es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

Ir al canal en Telegram

𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
335
Suscriptores
Sin datos24 horas
+107 días
+7530 días
Archivo de publicaciones
البته اون سه نفر همیشه یه ریکت میدن.🤣 رو هر پیامی حتی بی دلیل🤣🤣🤣

عاشق اون ۳ الی ۴ نفریم گه همیشه ریکت میده

عه روز دختره. روزتون مبارک دختر خانومای خوشگل و تو دلبری چنل من💋❤️🎉

Insomniac.mp32.46 MB

Drown.mp34.31 MB

resonance - midwest emo version (slowed + reverb).mp33.18 MB

خب اینا رو میفرستم چنل چالشا از اونجا ببینید، چنل شلوغ نشه.

:)))))))

بوس بهت زیبا، واقعا این آهنگ رو خیلی خیلی دوست دارم و بیشتر از مو های سرم شنیدم و کاملا در پوست و گوشت و استخونم نفوذ کرده.

دختر... واقعا زبونم بند اومد... خیلی قشنگ بود خط به خط کلمه به کلمش به دلم نشست و با اعماق وجود حسش کردم و میدونم توم اهنگ رو حس کردی وگرنه چیزی نمینوشتی که انقد توی وجودم نفوذ کنه... پسسسسس یکی از شعرای مورد علاقم جایزت😝

خدا نکنه

آن‌که از رگ و ریشه‌ام بود
می‌دانستم روزی از من خواهد رفت، نه بدان‌سان که رهگذری از گذرگاه یا پرنده‌ای از شاخه، بلکه چنان‌که جان از تن می‌رود و تن تا دیرگاه به دروغ وانمود می‌کند هنوز زنده است. او را دوست می‌داشتم؛ و این شوربختی من بود. از همان نخستین دیدار چیزی در نگاهش بود که مرا به یاد ویرانه‌های کهن می‌انداخت؛ جایی که روزگاری آتش افروخته بودند و اکنون جز خاکستر و بوی دود چیزی بر جای نمانده بود. با این همه هر بار که می‌خندید گمان می‌بردم جهان هنوز می‌تواند جای بهتری باشد. چه ساده‌دل بودم؛ نمی‌دانستم برخی آدمیان همانان‌اند که نخست چراغی در شبانت می‌افروزند و سپس با همان دست خانه‌ات را به آتش می‌کشند. میان ما مهر چیزی نبود که بتوان به زبان آورد. در سکوت‌هایمان می‌رویید، در خشم‌هایمان ریشه می‌دواند و در هر وداع چنگال‌هایش را ژرف‌تر در جانمان فرو می‌برد. بارها از هم بریدیم، هر بار به این گمان که دیگر رشته‌ای میانمان نمانده است. لیک شب که فرومی‌رسید، دلتنگی چون گرگی گرسنه از کنج سینه برمی‌خاست و نام او را در استخوان‌هایم می‌جوید. از او بیزار بودم؛ از آنکه مرا چنان خوب می‌شناخت که می‌توانست با یک واژه ویرانم کند. از آنکه می‌دانست کدام زخم هنوز دهان نبسته و انگشت بر همان می‌نهاد. و بیش از همه از خویشتن بیزار بودم که با همه این‌ها هنوز اگر در می‌زد، پیش از آنکه بیندیشم در را می‌گشودم. روزی در واپسین دم پاییز، کنار پنجره ایستاده بود و به باران می‌نگریست. گفت: «اگر روزی دیگر مرا ندیدی، چه خواهی کرد؟» گفتم: «زندگی خواهم کرد.» روی برگرداند. لبخندش چنان کم‌رنگ بود که گویی کسی چراغی را در ژرفای آب خاموش کرده باشد. گفت: «دروغ می‌گویی.» و من از آن بیزار بودم که راست می‌گفت. آن شب بی‌هیچ بانگ و بدرودی رفت. نه دری کوفته شد و نه گامی در راهرو پیچید، تنها جای خالی‌اش بر بستر ماند و پیاله‌ای که لب بر آن نهاده بود. روزها گذشت. باران بند آمد، درختان جامه افکندند و بهار بی‌آنکه از ویرانی من شرمسار باشد، از راه رسید. من نیز می‌خندیدم، سخن می‌گفتم و در میان مردمان می‌رفتم؛ چنان‌که گویی چیزی در من نمرده است. اما برخی مردگان را به خاک نمی‌سپارند، با خود به هر کجا می‌برندشان. سال‌ها پس از آن، شبی در خواب دیدمش. همان‌گونه بود که به یاد داشتم، با همان دیدگان خسته و آن لبخند نیمه‌جان. دستم را گرفت و گفت: «هنوز از من بیزاری؟» خواستم بگویم آری؛ خواستم بگویم از روزی که رفت هیچ شبی بی‌نفرین نگذرانده‌ام. اما زبانم نچرخید. تنها گریستم، چنان‌که کودکی پس از گم‌کردن مادرش می‌گرید، بی‌آنکه بداند آیا در پی اوست یا در پیِ خویشتنی که پیش از گم‌شدنش داشته است. او پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «پس هنوز دوستم داری.» از خواب که برخاستم، سپیده دمیده بود. جای دستش بر دستم سرد بود و خانه از نبودنش لبریز. آن روز دانستم که آدمی گاه نه از آن‌رو که دیگری سزاوار مهر است، بلکه از آن‌رو که روزگاری بخشی از جانش را به او سپرده، دوستش می‌دارد. و چه دشوار است بازستاندن چیزی که دیگر نمی‌دانی بی‌آن کجای تو آغاز می‌شود و کجای او پایان می‌گیرد. اکنون اگر کسی بپرسد بزرگ‌ترین دشمنم که بود، نامی بر زبان نمی‌آورم. تنها به سینه‌ام اشاره می‌کنم؛ به آن ویرانه‌ای که هنوز در دل تاریکش چراغی برای بازگشت او روشن است. چه تلخ است آن‌که آدمی را بیش از همه می‌شکند همان کسی باشد که اگر جهان به دشمنی با او برخیزد در برابر جهان می‌ایستی، و چه تلخ‌تر آن‌که پس از رفتنش دیگر ندانی کدام‌یک از شما دو تن دیگری را به خاک سپرده است. -پایان-

قربونت بشم خب من😭

خدا نکنه قشنگم. برای تو از همه طولانی تر شد تا الان. فقط یکی دیگه امشب میذارم. ولی برای تو چون آهنگش رو خودم دوست داشتم بینهایت طولانی نوشتم

وای صراحی قربونت بشم چقد من وایسا شیمی و فیزیکم تموم شه میام میخونم ببشتر قربونت میرم

صراحی....:)))-

دخترک باران‌خورده
در آن شهر سربی که آفتاب، سال‌ها بود از پشت پلک‌های آسمان سر برنیاورده بود، دختری می‌زیست که گویی از تبار خواب‌های ناتمام بود؛ با گیسوانی به رنگ شب‌های بی‌ماه و چشمانی که اندوه در آن‌ها هنوز نام نیافته بود. هر بامداد پیش از آن‌که خروس سپیده بانگ بردارد، پنجره می‌گشود و به کوچه‌ای چشم می‌دوخت که سال‌ها پیش مردی را از او گرفته بود، مردی که نه پیمان ماندن بسته بود و نه وداع را چنان گفته بود که دل از پی‌اش آسوده شود. دخترک را خوی شگفتی بود؛ با گنجشک‌های سرمازده سخن می‌گفت، برای گل‌های پژمرده آب می‌آورد و هرگاه باد، برگ خشکی را از آستانه‌اش می‌ربود، چند گام در پی‌اش می‌دوید. انگار که جهان دزد چیزهای کوچک بود و او پاسبان واپسین بازمانده‌های مهر. مردم می‌گفتند شوریده است. نمی‌دانستند که او تنها هنوز به یاد داشت چگونه باید دوست داشت، در روزگاری که آدمیان پیش از آن‌که دل ببازند، راه گریز را می‌آموختند. روزی، در واپسین دم پاییز نامه‌ای یافت، بی‌نام و نشان بر آستانه نهاده شده بود، با چند واژه که لرزش دست نویسنده را در خود نهان داشت: «اگر هنوز چراغی در خانه‌ات روشن است، این بار راه را گم نخواهم کرد.» دخترک نامه را به سینه فشرد. نه خندید، نه گریست، تنها پرده را کنار زد و چراغی افروخت که روغنش برای یک شب نیز بسنده نبود. شب گذشت. برف بارید. سپیده سر زد و کوچه همچنان تهی ماند. روزها پی هم آمدند و چراغ هر شب کوتاه‌تر سوخت، تا شبی که دیگر نه روغنی ماند و نه نیرویی در انگشتان دخترک. آن‌گاه، پیش از خاموشی، بر شیشه‌ی یخ‌بسته‌ی پنجره نوشت: «من اینجا منتظرت بودم.» بامدادان مردی از آن کوچه گذشت، غریبه‌ای با چشمانی خسته که رد آن نوشته را بر شیشه دید. دست بر یخ نهاد واژه‌ها را خواند و بی‌آن‌که بداند چرا، گریست. و دخترک؟ او سال‌ها بود که از آن شهر رفته بود؛ اما خانه هنوز بوی گل‌های آب‌خورده می‌داد و بر لب پنجره گنجشکی پیر هر بامداد می‌نشست، گویی چشم‌به‌راه کسی بود که دیر کرده بود، بسیار دیر. و چه کسی می‌داند؟ شاید همه‌ی عشق‌های جهان همین‌اند، چراغی که کسی برای دیگری می‌افروزد بی‌آن‌که بداند آیا آن دیگری روزی راه خانه را خواهد یافت یا نه. -پایان-