es
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Ir al canal en Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
238
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
درهم مچاله فکر می‌کنم به هیکل درهم مچاله‌اش روی صندلی اتوبوس. نگاهش که بی‌حس بود. نگاهش که شیطنت نداشت. ترس داشت. ترس. ترس. ترس. ترس می‌ریخت از نگاهش. ترس می‌ریخت از هیکل درهم مچاله‌اش روی صندلی اتوبوس. برای چند ثانیه دیدمش روی صندلی اتوبوس اما انگار ساعت‌ها نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. آن در هم مچاله شدنش را. آن نگاه آرامش را. صدایش می‌پیچد توس سرم. سه ساله است. اسمم را نمی‌تواند درست بگوید. جای ندا، بدا می‌گوید. مدا می‌گوید. چشم‌های پر از شیطنتش یادم می‌آید. دست‌های کوچولویش که بغلم می‌کرد. بغل محکم که می‌خاستم. محکم‌تر بغلم می‌کرد. حالا نگاهش می‌کنم. همان است. بعد از اینهمه سال همان است. همان کوچولوی سه ساله نشسته روی صندلی در خود مچاله شده. چشم‌هایش بی‌حس است. شیطنتش را کشته‌اند. چه بلایی سرش آوردند که شیطنت نگاهش مرده است. نگاهش می‌کنم. اینهمه درهم مچاله کسی را دیده بودم؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

می‌خاهم کودکانه ببینم هدفم از نقاشی کشیدن دقیقن چیست؟ دوست دارم چه نوع نقاشی بکشم؟ خیلی زیاد به این فکر کرده‌ام و همان‌قدر که فکر کرده‌ام بیشتر به نتیجه نرسیده‌ام.  هنوز هم نمی‌دانم. چهره؟ رئال؟ کارتونی؟ تصویر سازی؟ چی یا  چی؟ تنها چیزی که می‌دانم این است که دلم می‌خاهد نقاشی بکشم. همه جور نقاشی. همه شکل نقاشی. همه سبک نقاشی. الان روی مود کشیدن نقاشی عجیب غریبم. دلم می‌خاهد بیشتر عجیب بکشم. دلم می‌خاهد بیشتر غرق بشوم درون نقاشی اما انگار باز هم چیزی مانعم می‌شود. انگار چیزی می‌گوید که نمیشود. نمی‌توانی. تو داری نمی‌توانی. تو تا همینجا می‌توانی جلو بروی. کودکانه بکشم. نه. من میخاهم کودکی‌ام را پیدا کنم با نقاشی. اگر کودکانه می‌کشم دلیلش این نیست که می‌خاهم کودکانه نقاشی بکشم و تا ابد این باشم. می‌خاهم اول کودک شوم و بعد کودکانه دنیا را ببینم و بعد دیگر هیچ مرزی برایم نداشته باشد.  چرا می‌خاهم کودک شوم؟ هان؟ کودک‌ها آزادند هرچه را می‌خاهند می کشند همان‌طوری که می‌خاهند. همان‌طوری که به نظرشان درست است. همان‌طوری که می‌بینند. یک خط می‌کشند و می‌گویند تویی. و خودشان باور دارند که آن خط تویی. آن خط را تو می‌بینند.  آن خط دیگرخودشان است. آن خط دیگر ماشین است. حالا تو ده بارم که بپرسی  آنها همان خط را ماشین و همان خطی که گل بوده را گل می‌بینند. چرا؟ کودکان همه چیز را از چشم خودشان می‌بینند. دقیقن انگار چیزی که کشیده‌اند همان چیزی است که می‌بینند. می‌گویند ببین ماشین کشیدم. تو جز یه مستطیل ناقص چیز دیگری نمی‌بینی اما آنها می‌بینند. ماشین می‌بینند. همان ماشینی که توی ذهنشان شکل گرفته. همان آدم. همان گل. همان خانه. چطور می‌شود کودک شد و شبیه کودک دید؟ کودکان چطور می‌بینند؟ سعی دارم کودک شوم نه برای اینکه کودکانه بکشم. برای اینکه کودکانه آزاد باشم. مثل کودک رها باشم و هیچ غل و زنجیری دور مغزم نباشد. هیچ چیزی محدودم نکند. کودک باشم و باور داشته باشم که هر چیزی را که می‌خاهم را می‌توانم بکشم. کودک باشم و بکشم. می‌خاهم کودکانه ببینم. تا آزاد باشم. آزاد باشم و هر آنچه را که می‌خاهم بکشم. بدون فکر و بدون چیزهایی که می‌بنند دست و پای نقاشی‌ام را. اما چطور  می‌شود کودک بود و  رها کرد خود را  از قید و بندها؟ چطور می‌توانم واقعن؟ چطور می‌شود توی نقاشی رها بود. دارم سعی می‌کنم رهاتر باشم. بی‌ترس‌تر بکشم. اما هنوز هم ذهنم پر از نکن هاست. پر از نرفتن ها. نتوانستن. نشدن  هاست. ذهن کودک اما  این چیزها را حالی‌اش نمی شود. نمی‌داند نشدن چیست. می‌کشد. نمی‌داند نتوانستن چیست. می‌کشد. نمی‌داند... چیست. می‌کشد. ذهن کودک بسته نیست. زندانی نیست. محدودیت که ندارد. اما چطور می‌توانم کودک شوم و کودکانه ببینم؟ ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

بوی گریه یک پیراهن بیشتر بوی گریه می‌گیرد به تو که فکر می‌کنم هربار ندا احمدی :): @yaddashtneda

نقاشی طوفان است «نقاشی مقاومت دربرابر طوفان نیست، بلکه خود طوفان است: طوفانی برای به‌هم ریختن نظم چیزها، برای استقرار نابه‌جایی‌ها.»* نقاشی طوفان است. طوفانی که همه چیز را به هم می‌ریزد. طوفانی که نظم را، قانون را، باید و نبایدها را، در هم می‌شکند. نقاشی طوفانی‌ست که می آید و می‌نشیند و همه چیز را همان طوری که می‌خاهد خراب می‌کند و به دل‌خاهش می‌نشاند. نقاشی طوفان است. طوفانی که رنگ‌ها را در هم می‌آمیزد. شکل‌ها را. تصویرها را. کلمات را. نقاشی در هم کردن دنیاست. رنگ‌هاست. نقاشی قاتی می‌کند زمین و آسمان را درهم. شعر و داستان را در هم. رنگ و بی رنگی را درهم.  نقاشی طوفانی است که بعد از آمدنش دیگر هیچ چیز مثل قبل نخاهد بود. نقاشی وسوسه‌ی همراه شدن با طوفان است. ندا احمدی :): #ازنقاشی *پس از طوفان: در ستایش عشق. فرید قدمی @yaddashtneda

لالاییِ کبود بیا برای خاباندن قاصدک‌ها لالاییِ کبود بخانیم ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی چیست؟ نقاشی خط است. خط‌های صاف. خط‌های منحنی. خط‌های شکسته. نرم. زبر. ضخیم. پر. خالی. کج و کوله. نقاشی خط است. کشیده شدن خط روی کاغذ یا هر سطحی که شکلی را به وجود آورد نقاشی‌ست. نقاشی برای من نقاشی است. خط است. رنگ است. شکل است. تصویر است. حس است. کودکانگی است. بزرگانگی است. احمقیت است. عاقلیت است. نقاشی کنار هم قرارگرفتن کلی خط است. به خط‌ها شکل دادن است. حس دادن است. تصویر دادن است. نقاشی، نقاشی است. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yassashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

فرار از فرار فرار می‌کردم. می‌کنم. از نوشتن. از روبرو شدن. از احساسات. از اتفاقات. می‌نوشتم تا به احساس می‌رسید دست می‌کشیدم. فرار می‌کردم. می‌کنم. از نوشتن فرار می‌کردم، به خاندن پناه می‌بردم. می‌خاندم. می‌خاندم. وقت خاندن که لازم نیست با احساسات روبرو شد. خاندن باعث فرار می‌شد، پس می‌خاندم. فیلم می‌دیدم. فیلم که احساسات نمی‌خاست. می‌خاست؟ پس فیلم می‌دیدم. می‌دیدم. می‌دیدم. فرار می‌کردم با دیدن از احساسات. وقت دیدن که لازم نیست با احساسات روبرو شد. فرار می‌کردم از مغزم. پر بود. خالی‌اش نمی‌کردم. می‌نوشتم. از روز. به احساس که می‌رسید نمی‌نوشتم. نمی‌توانستم. نمی‌خاستم. پر است توی سرم. توی دلم. توی بدنم. تلنبار شده. روی هم. احساسات. دارد منفجر می‌شود اما. نمی‌نویسم. فرار می‌کنم. از نوشتن. فرار می‌کنم از احساسات. فرار می‌کنم. به خاندن. به فیلم. به خاب. به خاب‌. خاب. خاب. خاب. خاب که احساسات نمی‌خاهد. می‌خاهد؟ وقت خاب که لازم نیست با احساسات روبرو شد. فرار می‌کردم. می‌کنم. فرار. فرار. فرار. وقت فرار که لازم نیست با احساسات روبرو شد. فرار می‌کنم. می‌کردم. از نوشتن. از احساسات. فرار می‌کنم. می‌کنم. می‌کنم. فرار می‌کنم. از فرار، فرار می‌کنم. ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی مرز دارد؟ آیا در نقاشی مرزی وجود دارد؟ اینکه تعیین کند که تا چه حد می‌توانی کودکانه باشی و تا چه حد بزرگانه؟ تا کجا می‌توانی از این رنگ استفاده کنی و تا کجا دیگر نمی‌توانی؟ چه چیزهایی را می‌توانی بکشی و چه چیزهایی را نمی‌توانی؟ ممنوعیتی وجود دارد؟ مرزی وجود دارد که تعیین کند چه چیز باید و چه چیز نباید است؟ در نقاشی هیچ مرزی وجود ندارد. هیچ قانونی وجود ندارد. نقاشی بی‌قانون است.  شهر بی‌قانونی است. می‌توانی هر کاری که دلت می‌خاهد را انجام بدهی. هر چیزی که دلت می‌خاهد را بکشی. نکشی. هر طور که دوست داری بکشی. بچگانه. بزرگانه. رئال. سوررئال. هیچ مرزی نیست. هیچ فشاری نیست. هیچ اجباری نیست. فقط باید بکشی. ندا احمدی :): #ازنقاشی ‎@yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

رنگ می‌پاشم رنگ روی خاکستری‌ها رنگ می‌خاهم. کمی رنگ. تا بپاشم روی خودم. رنگ رنگ رنگ می‌پاشم روی خودم. رنگ که بپاشم رنگی می‌شوم. رنگ که بپاشم خاکستری‌هایم رنگی می‌شود. رنگ می‌پاشم روی دست‌هایم. رنگ، خاکستری را رنگی می‌کند؟ رنگ رنگ رنگ می‌پاشم روی تو. رنگ که بپاشم رنگی می‌شوی. خاکستری‌هایت رنگی می‌شود. رنگ می‌پاشم روی دست‌هایت. خاکستری‌ها رو رنگی کنی. رنگ رنگ رنگ بپاش روی او. روی او. روی اوها. رنگ که بپاشی رنگی می‌شود. خاکستری‌هایش رنگی می‌شود. رنگ بپاش روی دست‌هایش. خاکستری‌ها را رنگی کند. رنگ رنگ رنگ می‌پاشم، می‌پاشی، می‌پاشد، روی خاکستری‌ها. رنگ که بپاشد خاکستری‌ها رنگی می‌شود. رنگ رنگ رنگ می‌پاشیم روی خاکستری‌ها. رنگ که بپاشیم خاکستری‌ها رنگی می‌شود. رنگی می‌شود؟ رنگی می‌شود. رنگ را که بپاشیم، بپاشند رنگی می‌شود خاکستری‌ها. ندا احمدی :): @yaddashtneda

از نقاشی چه می‌خاهم؟ نقاشی چیست؟ از نظر من نقاشی چیست؟ آیا نقاشی را دوست دارم؟ اگر دوست دارم چرا؟ از نقاشی چه می‌خاهم؟ می‌خاهم نقاشی چه کاری برایم بکند؟ یا من می‌خاهم برای نقاشی چه کاری بکنم؟ چطور از نقاشی بنویسم؟ از چه چیز نقاشی بنویسم؟ از رنگ. از طرح. از خطوط. از حس. از نقاشی‌ها. باید آنقدر بنویسم. آنقدر پرت و پلا بنویسم تا آخرش بفهمم چه می‌خاهم از نقاشی. یا نقاشی از من چه می‌خاهد. می‌خاهم نقاشی و نوشتن را یکی کنم اما چطور نقاشی و نوشتن یکی می‌شود؟ با داستان نوشتن برای نقاشی‌ها. یا از نقاشی‌ها گفتن. یا کاویدن نقاشی‌ها. اینکه من چه می‌بینم. یا اینکه نقاشی چه می‌خاهد بگوید. یا اینکه اصن نقاشی چیست. نمی‌دانم. فقط می‌دانم که می‌خاهم نقاشی و نوشتن یکی شود اما چطوری‌اش را نمی‌دانم. چه راهی باید بروم را هم نمی‌دانم. پس باید بروم توی تمام راه‌ها. باید همه را امتحان کنم. بروم تا ببینم راهی که می‌خاهم کدام است. با نشستن و نگاه کردن و فکر کردن که راه درست را پیدا نمی‌کنم که. باید بروم به بن بست بخورم. برگردم باز بروم تا پیدا کنمش. باید همه راه‌ها را بروم. باید خودم را بندازم توی راه. باید حرکت کنم.حرکت که کنم می‌فهمم. از نقاشی چه می‌خاهم. نقاشی از من چه می‌خاهد. می‌خاهم از نقاشی چه بگویم. نقاشی از من می‌خاهد که چه چیزی در موردش بگویم. نقاشی را دوست دارم. نقاشی من را دوست دارد. نقاشی برای من چیست. من برای نقاشی چی هستم. می‌توانم کم‌کم به همه‌ی اینها برسم. می‌توانم کم‌کم جوابش را پیدا کنم. فقط باید شروعش کنم. ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

حواسم به حواسم هست؟ بی‌حواس می‌شوم بی حواس‌هایم حواسم هست به حواس‌هایم؟ یا بی‌حواسم به حواس‌هایم؟ حواسم به دیدنم به شنیدنم هست؟ به بوییدنم به چشیدنم به لمسیدنم هست؟ حواسم هست؟ یا حواسم نیست به حواس‌هایم؟ حواسم هست حواسم نیست حواست هست؟ ندا احمدی :): @yaddashtneda

#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی

نقاشی جدا شدن است جدا شدن از تن از درون به دو نیم شدن به دو طرف کشیده شدن و سعی بر یکی شدن است ندا احمدی :): #ازنقاشی @yaddashtneda

شعرماهی بیا قایقی بسازیم کاغذی بندازیمش توی آب برویم همراهش هرجا که می‌رود آب شویم رود شویم دریا شویم بیا ماهی شویم شعر شویم بیا بیا اصلن شعرماهی شویم ندا احمدی :): @yaddashtneda