباس. حالا مارکسیستها دوست دارند برای نیروی کار بجنگیم. برای حقوقِ کارگر. پدر دوست دارد برای او بجنگیم. مادر... مادر دوست دارد برای او بجنگیم.
انجمن شاعران. نهضتهای آزادی. مشعلهای روشنایی. سارتر. کامو. یا اصلن رمان. شاید نوشتن. همه نیاز به جنگیدن دارند. همه سرباز میخاهند. اما نمیدانند. ما سر نداریم. تازه اگر داشتیم هم، آنقدر تا حالا باختهایم که یک سر برایمان کم هم است.
#تردید
اندُهَت را با من قسمت کن
شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر میزند و میگذرد.
-منوچهر آتشی
