«پایا، Paya»
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
332
Suscriptores
+124 horas
-17 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
334
Repost from فرهنگستان زبان و ادب فارسی
هجدهم تیرماه، سالگرد درگذشت مهدی آذریزدی (۱۳۰۰-۱۳۸۸)
@theapll
334
دیروز تولد خانم مامایم بود/بچه کاکای مادرم را ماما صدا میزنم.
چون آنها شیعه مذهب هستند و از فامیل های نجفیزاده خاله خوردم خیلی با آنها مشکل دارد چه از لحاظ روابط و چه از لحاظ مذهبی، بخاطر یک نفر همه فامیل قطع رابطه کردهاند.
گاهی اگر من برایشان استوری بگذارم اعضای فامیل را هاید می کنم تا نبینند ولی دیروز این کار را نکردم فقط یک پیام خشک و خالی برایشان گذاشتم.
بخاطر همین کارم به فکر فرو رفتم که کارم درست بود، نبود، چی کار می کردم.
شب تا دیر وقت بیدار بودم بعدش خوابیدم؛ در خواب دیدم که دو خواهر خانم مامایم مهمان ما می شوند ولی مادرم حتی یک گیلاس چای را برایشان صلاح نمی بیند و من اندوهگین می شوم و از آنها معذرت می خواهم.
پین**
این موضوع را بخاطر این یاد کردم که اگر ینگهام و مامایم مزار میبودن حتما می رفتم ولی آمریکا هستن و دور، از یک طرف بخاطر ماد م نمی توانم تماس بگیرم چون جنگ خواهد کرد.
دوم بزرگان ما باعث شدهاند از ماما و خاله و ماما کلان و خاله کلان و هر چه فامیل است بخاطر تعصب، کینه و عقده های هزار سالهشان ما محروم از دیدار همدیگر شویم.
اینجا می خواهم یاد کنم من دختر خاله و دختر ماما و عمه و کاکای خود را در شار و بازار و رستورانت بارها مخفیانه ملاقات کردهام، بعد مادر و با دیگر اعضای فامیل می گویند «تو خودکش بیگانه پرور هستی»
می خواهم بگویم آخر از خودگی های مان را کیتاجازه می دهید بیبنیم از یکسو تعصبات قومی و مذهبی شما ها ما را کشته بیخی
334
همه خواب هستن، مه ده اتاق کار آمدم جای خود را پهن کرده خوابم و فیلم می بینم.
بخاطر که تنها خوابیدیم می ترسم، باز می فهمید از چه ترسیدم؟
بالای سرم میز اوتو است سرش یک شرشف پهن است با روشن بودن پکه او شور شور نی خورد.
همین که سر خود را بالا کردن زهره ترقم کرد😂
334
مه همیشه ده دله نود می نویسم بعد میام می بینم کلی غلط املایی است بنده را ببخشید دیگه😂
334
امروز می خواهم چند عزیزی را نام بگیرم و از کارهای که به جامعه ما انجام می دهند سپاس گذاری کنم.
بهشته خرم یکی از آنهاست که با ایجاد مجلهی گندمین دیدگاه دختران زیادی را بر زندگی عوض کرده است، سه چهار استاد دیگر که از طبقه ذکور است نمی توانم نامشان را بگیرم رحمان بی شماری در این دوران برای جوانان انجام داده اند تا بنویسیم، از نقاشان استاد روحالله رحیمی و شکیب ذهین نیز دریچه امید را از راه هنر خود باز نگه داشته اند برای ما و شخصی دیگر که تازه یک سال میشه از هرات هستم و بر فرانسه زندگی می کنند بنام نذیر رهگذر هنرمند نازنین که من همیشه با دیدن آثار و کارهایشان آرزو می کنم کاش افغانستان بودن امروز در انستاگرام بر داستان که از صنف دانشکده هنر گذاشته بودن پیام کردم گفتم: چطور میشه که در آن صنف های آنلاین من نیز اشتراک کنم.
پاسخ شان خیلی صمیمانه بود و گفت یک صنف برای آنهایی که متعلم بودن نیز می سازند تا بیبند چقدر اشخاص علاقمند آن صنف هستن.
واقعا نمی دانم چگونه این لطف اساتید نازنین را جبران کنیم.
334
این روز فیلم های خوبش می بینم رزما اما متاسفانه دو تاپم روشن نمی شود که در آن ذخیره کنم و برای همین پاکش می کنم🫠
334
Repost from المُصْحَف
﴿وَلَا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا ۚ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ﴾.
334
Repost from تاکستان انگور
کوثر و سمیه کریمی: این همه لوازم آرایش داری و فیشن نمیکنی.
وجیه: این همه بنجاره داری و هیچی د سر و گردنت نمیپوشی.
مادر: این همه کتاب داری و نمیخوانی عه؟
من: 🌚😬
334
Repost from Pride and Prejudice فیلم غرور و تعصب
🎥 فیلم " قوی سیاه " (2010)
🎬" Black Swan "
🎞 کیفیت 720p
📝#زیرنویس_چسبیده_فارسی
@PrideandPrejudic
334
از من به شما نصیحت هیچ وقت کار نیمه تمام یکی را ما تمام کرده نمی توانیم.
اجازه ندهیم کسی به زور سرتان انجام بدهد
334
خواب دیدم احمد ظاهر را
سرماخوردگی شدید مرا گرفته است و شب هم درست خوابیده نتوانستم، هر لحظه بعد از خواب یک خواب بد می دیدم و باعث بیدار شدنم میشد با ترس و اضطراب.
دم دم های صبح بود که خواب راحت سراغم آمد؛ سپس در خواب در یک عمارت بزرگی بودم، من، خانواده هایمان، و همه. در آن عمارت محفلی برگزار بود، پدرم با گروه آپار خوانان، هنرمندان با مردان خانواده باز و سرود داشتن.
که من در راه زینههای مارپبچی پتنوس به دست به سمت صالون روانم، در راه زمینه های بلند و بزرگ می بینم چند مردی خوشتیپ ایستادهاند و سیگار میزنند، یکی از آنها توجهم را جلب می کند مردی با موهای پر پشت و مرتب، با ابروهای برجسته، نگاه هایش خمار بود. با همان حالت نگاهش به من افتاد، کم کم به آنها نزدیک می شدم که دختر خالهام از بالا صدایم کرد. به بالا که نگاه کردم گفت چی می بری؟ زود بیا بالا
پین** جزئیات دیگر یاد نمی آید چون از خواب با ترس بیدار شدم.ولی آنچکه یادم می آید، می خواهم بگویم دوباره بعد از خوابیدن احمد ظاهر را در خواب دیدم.چشمانم را رو هم می گذارم دوباره، بر این امید که دوباره خواب نیمه تمام خود را بیبنم. موفق شدم خواب همان خوابست؛ این بار من نشسته ام میان مردان و غذا میخوریم، یکی سراسیمه وارد اتاق می شود می گوید: احمد باید برویم، به پشت تو آمدن. با همان صدای با وقار به چند شخص نگاه می اندازد و می گوید به آن شخص که نزد دروازه ایستاده است می گوید موتر را آماده کند. یک پیرمرد و یک من را خطاب می کند تا همراهش روان شویم به سمت خانه ملت پرسم:چه کسی می آید. می گوید: به کشتنم میآیند، اما نمی خواهم آثارم از بین برود، کاست ها، کامیره و عکس ها و یادداشت هایم را باید تو برداری. موتر به رنگ قهوهای ولی قدیمی که گمان می کنم از خود موترهای احمد ظاهر باشد، در مقابل مان ایستاد می شود و با عجله صدا می زند«زود زود سوار شوین» مثل جیت سوار موتر او می شویم، موتروان خود را به پس کوچه ها می زند تا آنهایی که به دنبال احمد ظاهر هستن ما را پیدا نکنند. در داخل موتر چند حرف های برای من او می گوید ولی یادم نمانده است. بلآخره از یک میانبر که می گذریم موترهای پولیس با سر و صدا نزدیک می شود، این موتروان هم موتر را تیز میکند. با پیش پیشک موترها به خانه احمد ظاهر میرسیم یک بلاک قدیمیگک است که در آن زندگی می کند من را به حمام که در نزد دروازه واحد خانه اش است با دادن تمام یادداشت ها وغیره قفل می کند. می گویم: اینجا من را پیدا نمیکنند. با حالت اضطراب که دارد به چشمانم نگاه می کند و می گوید: آنها مرا کار دارند، تو را نه، چه می دانند این آثار دست توست. با نگرانی خداحافظی را قبول می کنم، ولی چند لحظه بعد از انتظار طولانی صدای پدرکلان خود را می شنوم که پست دروازه احمد ظاهر ایستاده است. دروازه را که باز می کنم پدر کلان از دیدن من متعجب می شود. می پرسد : تو اینجا چه می کنی؟ من می گویم: شما چه می کنید؟ خلطه سفید و آبی که به دست دارد را برایم نشان میدهد، می گوید: من چند جور لباس های احمد ظاهر را دوخته ام و آوردم. احمد ظاهر دروازه را باز می کند و هردو را داخل یدا می زند به پدر کلانم پول مزد کارش را میدهد به پدر کلانم یک عالم کتابجه و کتاب هایش را می دهد. می گوید: ما باید برویم. همین بحث من رفتن و نرفتن ادامه که پیدا می کند، پولیس ها در خانه هجوم می کنند که من خود را از کلکین که شش منزل با پدر کلان می اندازیم به زمین همه جا پولیس است، سرک ها شلوغ است و مردم تجمع کردهاند، من پدر کلان خود را در همان پس کوچه ها گم کرده ام. کمی پیش می روم پولیس ها را می بینم همه خون سردی خو را جمع و جور م می کنم. پدر کلان را که می یابم نزد یک دوکان میوهفروشی ایستاده است، برایم می گوید: خون سردی ات را حفظ کن، ولی صدای چند ضرب شلیک گلوله به گوش می رسد. آنها در خواب من احمد ظاهر را در خانهی خود با چند ضرب گلوله کشتند. #احمدـظاهر
334
حالا فهمیدم!
فلسفه این نامه اینطور است که من و رزما قرار بود/ قرار است رمانی بنویسم بین دو دوست که یکی از آن طرف بخارایی که واقع در تاجیکستان است و یکی از این طرف بخارایی من که واقع در ازبیکستان است بنویسیم؛ دو دوست بنام «ماه و آفتاب» یا هم «آی و خورشید» که در یک نامه نگاری تنها با خواندن دست نوشته ها/ نامه های همدیگر با هم آشنا می شود تا اینکه یکی کمر خود را می بندد به سفر آن طرف مرز تا دیدار دوستش نصیب وی شود.
اما من چندین بار آغاز کردم این رمان را به تنهایی ولی رزما آماده نبود و خوش احوال نبود، پس تا امروز بر این روایت هیچ کاری صورت نگرفت.
حالا بعد از آنکه مردی که در خواب نامهی قبول شدن من را به عنوان شهروند اصلی بخارا آورده بود، خوشحالم که آن خواب جرقهی شده تا رزما در این باره اینگونه زیبا بنویسد.
در پی انتظار و بیصبری روزهای گذشته، به قول بخارایی ها هر دایم به این فکر بودم این نامه را چه کسی برای من می فرستد؟ دختر است یا پسر، پیر است جوان؟
به همین فکرها فرو می رفتم، یا هم از بس مشتاق خواندنش بودم، انرژیام بیش از حد روزانه صرف میشد و از برای بیقراری و صرف انرژی به خواب پناه می بردم تا در عالم خواب آن نامه نویس و نامه رسان را بار بار بیبنم حداقل شاید این بار چهرهاش یا نامش باشد.
امروز هم وقتی صبح بیدار شدم و در کانال رزما صراحت دیدم که نامه رسیده است. شک کردم که این دست نویس از خود رزما صراحت نباشد.
برایش هرچقدر می گفتم چی قسم و چه طور او مرا به دختر ساده بودن و هفته فام خطاب میکرد؛ راست می گفت من هفته فام بودم چون باور کرده بودم که یکی در بخارا سفر کرده است و نامهی برای من نوشته است.
می خواهم این را هم یادآور شوم یکی از شهروند های سیلوانبا که حالا دوست من است بنام «ژان موچنیک» وقتی در مورد این رمان و سرگذشت مان از بخارا را قصه کرده بودم. با اشتیاق کامل گفته بود « سفر بعدی من در بخارا و خوارزم و سمرقند است، برایت از کوچه و پس کوچه ها عکس می گیرم و می فرستم یادداشت نیز خواهم گرفت، مشتاق خواندن آن کتاب خواهم بود»
بعد از یک ماه برایم عکس های از بخارا و خیوا یعنی خوارزم فرستاد.
آنچکه مرا ناراحت نمود این بود که خوارزم آباد مانده بود ولی بخارا در پی جنگ ها بیشترین تاریخ و آثار خود را از دست داده بود.
آن روزها نیز خواستم بنویسم راجع به رمان چون «ژان» زحمت کشیده بود و چندین بار پیام نموده بود تا ثمر این زحمت خود را بیبند.
در پی خواندن نامه همه چیز برایم آشنا بود مثل اینکه سفری کرده باشم به بخارا تا اینکه با نام تو سر خوردم و خندیدم و گریه کردم.
خوشحال هستم چون تو توانستی فوق العاده کوچه و پس کوچه های بخارا را زبان شیرین دُر دری بخارایی من را بیان کردهی، نامه نبود، عشق، مهر و محبت این دل تو بر من بود.
چقدر بابا خوشحال خواهد شد با این نامهی زیبا و پر مهر تو، من چقدر خوشحالم کاش ادامهی این رل در قالب «ماه و آفتاب» یا هم «آی و خورشید» بنویسیم 🫠
