es
Feedback
حوالیِ ساحل؛

حوالیِ ساحل؛

Ir al canal en Telegram

زمزمه‌ای در اقیانوس🌊؛ . . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6225045364

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
214
Suscriptores
-124 horas
-17 días
-130 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
sep '26
septiembre '26
+215
en 2 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
27 septiembre0
26 septiembre0
Publicaciones del Canal
تابش نور میان برگ‌ها؟ نمی‌دانم، شاید منظره ای خیره کننده و آرامش لحظه‌ای است که مرا از افکار سنگین خلاص می‌کند.
تابش نور میان برگ‌ها؟ نمی‌دانم، شاید منظره ای خیره کننده و آرامش لحظه‌ای است که مرا از افکار سنگین خلاص می‌کند.

2
Soghoot Ehaam.mp3
61
3
@RegaPlus
@RegaPlus
58
4
Sin texto...
68
5
4_5874999443945687093.mp3
81
6
+1
Sin texto...
79
7
Sometimes,..
Sometimes,..
74
8
ماه هر شب از پشت پنجره سرک می‌کشد؛ شاید تلاش می‌کرد نور کسانی باشد که سال‌ها پیش در تاریکی خودشان گمشده‌اند.+4
ماه هر شب از پشت پنجره سرک می‌کشد؛ شاید تلاش می‌کرد نور کسانی باشد که سال‌ها پیش در تاریکی خودشان گمشده‌اند.
73
9
‎⁨هومان – بدون تو موندم تنها.⁩.mp3
84
10
DIFFERENT Chris Grey.mp3
91
11
Mensaje de video
105
12
Sometimes, silence says everything that words were never able to explain.
98
13
+1
Sin texto...
116
14
Unknown Artist - Age Farda Bi Man Shoroo Shod - 128.mp3
86
15
+1
Sin texto...
86
16
”The sun was setting behind the mountains, painting the sky in shades of orange and pink. A gentle breeze blew through the trees, and for a moment, everything felt peaceful and perfect.”
83
17
+1
Sin texto...
99
18
ایستگاه قطار، همیشه بویِ هم‌سفرانِ گذری را می‌دهد؛ ترکیبی از عطرِ قهوه، دودِ سیگار و بویِ خاکِ نم‌خورده. او روی نیمکتِ فلزی و سرد نشسته بود و به صفحه بزرگِ نمایشگر خیره شده بود که زمان‌ حرکت را با بی‌رحمی نشان می‌داد. همه در ایستگاه، یا در حالِ رفتن بودند یا در حالِ رسیدن. هیچ‌کس در جایِ “بودن” نبود. مرد مسافری که با گوشی‌اش زمزمه می‌کرد، زنی که با چشمانی خسته به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد، و آن پسر جوانی که با کوله‌پشتیِ بزرگش، انگار داشت تمامِ آینده‌اش را با خودش حمل می‌کرد. او احساس می‌کرد ایستگاه، مثل یک حفره‌ی بزرگ در زمان است؛ جایی که آدم‌ها برای لحظه‌ای از مسیرِ اصلی زندگی‌شان خارج می‌شوند تا منتظرِ چیزی باشند که قرار است آن‌ها را به جای دیگری ببرد. او نمی‌دانست خودش منتظرِ کدام قطار است؛ قطاری که او را به گذشته برگرداند، یا قطاری که او را به جایی ببرد که هنوز نامی از آن نمی‌دانست. صدای بلندگوی ایستگاه، سکوتِ میانِ انتظار را شکست و اعلام کرد که قطارِ بعدی با تأخیری طولانی خواهد رسید. او آهی کشید، پالتویش را جمع کرد و به جای اینکه عصبی شود، فقط به رد شدنِ لکه‌های نور بر روی زمین نگاه کرد. شاید این تأخیر، فرصتی بود تا فقط، برای چند دقیقه، در میانِ این همه گذری، کمی درجا بزند و نفس بکشد.
94
19
Sin texto...
112
20
بوی بارانی را می‌دهد که به‌جای خیابان، دل آدم را خیس می‌کند. https://t.me/inthe_ocean
111