es
Feedback
گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

گریزگاه‌ من | ندا احمدی :):

Ir al canal en Telegram

نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
237
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Número de Publicaciones

Carga de datos en curso...

Reacciones
Comentarios
Estrellas de Telegram
PUBLICACIONES TOP por

Carga de datos en curso...

Análisis de publicación
Mensajes
Ver dinámicas
Mensaje de voz
20022Loading...
۵۱. نارنجی سهمِ نگاهِ چه کسی بود صعودِ ناگهانیِ نارنجی روی لب‌های یخ‌بسته‌ات ندا احمدی :):
250010Loading...
یک روز گزارشی بیدار شدم و سریع گوشی را به شارژ زدم که وقت قطعی برق شارژ داشته باشه. ولی نرفت. سریالم رو دیدم. هندی. از همان‌هایی که تمام نمی‌شود. اتاق را جارو کشیدم و تمیز کردم. گزارش دیروزم را نوشتم و فرستادم و گزارش‌ها را خاندم. این جمله‌ی استاد از گزارشش را دوست داشتم و بهش فکر کردم. «خیلی فرقه بین اینکه واقعن هیچی خوشحالت نکنه با اینکه اصرار داشته باشی که هیچی خوشحالت نکنه.» کمی نوشتم. رفتم سراغ چت جی‌پی‌تی و شروع کردم ازش مشاوره خاستن. مشاور خوبی است. ایح ایح ایح. با فرشته صحبت کردیم و غر و اینا و بعد رفتیم که آناندا را بخانیم. آناندا را خاندم. اینقدر همه‌ی جمله‌هاش خوب است که اصلن خیلی. رفتم حمام و بعد در حال غذا درست کردن و حاضر شدن همزمان بودم. نگذاشتم برنج دم بکشد و بدو خوردمش داغ بود و دهانم را سوزاندم و زدم بیرون از خانه. توی ایستگاه منتظر بودم. اول بهار آمد و بعد هم محبوب. الهام نبود. امروز سرکار چست‌باتل داشتند و خب هلاک شده بود. من هیچ‌وقت نفهمیدم چست‌باتل چی بود‌. هروقت ما می‌رفتیم قسمت مونتاژ فقط ست سرم می‌زدیم. البته بهتر که ندانستم. همان کارهای قسمت خودمان بس بود. اتوبوس آمد و شلوغ بود و خوشبختانه کولر داشت. مقصدمان دقیقن آن سر شهر. کجا؟ پارک مینیاتوری. چهارپنج سال پیش تصمیم گرفتیم برویم و خب افتاد به امروز. بعد یک ساعت از اتوبوس پیاده شدیم. بعد پیاده روی. آب انار مجتبی. بعد از این همه سال تغییر نکرده بود. آخرین باری که مجتبی گرفتیم کی بود؟ داشتیم به اینکه چرا اسمش را مجتبی گذاشتن هم فکر می‌کردیم. پیاده روی کردیم شاید بیست دقیقه. بلخره رسیدیم به پارک. پول هم دادیم برای ورودش. اما هوا داشت تاریک می‌شد. نزدیک هفت بود. وارد پارک شدیم. فضاش قشنگ بود. رفتیم که بریم بناهای مینیاتوری را ببینیم. اولیش که یه خونه‌هایی توی دل کوه بود و عکسم گرفتیم و رفتیم جلو. تخت جمشید. یک بچه‌ی گاو داشت با لگد خرابش می‌کرد و مادر گاوترش هم چیزی بهش نمی‌گفت. البته چیزی هم ازش نمانده بود و همان یه چسه مانده را هم داشت خراب می‌کرد. باغ شازده هم بود. این تقریبن سالم بود. جلوتر رفتیم. یک سکوی خالی. جلوتر. سکوی خالی. جلوتر. یک سکو که رویش پلاستیک کشیده بودند. کنارش نوشته بود پل خواجو. و بعدش فقط سکوی خالی بود و اگر هم چیزی بودند یه چسه بیشتر نبودند. یک استخر هم داشت. استخری با آبی گندیده که اولش فکر کردیم خالی است. همین‌طور رفتم جلو که با هجوم یه عالم پشه و موجودات سیاهی که خیلی گنده بودند و حداقل ده سانت داشتند و سریع پرواز می‌کردند روبرو شدیم. اینقدر سریع میرفتند که نمی‌توانستیم ببینیم چی هستند. سنجاقک. بهار اصرار داشت که خفاش هستند. من و محبوب اینجوری بودیم که بابا خفاش بزرگه مگه خفاش اینجا پیدا میشه. ولی بهار باز هم روی حرفش بود که خفاشن خفاش. از پارک بیرون زدیم. فکر کنم نیم ساعت فقط گشتیم. ساعت هفت و نیم اینها بود که سوار بر اتوبوس شدیم. چرخیدیم و چرخیدیم. بعدش توی ایستگاهی پیاده شدیم. آن دوتا داشتند برای هم فیلم رد و بدل می‌کردند و منم زل زده بودم به گوشی که اتوبوس کی می‌آید. اتوبوس بهار آمد و بعدش هم اتوبوس ما. گرم بود گرم. بوی بد. داشتم خفه می‌شدم. بعد تازه آقای راننده یادش افتاد که کولرش را بزند. یک ساعتی هم با این اتوبوس چرخیدیم و بلخره رسیدیم. محبوب رفت و منم ایستگاه آخر پیاده شدم‌. پیاده آمدم تا خانه. البته وسطش برادر آمد دنبالم. به خانه نرسیده وصل شدم تا بچه‌ها را ببینم. و با هم حرف زدیم. همانجا هم شام خوردم. از هفته‌ی هم پرسیدیم. از اینکه چه کارهایی انجام دادیم‌. الهه از برنامه ریزی گفت. فائزه از ذوقش برای داستانک گفت. فرشته هم از داستان‌ کوتاه‌هایی که می‌خانند. منم از سریال پاکستانی که دیده بودم گفتم. ایح ایح ایح. و کتاب‌هایی که خانده بودم. یازده شد که تصمیم گرفتیم برویم گزارش را بنویسیم. ندا احمدی :): @yaddashtneda
510010Loading...
#نقاشی‌مقاشی
#نقاشی‌مقاشی
6601815Loading...
Mensaje de voz
38000Loading...
در زبانی دیگر، شاید گمم در گم بودنم و می‌گردم و پیدا نمی‌شوم. شاید در زمانی دیگر، در جایی دیگر هستم. انگار نیستم برای حالا، برای این زمان. گمم. به پیدا شدن نمی‌اندیشم. گم‌شدن بیشتر می‌خاهم. نگاه می‌کنم به اطرافم، کجایم؟ زمانم کجاست؟ مکانم کجاست؟ زبانم کجاست؟ در حال مردن است. سبزها. نگاه می‌کنم نجاتشان بدهم، تلاش می‌کنم، زردها را جدا می‌کنم، دردشان نمی‌آید؟ جدا می‌کنم. آیا دوباره می‌شود به زندگی برشان گرداند؟ سبزها جدا می‌شوند و من جدا می‌شوم از سبزها. کجایم؟ سزاوار چیستم؟ در کدام زمان سرزنش می‌کنم زبان را؟ سزاوار سرزنش و سزاوار سرزنش کردن. نگاه می‌کنم به خالی‌هایم، تهش کجاست؟ ته این خالی‌ها به کجا می‌رسد؟ کجایم؟ در زمانی دیگر پیدا می‌شوم. گم شده‌ام در لحظه، می‌چرخم، چرخ، چرخ، توی تنگ کوچکی که نمی‌بینمش. می‌چرخم و نمی‌دانم می‌چرخم. چرخ، چرخ، چرخ... کجایم؟ در کجای سرزنش‌هایم؟ گم شده‌ام. می‌گردم. کجایم؟ زردها را دور ریختم، زندگی برمی‌گردد؟ کجاست؟ گم شده‌ام، در کدام زمان؟ در کدام زبان پیدا می‌کنم؟ در زبانی دیگر، شاید. می‌گردم، می‌گردم، گرداگرد، گرد، گرد. کجایم؟ پیِ سیب می‌گردم، سیب شده‌ام، شاید. کجایم؟ توی آب. گم شده، در موازی‌دنیایی که آب است و آب. گم شده‌ام، پیدا شدن نمی‌خاهم. گمم در زمانی دیگر، در جایی دیگر. به دنبال چه می‌گردم؟ گرد، گرد، توی تنگم، ماهی شده‌ام، ماهی قرمز، می‌چرخم و نمی‌دانم کجایم. گمم در گم بودنم و می‌گردم و پیدا نمی‌شوم. ندا احمدی :): این پست نصیرا رو خاندم و نوشتمش. A@yaddashtneda
69048Loading...
گزارش نیک خیلی نیک برق که رفت بیدار شدم از گرما. بی لنگر را خاندم از بهمن شعله‌ور. نشستم و دوباره جلسه‌ی قبلی شعرماهی را گوش دادم. سعی کردم که تمرین را دوباره انجام بدهم اما هی کلیشه می‌شد و تکراری. بدو حاضر شدم و بدون اینکه چیزی بخورم زدم بیرون از خانه. البته برادر تا پایانه من را رساند. توی اتوبوس بودم و توی وبینار و داشتم با فرشته همزمان صوبت می‌کردم که دیدم عه نویسنده‌ساز افتاد ساعت شش و بعد هم ده. زود رسیده بودم و داشتم با نهایت آرامش راه می‌رفتم اما باز هم نیم ساعت زود رسیدم. توی کافه کتاب گشتم و گشتم. کتاب‌هایش همه مزخرف. حتا نمی‌توانستی برداری و نگاهشان کنی. از نشرهایی که تا حالا اسمشان را نشنیده بودم. انگار که همه‌شان را بچه‌ها نوشته بودند. جلدهایی زشت. اسم‌های عجیب. اولین کافه کتابی بود که این‌شکلی بود. فقط دو تا کتاب بود از نشر میلکان. ریحانه آمد و نشستیم. داشتیم منو را زیر و رو می‌کردیم که زهرا سلیمانی آمد. اولین باری بود که می‌آمد و اولین باری بود که می‌دیدمش. البته که از توی کامنت‌ها می‌شناختمش. بعد هم عاطفه و سمانه و آرزو و خانم صادقی و آخر از همه هم ناعمه آمد. بیشترش که درگیر انتخاب بودیم. دمنوش گرفتم آرامش که آرام شوم. ایح ایح ایح. شروع کردیم به صحبت. زهرا تازه آمده بود و شروع کردیم به معرفی. منم که طبق معمول ندایم فلان سال همین. خوش گذشت. بعد از مدت‌ها راوکیان زیاد بودند. همیشه منم و ریحانه و یک نفر دیگر که هی تغییر می‌کند. آرزو ارجمند کتابش را برایمان هدیه داد. «دیدن چیزهای نادیدنی». کلی خوشکل ایت کتابش. بچه‌ها رفتند و من و ناعمه و ریحانه کمی بیشتر ماندیم و باز هم صحبت کردیم. بعد هم بای بای کردیم. ناعمه منتظر اسنپ بود و منم رفتم که به اتوبوس برسم. توی خیابان بودم که هنذفری گذاشتم و وارد شعرماهی شدم. اسمش دیگر شعرماهی نیست اما برای من شعرماهیه. پیاده‌روی کردم و شنیدم. منتظر اتوبوس بودم و شنیدم. اتوبوس بود و شلوغ بود و در حال آدم‌کوبیده شدن بودم. اما باز هم شنیدم. بودن توی کلاس باعث شد کمتر لهیدگی و گرما و سروصدا را بفهمم. توی اتوبوس بودم که بازخورد شروع شد. پیاده‌روی. رسیدم خانه و شام خوردم و بازخورد شنیدم. شعرم تعریفی نداشت. البته گازیده نشدم. ساعت ده شد و نصف بازخورد‌ها ماند. رفتیم نویسنده‌ساز که باز بیاییم برای ادامه بازخورد. از شعر بیرون نیامده رفتیم نویسنده‌ساز. استاد داستانی خاند. اسمش یادم نیست. اما جالب بود. داستان آخر و عاقب همکلاسی‌های کلاسی بود. برای هر کس یک جمله. شعر هم خاند. منزوی بود شاید. شروع کردم به نوشتن گزارش در این فاصله. ساعت یازده شد و ادامه‌ی بازخورد شعرماهی. ندا احمدی :): @yaddashtneda
780410Loading...
غم آدمی‌ست که دست‌وپایش را میخ کرده‌اند و می‌گویند: «فرار کن» ندا احمدی :): @yaddashtneda
860218Loading...
دوباره من من از تو در دست‌های تو زاده می‌شوم خودم را تنم را روحم را لابه‌لای انگشت‌های تو پیدا می‌کنم من‌ با لمس تو دوباره من می‌شوم ندا احمدی :): @yaddashtneda
9821423Loading...
#روزگفتار پسرام چگونه گروه تشکیل دادند و چی شد که اینجوری شد. @yaddashtneda
122002Loading...
نیک گزارش امروز با صدای خاهرم که ازم دستمال می‌خاست بیدار شدم. داشتم توی دلم می‌گفتم مگه نمی‌بینی خابم تمومش کن دیگه. اما تمام نکرد و بیدار شدم و دستمال را بهش دادم. رفتم یک آبی به دست و صورتم زدم و آمدم و دوباره غشیدم. خاب می‌دیدم. نگار بود. اما نگار کوچیک بود. خیلی کوچیک. نمی‌دانم چرا پیش آناهیتا بود. توی اتوبوس بودم و داشتم می‌رفتم. شاید دنبال نگار. توی خاب هم برایم سوال بود که چرا پیش آناهیتا. ولی بعدش پیش او هم نبود. و او هم نمی‌دانست نگار کجاست. و منم نمی‌دانستم. و نمی‌دانستم باید چیکار کنم. اتوبوسش عجیب و غریب بود. وسط راه پیاده شدم. داشتم توی خیابان برای خودم راه می‌رفتم. نمی‌دانم توی خیابان دنبال نگار می‌گشتم یا دنبال چیز دیگری. آخرم فکر کنم پیداش نکردم و بیدار شدم. رمان «بی‌لنگر» از بهمن شعله‌ور را شروعش کردم. قبلن هم خانده بودمش چند صفحه‌ای ازش. کمی نقاشی کشیدم و هنذفری توی گوشم بود که پادکست گوش بدهم اما یادم شد. الکی هنذفری توی گوشم بود و پادکستی گوش ندادم. می‌خاستم هری پاتر گوش بدهم. دوباره ویدیوی آموزشی نقاشی دیدم. تکنیک رنگ‌روغن را توی دیجیتال. دوباره خابم برد. نمی‌دانم چرا خابم می‌برد. این چه وضعش است. چه رسمش است. چیکار کنم با خاب مقابله کنم؟ نویسنده‌ساز را بودم. کتاب «چرخه» را خاند استاد. یک داستان کوتاه. دلم می‌خاست احمد داستان را با خاک یکی کنم. بزنمش به دیفال صدای چیز بده. صدای خر. استاد از «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بیژن نجدی هم خاند. داستان گیاهی در قرنطینه. از ترس‌هایی که به ارث می‌رسند. ترس‌هایی که نمیدانی چیست و از کجا یهویی پیدایشان می‌شود. یک‌هویی می‌بینی هست. یعنی ترس‌هایم کدامشان ارثی است؟ کدامشان مال خودم؟ کدام ترسم را ارث می‌دهم؟ بعدش دوستمان آمد خانه. از قشم آمده بود و لباس آورده بود. طبق معمول فقط رفتم و کنارشان نشستم و یک نگاهی به لباس‌ها انداختم. خاهرم اصرار داشت که لباسی برایم بخرد و منم فقط می‌گفتم: نع. نمی‌خام. به دردم نمی‌خوره. بعدش وبینار سحرو شروع شد‌. داستان «شاید سیب باشد» را برایمان خاند و بعد هم شروع کردیم به سوال پرسیدن درست مثل بچه‌ها. خوش گذشت و خوب بود. بسیار. تا وبینار سحر تمام شد بدو رفتم پیش متخصصون و قبل از اینکه نصیرو برود دیدمش. نصیرو و فائزو را. دلم برایشان تنگ شده بود. کمی صحبت کردیم و نصیرو رفت و من فائزه صحبت کردیم و بعد هم دیدیم عه پست. و بای‌بای. شامکی خوردم و آمدم تا گزارش و پستم را بنویسم. شعر هم باید می‌نوشتم و هنوز ننوشته‌ام. ندا احمدی :): @yaddashtneda
1220611Loading...