روح هزاران زن در یک بدن
Ir al canal en Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
235
Suscriptores
+224 horas
+47 días
-230 días
Archivo de publicaciones
+1
عشق، عشق”
در قلب انسان تنهاست
و چهره تو در سیمای
برهنگی زنانه ام پیداست…
و عشق من در دریاست
در رویاها
و ما اینجا رو در روی مرگیم
📽️Masculin Féminin 1966
رویاهام توی سرم جوونه های ظریفی میزنن، مثل سبزه هایی که بی اجازه از دل شکاف سنگ سر در میارن و ابر هارو صدا میزنن.
کاش بلد بودم چطور ازشون مراقبت کنم، چطور میون بادِ تردید، در قلبم رو محکم تر ببندم تا نلرزه و پناهشون باشم…
چطور نور صبر رو بهشون برسونم، و چطور نذارم سرمای ترس ریشه هاشون رو بسوزونه.
گاهی دلم میخواد به خودم نزدیک تر بشم، اونقدری که صدای سبزه های تنم رو از گوشام بشنوم و گاهی هم میخوام از دست خودم نجات پیدا کنم؛ چون همیشه یادم میره که تا این حد نباید بسوزم، اندوهم از مرز پوستم عبور میکنه و ویرانی من به اندازه آسمان غیر واقعی میشه…
باز یادم رفت که میخواستم به خودم نزدیک تر بشم و صدای روییدن رویاهام از استخون هام رو احساس کنم یا از خودم که یک خورشید زخمی رو توی دلش نگه میداره، نجات پیدا کنم؟!:)
حا
اونقدری دچار که خواب رو از چشمات گرفته باشه، و میون موندن و ویرون شدن، جایی برای دوست داشتن پیدا کرده باشی. :)
شاید برای همین بی نهایت موردعلاقه منی
این بار چندمه که به یه جرم مشترک
هشتاد تا ضربه پشت تو هاشور میزنه؟
برگرد خونه حتی اگه با خبر باشی
تنها دل خودت برای تو شور میزنه…
تو یه گلایلی و تو این سرزمین شوم
راهت به قبرو سنگ گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسی و شعر تو فقط
به انتشار شعله کبریت میرسه
بیا امشب کنار من بخواب
هر چی که تو گفتی رو من زمزمه میکنم تا به خواب برم
همینقدر هم مثل تو
خسته و در به در شهر غم:)
