es
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Ir al canal en Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
260
Suscriptores
-124 horas
+67 días
+2930 días
Archivo de publicaciones
فعلاً خوشحالم، پشک ما آمد و فکر می‌کنم در این نصف شبی و یک روز که ندیدم‌اش خیلی لاغر شده.

sticker.webp0.22 KB

sticker.webp0.08 KB

امشب پشک ما گم شده. از امروز صبح که گم شده و دم‌به‌دقیقه جاهایی که خواب می‌شود را نگاه می‌کنم اما نیست و نیست. هر بار که کسی از خانه خارج می‌شود ازش می‌خواهم کنج و کناره‌های دیوارها را ببیند تا مبادا جایی خوابیده باشد یا خدای نکرده پشک دیگری بر سرش حمله نکرده باشد، دلم براش تنگ شده و می‌خواهم زود به خانه برگردد. و چقدر در همین لحظه سالامانوی پیر را درک می‌کنم که می‌گفت: «ای‌کاش امشب هیچ سگی در بیرون پارس نکند.» حالا پشک قشنگ ما کجا هست نمی‌دانم. امیدوارم تا نیمه‌های شب برگردد، امیدوارم بیاید. و امیدوارم هیچ پشکی راه خانه‌ای خودرا گم نکند.

«فلتقع بالحب مع شخصا يرى أن حزنك هو أكبر مصائبه.» ‏دلبسته‌ی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگ‌ترین دل‌نگرانی‌اش باشد. لاادری

ناراحتم و می‌دانم زندگی با من سر لج افتاده. ناراحتم و می‌دانم نوزده‌سالگی سالی نبود که دوستش داشتم. ناراحتم و قلبم دیوانه‌وار شور می‌زند. ناراحتم و از بدبختی‌هایی که یکی‌یکی سراغم می‌آید خسته شده‌ام. ناراحتم؛ تا می‌خواهم حال خودم را خوب کنم، بلایی که نمی‌دانم پشت کدام دیوار این جهان پنهان شده، مثل یک روح ناگهان از پس دیوار سراغم می‌آید. ناراحتم و گله‌مندم. ناراحتم و دلم می‌خواهد تمام شب گریه کنم؛ مثل یک کودک، مثل یک ابر، یا مثل یک ستاره‌ی تاریک و تنها محو شوم. ناراحتم و این ناراحتی‌ام شب به شب مرحله به مرحله شدت پیدا می‌کند. نیاز دارم معجزه‌ای خدا برایم بفرستد. کاش شب بخوابم و صبح با یک معجزه‌ی خدا روبه‌رو شوم. برای اینکه همیشه اینجا می‌آیم و از ناراحتی‌های خود می‌نویسم هم ناراحتم. دلم می‌خواهد برای همه‌ی این دلیل‌ها یکجا گریه کنم، اما چاره‌ی کارم گریه کردن نیست. چاره‌ام این است که سرم را به سنگی بکوبم و بس. امروز صبح به خودکشی فکر کردم. از خودم بیزار شدم. من آدم خودکشی کردن نیستم، این را می‌دانم. اما از آدم‌هایی که حتی به خودکشی فکر می‌کنند هم بدم می‌آید. فکر خودکشی به نوعی خودش یک خودکشی است. حالا هزار فکر در سرم می‌چرخد و از نهصد و نود تای آن‌ها هم ناراحتم، بیزارم و در فرار. کاش می‌توانستم حال خودرا خوب کنم. من در این کار هم ضعیفم. کاش حداقل همان‌طور که سر و صورتم را مرتب می‌کنم، درون مغزم را هم مرتب می‌ساختم. آمیخته و درهم‌برهم هستم. فلسفه‌ی این روزهایم مثل تار عنکبوت شده و اسیر شده‌ام؛ اسیری که همه‌ی فکرهایش را به فردا می‌اندازد، اما آن فردا از پس هیچ کوهی نمی‌آید.

Repost from N/a
روزی، جایی انسان دانایی نوشته: «اگر خودتان را درمان نکنید، به کسانی آسیب میرسانید که هیچ وقت به شما آسیبی نرسانده‌ اند.»

از دیروز، و پری‌روز و روزهای دیگر...

؛
+3
؛

یک چیزی را که می‌توانم به وضوح ببینم این است که مرد، همواره مرد است. تحت هر شرایطی مرد بودن خود را حفظ می‌کند، اما زن این‌گونه نیست. او مانند آهنی است که آهنگر می‌تواند به شکل‌های بسیار مختلفی تغییر شکلش دهد. زن انعطاف‌پذیر است. چقدر دلم می‌خواست همین لحظه بگویم که زن آهن نیست، بلکه خودش آهنگر است، اما نمی‌توانم. چهرهٔ زنانی که در ذهنم هست، این حرف را تأیید نمی‌کند.

اندشیدن، و آزار دیدن.

مثلاً خیال کنید که عصر است.

؛
+3
؛

فکر می‌کنم روزها به دست یک کارخانهٔ بی‌مصرف افتاده و تنها کاری که می‌تواند، تولید روزهای بی‌کیفیت، تار و شکستنی است.

ماه‌هاست که می‌خواهم با خودم حرف بزنم. من هستم، خودم هم هستم و حرف هم هست، اما ما مانند سه قوهٔ جداگانه در یک جا، از هم دوریم و با هم یکجا سکوت کرده‌ایم

منم، من زنم، من جهانم…

Repost from N/a
همه‌ی روزهای جوانی‌ام در چهاردیواری خانه می‌گذرد.

در این مدت زندگی به گونه‌ای سپری شده است. که می‌توانم سال‌ها بدون آنکه اتفاق غم‌انگیزی رخ بدهد غمگین بمانم. داستایفسکی.

هرگز هیچ‌کس در دنیا نمی‌فهمد ما چه کردیم و چه بر سرمان آمد، جز آنانی که با ما شریک بودند. ‏زیرا آنچه که شد بزرگ‌تر از آنی بود که بتوان برای دیگرانی که نمی‌دانند سرکوب، داغ فرزند و جنگ چیست، توضیح داد. • بخشی از گفت‌وگوی محمود درویش