سقوط یک ستاره
Ir al canal en Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
534
Suscriptores
-224 horas
-207 días
+330 días
Archivo de publicaciones
می آیی، چشمانت را میبوسم. تکیه بر شانه هایت میزنم و میبوسمت. در انتهای آخرین ساعات روز، با گریه و چشمان اشکی، هر زمان که آمدی، می بوسمت.
تمامِ این پاییز
راصرف گردآوری کلمه خواهم کرد
که وقتی زمستان رسیدطولانیترین قصیدهی عاشقانه را برایت بنویسم...
-شیرکو بیکس
شب همه ما یکی بود اما جنس تاریکیهایمان وجه تمایزی ساده اما احمقانه می شد تا قلب ها را به فکر فرو ببرد.
بعد هفت هشت سال این اولین عروسی ایه که براش ذوق دارم و برای لحظه به لحظه اش خوشحالم.
تولد دوباره و داستان ققنوس بودن هم چه به دردم میخورد؟ درد از سوختن و تحمل عذابی عظیم، محکومیت به زجر و از دست دادن بال ها به اندازه ای نیست که تولدی دوباره را نیز، به این مجازات هراسناک اضافه کرده اند؟ چه از جانم میخواهند را نمیدانم. تهی و مغمومم، انبوهی از ابتذال های برآمده از زوال بشری... زیر خاکستر تبدیل میشویم و باز هم تنهاترین غبار یک ستاره مرده ام در انتظار بوسه ای از آفتاب!
زیر نور خورشید تکیه به نیمکت نارنجی میزنم و از هلیوس بزرگ درخواست میکنم تا از بی قراری هایم کم کند. شاید که گرمی پرتو های ستاره ام سرمای تن به باد رفته را کم کند. کسی نمیداند که ما از کدامین آفتاب شوق زیستن را گم کردیم....
میترسم!
آنگاه که بیش از حد
در آینهی شکسته
خیره میشوم!
شاید،
چرا که، آینههای شکسته
انعکاسی است
از چهرههای واقعی درون ما!
گویی امروز،
زمانهی چیزهای درهم شکسته است!
-غاده السمان
نزدیک به ستاره ها، به دور از فکر رهایی، همراه تبسمی پر تلاطم و شاید کسی تلاش میکند تا زنده بماند...
با اینکه من اصلا آدم اهل خونه ای نیستم؛ رفتن از شمال همیشه برام سخته. انگار یک تیکه از روحم رو بین درخت های سرسبز جا میذارم و دیگه حتی نمیتونم بگم کودکی ده ساله بودم توی جنگل های گیلان..
کاش میشد بهانه ای برای بهانه هایم پیدا کنم، چشم هایم را ببندم و به قعر جهنم سقوط کنم.
