«پایا، Paya»
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
331
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
331
یادی روزهای کودکی افتادم❤️🔥
بعد از اینکه از نمازخانه زنانه می برآمدیم مردها و شیوخ صدا می زدن تا برایمان عیدی بدهند.
331
یک چیز را اینجا اعتراف می کنم. من از دوست داشته شدن، دوست داشتن، محبت و عشق ورزیدن و مهربانی هیچ چیز را نمی فهمم، نمی توانم درک کنم.
مامایم مره میگه:
قند مامایشدر دل خنده ام می گیرد و به خود می گویم « مه قند مامایم استم؟» یک دوست برایم می گوید:
تو زیبا و دختر کتاب خوان و دانایی هستی.از خودم بیشتر متنفر می شوم. می دانید چرا؟ چون یکبار در کودکی در شهر «جده، عربستان سعودی» ما عید بود بازار رفتیم با عمه و مادر و بچه ها شاید اونجه مه یک سه یا چهار ساله باشم. ها چهار سالم بود. وقتی از مول می برآمدیم من ارابهی خواهرم را دوان دوان به سمت دروازه خروجی بردم و از دروازه خروجی برآمدیم و به سرک رسیدم که موتر هم نزدیک شد و گَرررررم! حادثه کردیم یک قسمت فکر کنم سمت راست رویم داغون شده بود. ولی خدا را شکر خواهرم را هیچ چیز نشده بود. دندان هایم افتاد و بیره دندانم شکسته و پاره شده بود استخوان بینیام شکسته بود پلک چشمم پاره شده بود. خلاصه چی بگم یک چهرهای وحشتناک داشتم تا یک سال و نیم را. از همان روز که من بد شکل شدم تا به امروز چون حالا به چهرهی من علامت های اون حادثه نمانده به جز دو دندان بزرگ پیش رو که مانند «خرگوش» است. می دانید چرا این را تعریف کردم بعد از همان حادثه مادرم که مادرم است؛ از مادر گرفته تا بچه های سر کوچه و یک شخص بیگانه مرا بنام های: « فأر-موش، ابو ارنب- ارنب خرگوش را می گویند، خرگوش» و در افغانستان وقتی آمدیم مکتب که می رفتم مردم آزار می دادن و بنام « پیخو» صدا می زدن. خانه هم همین طور. صنف هشت مکتب بودم دندان درد شدم پدرم با جنگ کردن و دعوا و فحش دادن مرا کلینیک دندان برد؛ اونجه داکتر گفتن:
همی حالی چهارده ساله است، ده وقتش است دندان هایش جور کنیدو وقتی پدرم قیمت را پرسید. از کلینیک قهر کرده دست مرا گرفته به موترش شاند و راه در راه فحش داد به من. مادرم مرا از خندیدن هربار و هربار منع کرده. خوب این موضوع موضوع زیبای شد که من زیبا نیستم و از این بابت عقدهی شده ام. دوم باور کنید خود را به زمین و زمان زدم و می زنم ولی نمی توانم خانواده را راضی نگه دارم ، من مریض می شوم حتی توان برخاستن را نداشته باشم باید همان کار را تمام کنم در عین حالکه همه نشسته اند و من باید چون کلان خانه هستم همه کار را انجام بدهم، اگر انجام ندهم از مه کرده آدم بدجنس و بد ذات و از تخم خاندان پدری.... وغیره وغیره نیستم. سوم ما در خانهی خود محبت و عشق و صمیمیت نداریم و می ترسم از اینکه او فرد برایم بگوید:
تو زیبا، هستی ذهن خلاق داری، هنرمندی وغیره وغیرهپس مرا ببخشید که نمی توانم درست دوستتان داشته باشم، و مثل یخ سردم😐❤️🔥
331
ما آرایش سر و صورت، جامه و زیورآلات قشنگ مردمان را میسازیم، ولی خودمان و دوست خود را نمیتوانیم ببینیم. ای مردم را باید سفارشات را آماده کنیم. ❤️🔥🥀
331
همه این روزها مصروفِ تعریفکردنِ خود اند؛
یکی با قوم، یکی با زبان، یکی با جغرافیا.
یکی با اصرار میگوید «من تاجیکم»، دیگری با غرور میگوید «من پشتونم» و آن دیگری به دنبالِ دامنزدن بیشتر به اینها. من اما، در میانِ این همه بحثِ بیپایان، بیشتر از آنکه مصروفِ ثابتکردنِ خودم باشم، مصروفِ شناختنِ دیگران بودم. مصروفِ کشفِ فرهنگها، رنگها، موسیقیها، لباسها و قصههایی که افغانستان را ساختهاند.
دُژم331
جااان جان کوثر.
چقدر زیبا و دوستداشتنی هستی.
تو و هنر و زیبایی و قدرتت.. تمامشان را یکجا دوست دارم.
331
یک گوشهی از کارهای امروز🫠
چیدن مهره ها را دوست دارم.
برادرم فیصل امروز به مادرم می گوید:
کوثر همه جای خانه را تحت تصرف خود گرفته؛ الماری آینی را باز می کنی کتاب و رنگ ها و برس وغیره است، اتاق کار میایی نصف چیزها و وسایل از کوثر است، کودبند را می بینم بیکش آویزان است و الماری کتاب های سعود هم بیشترش کتاب های کوثر است چی گپ است سر ای دختر😁ده دلم گفتم مه همطو یک شیر استم😆
331
Repost from N/a
Stephanie Rew, Ebb and Flow II, 2024.
(Egg Tempera and gold leaf on panel).
