نیلیشرابی|مبینا وفا
Ir al canal en Telegram
ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران مینویسم و مستند میکنم و آکاردئون میزنم
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 276
Suscriptores
+624 horas
-77 días
+83130 días
Archivo de publicaciones
1 279
الان فهمیدم یه وقتایی آهنگ گوش کردن توی اتوبوس، بیشتر از آهنگ گوش کردن توی ماشین باعث میشه آهنگه رو حس کنم
1 279
این روزا یکی از همسایههامون فکر کنم داره کلاس سلفژ میره و عصرها صدای تمرین آواز خوندنش رو میشنوم. خودم همیشه تصور میکنم همسایهی ما بودن چه شکلیه؟ چون درِ بالکن توی اتاق منه و احتمالا همیشه صدای تمرین آکاردئونم به خونههای دیگه میرسه. نمیدونم از طرف همسایههامون فحش میخورم یا اونا هم خوششون میاد. یه خانم مسنی هم طبقه پایینمون هست که بعضی وقتا دف میزنه. من از شنیدن هردوی اینا خیلی حس خوبی میگیرم، با اینکه از دف خوشم نمیاد. خوشحالم که همسایههامون دارن بیشتر و بیشتر به موسیقی رو میارن؛ حس صمیمیت میکنم.
1 279
میدونید به این فکر کردم که چیزی که علاقهمه بیشتر مجبورم میکنه بشینم و بنویسم پایاننامه رو، ولی اگه به اندازه کافی برام سوالبرانگیز و جذاب نباشه همونقدر سختتر سراغ انجامش میرم:(
1 279
مرسی ازتون بچهها💕
اونی که علاقهمه و دردسرش بیشتره رو انتخاب کردم و برای استادم فرستادم.
1 279
بچهها برای پایاننامهم موضوعی که راحتتر میشه جمعش کرد انتخاب کنم یا موضوعی که خودم بیشتر بهش علاقه دارم ولی دردسرش بیشتره؟
1 279
یادگار ساعتها گریه و پوچی، و تناقض غم و افتخار
۱۴۰۵/۰۶/۰۸
روزی که ساینا از ایران رفت
1 279
+2
داشتم سعی میکردم سکون بالکن رو نگاه کنم بدون انجام هیچ کار اضافهای و از نور باقیموندهی روز استفاده کنم، که این موسیقی از راه رسید. اینا چیزاییه که حین گوش دادنش اطرافم میبینم.
1 279
اولین باری که ردولوت خوردم بچه بودم
با خواهرم خیلی میرفتیم بیرون
یه کافهای رو پیدا کردیم، که اسمش "دیروز، امروز، فردا" بود. رفتیم شربت جُلّاب گرفتیم با کیک ابریشم قرمز (تو منو اینجوری نوشته بود) اولین باری بود که اسمشو میشنیدم، میدیدم و میخوردم. جلابم یه شربت سنتی بود مثل شربت آبلیمویی که زعفرون داره ولی خیلییی بهتر. هیچ جای دیگه پیداش نکردم. اون اولین و آخرین باری بود که رفتیم اون کافه چون بعدش بسته شد. هنوز منوش یادمه. تصویرسازیای خورشید و ماه و طلوع و غروب.
1 279
نمیدونم ترم چند کارشناسی برای یکی از دوستامون تولد گرفتیم با کیک رد ولوت که مزهی بهشت میداد و یکی از لایههاش انگار بستنیای/پنیری بود مثل چیزکیک:)) اینو یه آشنا فرستاده و یادم آورد اون روزا زندگی خیلی شلوغ ولی خیلی رنگی و سادهلوحانه بنظر میومد
