سایهای رَوشن
الذهاب إلى القناة على Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
264
المشتركون
-124 ساعات
+127 أيام
+3530 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
روزی، جایی انسان دانایی نوشته:
«اگر خودتان را درمان نکنید، به کسانی آسیب میرسانید که هیچ وقت به شما آسیبی نرسانده اند.»
یک چیزی را که میتوانم به وضوح ببینم این است که مرد، همواره مرد است. تحت هر شرایطی مرد بودن خود را حفظ میکند، اما زن اینگونه نیست. او مانند آهنی است که آهنگر میتواند به شکلهای بسیار مختلفی تغییر شکلش دهد. زن انعطافپذیر است. چقدر دلم میخواست همین لحظه بگویم که زن آهن نیست، بلکه خودش آهنگر است، اما نمیتوانم. چهرهٔ زنانی که در ذهنم هست، این حرف را تأیید نمیکند.
فکر میکنم روزها به دست یک کارخانهٔ بیمصرف افتاده و تنها کاری که میتواند، تولید روزهای بیکیفیت، تار و شکستنی است.
ماههاست که میخواهم با خودم حرف بزنم. من هستم، خودم هم هستم و حرف هم هست، اما ما مانند سه قوهٔ جداگانه در یک جا، از هم دوریم و با هم یکجا سکوت کردهایم
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است. که میتوانم سالها بدون آنکه اتفاق غمانگیزی رخ بدهد غمگین بمانم.
داستایفسکی.
هرگز هیچکس در دنیا نمیفهمد ما چه کردیم و چه بر سرمان آمد، جز آنانی که با ما شریک بودند. زیرا آنچه که شد بزرگتر از آنی بود که بتوان برای دیگرانی که نمیدانند سرکوب، داغ فرزند و جنگ چیست، توضیح داد.
• بخشی از گفتوگوی محمود درویش
Repost from ما هیچ، ما نگاه :]
در میان خاطرات سالهای اخیر دختران گندمین، خاطرات آخرین روزهای مکتب خودم نیز زنده شدند؛ خاطراتی که هنوز هم یادآوریشان تلخ است و باعث میشوند که بگویم لعنت به آن روزها و عدد بیستویک. قوس ۱۴۰۱ بود. روزهای خزان در بیخبری و نوعی بیهودگی فرساینده میگذشتند و من در بلاتکلیفی عجیبی گیر مانده بودم. قرار بود آن روزها و سالها از مهمترین روزها و سالهای زندگیام باشند؛ قرار بود برای امتحان کانکور آماده شوم، اما بهجای آن با افسردگی دستوپنجه نرم میکردم. هر روز در کتابچه بزرگ ریاضیام نامههای شکایت مینوشتم؛ نامههایی به آدرسهای نامعلوم. در همان روزها، یک شام خبر امتحان نهایی صنف دوازدهم در صفحات مجازی منتشر شد که گفته بودند چهار روز بعد به مکتب بیایید و امتحان تمام مضمونهای صنف دوازدهم را در یک روز بدهید. من اهل دست روی دست گذاشتن نبودم. همان شب دنبال کورسی گشتم که بتواند در چند روز مضامین اصلی را بهصورت فشرده تدریس کند. بالاخره یکی پیدا کردم و همراه دو سه نفر از همصنفیهایی که در منطقه ما زندگی میکردند ثبتنام کردیم. چهار روز بعدی را میان کورس و کتاب گذراندم. شب و روز درس میخواندم و صفحههای کتاب را با عجله ورق میزدم، اما هیچ چیز در ذهنم نمیماند. هرچه بیشتر تلاش میکردم، بیشتر متوجه میشدم که زمان از دست رفته را نمیشود در چند روز جبران کرد. در همان چند روز وزن کم کردم. دور چشمهایم از بیخوابی سیاه شده بود و اضطراب لحظهای رهایم نمیکرد. در روزهای سرد خزان، از ۳۱۵ تا حصه اول پیاده میرفتم تا به کورس تیموریان برسم. تمام راه با خودم فکر میکردم اگر بیشتر بخوانم و بیشتر به خودم فشار بیاورم، شاید بتوانم از پس امتحان برآیم. بلاخره روز امتحان فرارسید و با صورتی رنگپریده و اضطرابی که پنهان نمیشد وارد مکتب شدم. استاد کمپیوتر، هنگام تلاشی، بعد از پایین آوردن ماسکم نگاهی به صورتم انداخت و گفت: «چه شده دخترم؟ از حال خودت ره باختی. خیر است، خدا مهربان است.» همان چند جمله تنها دلگرمی آن روزم بود و با دیدن صف معلمان سیاهپوشی که جای ماموران امر به معروف را گرفته بودند و رفتار خشک و سنگینشان با شاگردان، حس ناخوشایندم را دوباره چند برابر کردند. باورم نمیشد اینها همان آدمهایی باشند که روزی برای ما درس میدادند. گفته بودند فقط یک قلم با خود داشته باشیم. لباس دراز و تیره، حجاب کامل و ماسک اجباری بود. ترس در تمام وجودم پخش بود. حالت تهوع داشتم و دستهایم میلرزید. شاگردان صنفهای دوازدهم را در چند صنف مختلف تقسیم کرده بودند و هر کسی گوشهای افتاده بود. من و مهدیه، همصنفی و دومنمره سال قبل، در یک صنف افتاده بودیم. آن روز برای نخستین بار او را نه به چشم رقیب، بلکه به چشم کسی دیدم که مثل خودم درگیر همان نگرانیها بود. او هم فرصت چندانی برای درس خواندن نداشت، اما آرامتر از من به نظر میرسید و در جریان امتحان مدام دنبال راهی برای پیدا کردن جوابها میگشت. اما من هرچه تلاش میکردم، اضطراب و استرسم اجازه تمرکز نمیدادند. امتحان را به سختی پشت سر گذاشتم، اما امیدوار بودم در تصحیح برگهها شرایط ما را هم در نظر بگیرند. چند روز بعد دوباره همه را برای گرفتن پارچه صنف دوازدهم و دیدن نتایج خواستند. نمرهها برایم مهم بود؛ هرچند که همه میگفتند مهم نیست. وقتی نتیجه را خواندند، از جایگاه اولنمرگی به رتبه بیستویکم رسیده بودم. در وسط مکتب اشکهایم را نتوانستم نگه دارم. جلوی همه گریه کردم، بیآنکه برایم مهم باشد چه کسی مرا میبیند. یکی از همصنفیهایم که نتیجهاش زیاد هم بد نبود، سرم را روی شانهاش گذاشت و اجازه داد هرقدر میخواهم گریه کنم. با چشمهای سرخ به خانه برگشتم و وقتی ماجرا را برای خانواده تعریف میکردم، دوباره گریهام گرفت. بعد از آن ساعتها خوابیدم و تا دو روز مثل بیمارها بودم و تا حال از دیدن نمرات صنف دوازده در شهادتنامه و یادآوری مکتب زلیخا حالم بد میشود.
دلم میشود برای مدتی افسرده باشم، واقعاً بهار رفت و من در آخرین شب بهار هستم؟ کاش یکی بگوید نه، نه، نه... اینطوری نیست.
