es
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Ir al canal en Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Mostrar más
Irán142 065La categoría no está especificada
270
Suscriptores
Sin datos24 horas
-97 días
+730 días
Archivo de publicaciones
چقدر حرف دقیقی زد حامد بهداد؛ «تیغ ممیزی نیز هست روی انسان باسواد و دلسوز و منتقد...» حقیقتاً سیاست فرهنگی در کشور، تیغش را به‌شدت روی منتقدینِ ابتذال، بی‌حجابی، زنا، فحشا و همجنس‌گرایی تیز است؛ ابتذال‌هایی که در همه‌جای دنیا قبیح و زشت‌اند. تیغ ممیزی روی بستن این‌ها تند است؛ جوری که دهانشان را با هزار مدل برچسب و تهمت و توهین می‌بندند. و اتفاقاً تیغ ممیزی روی خودِ ابتذال تیز نیست؛ چراکه بخواهند آزادی‌فروشی کنند... سیاست لجنِ فرهنگی.

به هر دل بَستَنَم عُمری پشیمانی بدهکارم نباید دل به هر کَس بَست! اما دوستَت دارم! پُر از شور و شَعَف با سَر به سویت می‌دَوَم چون رود... تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم! دل‌آزار است یا دل‍خواه! ماییم و همین یک دل... بِبَر یا بازگردان من به هر صورت وفادارم! ملامت می‌کنندم دوستان در عشق و حق دارند تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم؟ تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست شَبَت‌خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم #فاضل_نظری

تو بدین چشم مست و پیشانی دل ما بازپس نخواهی داد #سعدی

مستأصلم... حقیقتاً استیصال، عجیب‌ترین حس انسانی است؛ شبیه هیچ چیز دیگری نیست، یکتا است... نمی‌دانم ما چند بار این حس را تجربه می‌کنیم. موقعیت استیصال، مثل دلتنگیِ یاری که هزار کیلومتر از تو فاصله دارد؛ یا کودکی که دست مادرش را جلوی مغازه اسباب‌بازی‌فروشی با جیغ و اشک می‌کشد؛ دانشجوی عاشقی که به سد محکم «نه»‌های چندباره‌ی دختر همکلاسی‌اش خورده؛ یا مرد جوانی که نمی‌داند سوگِ عزیزش را چگونه برای خودش هضم کند... استیصال، مثل آتش، از درون می‌جوشد. انسان به هر دیواری که بتواند چنگ می‌زند، از درون جیغ می‌زند و به دیوار قلبش چنگ خراش می‌زند... و از بیرون، فقط تنش گُر می‌گیرد؛ تا اینکه گاهی اشک، کم‌کم آتش جانش را کمی خنک کند. حس استیصال، شاید نزدیک‌ترین حس انسانی به خدا باشد... چند هفته‌ای است دلم بدجوری هوای مشهد کرده و در این حس، حقیقتاً مستأصلم. نمیدانم ولی ای کاش نخ موی آن دختر روستایی بودم؛ همان دختری که به وقت حاجت، تمام پول‌های قلکش را جمع کرد تا فقط برود و نخ مویش را به ضریح آقا گره بزند... ببخشید؛ ملغمه‌ی عاشقانه‌ای بود از سرِ استیصال.

در این چند مسئولیت در بسیج دانشجویی تجربیات خاطرات مختلفی برایم رقم خورد... به سرم زد این مدت که سوژه‌ در بیمارستان کمتر است چند خاطره این تیپی را بنویسم... امیدوارم برایتان خوشایند باشد.

«آواره‌ دلی دارم، در حلقه‌ی گیسویت.»

#گزارش_تصویری اینجا با صدای رسا از حق خود دفاع کنید 🔺برگزاری تریبون آزاد با موضوع انتخابات مجلس 📍ارگ کریمخان- ۷ اسفند ۱۴۰۲
+9
#گزارش_تصویری اینجا با صدای رسا از حق خود دفاع کنید 🔺برگزاری تریبون آزاد با موضوع انتخابات مجلس 📍ارگ کریمخان- ۷ اسفند ۱۴۰۲ #صدای_مردم #بدون_سانسور 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 🌐 ما را در شبکه ها و پيام رسان های اجتماعی همراهی کنید: https://zil.ink/safir_sums 📌 روابط عمومی بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شیراز

تریبون آزاد! یکی از خاطراتی که از دوره دانشجویی دارم، انتخابات مجلس ۱۴۰۲ است؛ وضعیت اقتصادی نابسامان و البته مردمی که با صندوق قهر کرده بودند. هدف، افزایش مشارکت بود و البته کاندیداهایی که یکی از یکی به‌دردنخورتر بودند! همین بین به سرمان زد برویم وسط شهر و تریبون آزاد برگزار کنیم. آخر تصمیم به تریبون آزاد پشت ارگ گرفته شد. وسایل را جمع کردیم و رفتیم پشت ارگ؛ البته کلی از رفقای پای کار هم همراه‌مان بودند. استند تریبون آزاد و یک بلندگوی قرضی از نهاد رهبری را برداشتیم و رفتیم. با یک آهنگ حماسی شروع کردیم. هر که رد می‌شد، کنایه‌ای می‌انداخت و عبور می‌کرد... یک مرد میانسال آمده بود کنارم ایستاده بود. مدام دختران پشت ارگ را دید می‌زد و کنایه بارم می‌کرد: «بنازم به شجاعت این دختران سرزمینم! نگاه کن، ماشاالله! شجاعت دختران مبارز...» هنوز فضای «زن، زندگی، آزادی» سایه سنگینی داشت. سرمای هوا هم در اوایل اسفند تا مغز استخوان فرو می‌رفت. به هر شکل بود، تریبون را گذاشتیم و بساط فیلم‌برداری‌مان را پهن کردیم. رفتم پشت تریبون و اعلام کردم: «تریبون آزاد است؛ لطفاً تشریف بیاورید صحبت کنید.» هیچ‌کس نیامد! خودم شروع کردم؛ کلی درباره مشکلات دانشجویی، نبود کار، حقوق کم و دغدغه‌هایم غر پوپولیستی زدم. چند نفری جمع شدند که به محض پایان صحبتم متفرق شدند. واقعاً وامانده بودم که چگونه تب‌وتاب صحبت را ایجاد کنم. نمی‌دانم تا به حال اطراف ارگ، اینهایی که رپ خیابانی می‌خوانند را دیده‌اید یا نه. رفتم دست یکی را گرفتم که بیا پشت تریبون... از من اصرار، از او انکار! دستش را می‌کشیدم و او هم قصد گریز داشت. همین کشمکش، صدای همهمه ایجاد کرد و باعث شد توجه مردمی که در رفت‌وآمد بودند و کسبه جلب شود. همین که جمعیت جمع شد، چند نفر از بچه‌های خودمان که بین جمعیت بودند، یک بحث سیاسی معیشتی را انداختند وسط و عجیب بحث گرفت؛ مانند کبریتی که به انبار باروت بخورد! مردم، عصبی و فوران احساس و عاطفه بودند. این مابین، مردم با هر تیپ و قیافه عجیب‌وغریبی که تصور کنید، نه کسی به ائمه توهین می‌کرد و نه جمهوری اسلامی را زیر سؤال می‌برد. دغدغه‌ها حول بیکاری، ازدواج، مسکن و معیشت می‌چرخید. واقعاً مردمی بودند که هیچ حس خوبی نسبت به هیچ‌کدام از مسئولان جمهوری نداشتند و حتی بسیجی بیچاره را عامل بدبختی و مشکلات می‌دانستند. نکته جالب آنجا بود که سؤال قریب به اکثریت‌شان این بود: «چرا الان؟» «چرا زمان انتخابات؟» «چرا زودتر نیامدید کف خیابان و صدای ما باشید؟» آن زمان قول دادیم ماهانه یا فصلی برویم و تریبون آزاد خیابانی برگزار کنیم...ولی همانا قول دادیم و همانا فراموش کردیم!

Repost from N/a
وصف‌ احوال‌ من‌ افتاد‌ه به‌ دستان‌ قلم من‌‌نوشتم‌‌كه غمی‌‌نیست؛ تو‌بخوان‌‌سخت‌‌گذشت..

چند سالی است دامنه دوستان اطرافم خیلی محدود شده و قریب به ۹۹ درصد هم انقلابی‌های دو آتیشه هستند... دلیل هم این بود ترسناک‌ترین لحظات زندگی‌ام در رفاقت با چند دوست آتئیست گذشت... میدانید چه چیزی یک انسان را ترسناک می‌کند؟ البته این نظر من است؛ اینکه یک انسان هیچ حد و مرزی نداشته باشد و هیچ قید و بندی برای خودش تعریف نکند. مزیت انسان خداباور این است که قید و بند دارد؛ قید و بندی که در زندگی ما ایرانی‌ها می‌تواند آبرو، شرافت و پایبندی اخلاقی به همراه بیاورد. نمی‌دانم چقدر درک درستی از این موضوع دارید، اما من در رفت‌وآمد با آن دوستان، با آدم‌هایی مواجه شدم که به‌دلیل نداشتن باور دینی، خودشان را مقید به بسیاری از این چارچوب‌ها نمی‌دانستند. برای من، همین احساسِ نبودنِ مرز و قید و بند، ترسناک‌ترین بخش ماجرا بود؛ چیزی که باعث می‌شد ثانیه‌به‌ثانیه در رفت‌وآمد با آنها احساس ناامنی و بی‌اعتمادی کنم و هر کلمه حرف و رفتارم را هزار بار مزه مزه کنم...

توبه کردم تا دگر هرگز نبینم روی او توبه شد بادی، وزید و بُرد دل را سوی او - سعیده باقری

4_5830126355781524758.mp313.44 MB

در مورد اثر محیط و اتمسفر اطرافیان یک یادداشت کامل خواهم نوشت.

یک نکته‌ای که هست دائما این سوال می‌شنویم... که محیط بسیج محیط مسجد محیط هیئت چه فایده‌ای دارد دقیقا چه کار فرهنگی ترازی انجام میگیرد! نگاه کنید دوستان همیشه قرار نیست کار شق القمری صورت بگیرد گاهی بودن در یک اتمسفر بودن صرف بودن در محیط تأثیرات عمیقی روی انسان میگذارد... باور کنید صرف تنفس در مسجد رشد دارد! آن هم همه ابعاد رشد از شخصیتی گرفته تا سیاسی اجتماعی...

نماز تماس با مامانم... شعر نوشتن موسیقی

فعلا تا اطلاع ثانوی فقط کیوبی 😭

انگاری تعدادمون برای بازی زیاد نیست... بیاید یکم حرف بزنیم بعد بخوابیم.

اگر بیدارید بازی کنیم...

photo content
+1