مگر تمام عمر چندتا بـهمنـہ ؟
Ir al canal en Telegram
🪪🦦☕️
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
601
Suscriptores
-1524 horas
-587 días
-57330 días
Archivo de publicaciones
چه کسی میتوانست مرا از دریای تاریک افکارم نجات دهد؟ هیچکس... حتی نور هم از آمدن به عمقی که درآن گمشده بودم، میترسید...
میخواست دستان اورا بگیرد و با او در لا به لای ورقه های کتاب قدم بزند،داستان ها و زندگی های گوناگون رو باهم زندگی کنند و در تمامی آنها شاخه گلی به او هدیه کند زیرا که پسرک گران بهترین دارایی اش بود. اما چه شدکه اورا در داستانی از صفحات زندگی اش نیافت.
خورشید خانوم که تو دل شب هزارتا کنیز دس به سینه داره غبار مه روشو گرفته نگاش کن انگار که پابستهء غباره روی لب تشنگی باغچه چشم ابر خدا کنه همش بباره تا چلچله های مهاجر بگن باز به باغچه همین روزا بهاره درخت کهنه پوش تو نونوار میشی بازم بهار میاد پربرگ و بار میشی تو فکر شب نباش به آفتاب میرسی رها میشی از این دنیای بی کسی باز عروس دهکده چرا دلواپسی به شهر عشق و نور به موقع میرسی قندیلا آب میشن سرما رو میشکنن گلای رازقی جوونه میزنن باز عمو نوروز هم مثل هر سال میادش نگو نگو که خیلی دیره کبوتر نقش رو پرده به بوم ستاره دوباره پر می گیره قفسها خالی از پرنده پر از نور کجا پرنده ای اسیره سیاه پاپتی غربت به زودی با نوروز تو قلب ما می میره عروس دهکده چرا دلواپسی به شهر عشق و نور به موقع میرسی تو فکر شب نباش به آفتاب میرسی رها میشی از این تنهایی بی کسی باز. هوای دهکده دوباره پاک میشه دیو سیاه دور دیگه هلاک میشه گریه بخار میشه به سقف آسمون خنده تو چشم ابر بارون میشه بارون باز درخت کهنه پوش تو نونوار میشی بازم بهار میاد پربرگ و بار میشی تو فکر شب نباش به آفتاب میرسی رها میشی از این دنیای بی کسی
میگفت آدمی که در کتاب غرق نشود و با طبیعت زندگی نکند و خیال پرداز نباشد، هیچ چیز ندارد هیچ چیز...
واقعیت خیلی سخته اما من واقعا نیاز به جادو دارم، مثلا اگر یه چیزی میخوام بیبیدی بابیدی بو 🪄 کنم و بعد تموم ...
